دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت
آخرین ارسال های انجمن


:: بازدید از این مطلب : 595
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : سه شنبه
.


:: بازدید از این مطلب : 445
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.


:: بازدید از این مطلب : 408
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : یکشنبه
.


:: بازدید از این مطلب : 373
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : یکشنبه
.


:: بازدید از این مطلب : 471
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : یکشنبه
.

17 RE :

★دنیا★
صدای زنگ بلند شد
-مامان:دنیـــــا بیا خالت اینا اومدن
نفس عمیقی کشیدم
-اروم باش دنیا چیزی نیست مگه تو منتظر همچین روزی نبودی هان آفرین حالا مثل یه دختر خوب برو استقبالشون
لبخندی زدم و از تو آیینه نگاهی به خودم انداختم وقتی از همه چیز مطمئن شدم از اتاقم خارج شدم مامان و بابا داشتن با خاله و شوهرش حرف میزدن و تعارف میکردن بیان تو رفتم جلوتر و سلام بلندی کردم خاله تا نگاش بهم افتاد لبخند عمیقی زد و دستاشو واسه بغل کردنم باز کرد
-شهلا:سلام به روی ماهت عزیزم چه خوشگل شدی ماشالله حنانه یه اسفند واسه دخترم دود کن چشم نخوره
خندیدم و گفتم
-عه خاله جون نگین این حرفارو چشماتون خوشگل میبینه
خندیدو پیشونیمو بوسید بعد آقا کامران (شوهر خاله شهلا) اومد جلو
-کامران:راستش پشیمون شدم که اومدم
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم
-شهلا:وا چرا کامران؟
آقا کامران خندید و گفت
-کامران:چون همچین دختر زیبا و خانومی حیفه واسه پسر یِلاقبای من
همه خندیدن که صداشو شنیدم
-آرش:دست شما درد نکنه کامی جون مارو که با خاک کوچه یکی کردی رفت
آقا کامران با خنده کنار رفت و من تونستم ببینمش در کمال تعجب باهام ست کرده بود و یه باکس گلِ خوشگلم دستش بود
-کامران:عه پسرم اینجا بودی ببخشید ریز بودی ندیدمت
قهقه همه به هوا رفت حتی خود آرشم خندید
-آرش:باشه حلالت،حلالت کامی جون
بابا با خنده گفت
-بابا:بفرمایین تو حالا زشته دم در وایسادین
همه به سمت پذیرایی رفتن ولی آرش با لبخند به طرفم اومد
-آرش:تقدیم با عشق به دنیای خودم
ازش تشکر کردم و باکس رو گرفتم تازه نگاهش به لباسام افتاد خندید و گفت
-آرش:میبینم که همچین از این لوس بازیا بدتون نمیاد
-چی میگی؟ تو با من سِت کردی
یه ابروشو به نشونه تعجب بالا داد
-آرش:منننننن آخه من از کجا میدونستم تو چی پوشیدی؟
-یعنی جدا تو نمیدونستی؟
-آرش:نه ولله نمیدونستم
خندید و گفت
-آرش:اشکال نداره انگار امروز همه چی بر میل من انجام میشه
خواستم جوابشو بدم که مامان با حرصی که من فقط متوجهش میشدم گفت
-مامان:دختر خوشگلمممم زشته آرش جونو سر پا نگه داشتی چرا تعارفش نمیکنی بیاد تو
تازه متوجه شدم تو این مدت که من با آرش حرف میزدم بقیه به ما نگاه میکردن لبمو از خجالت گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم
-بفرمایین تو خوش اومدین
-آرش:اوه اوه چه مودب
با خنده رفت توی پذیرایی و کنار پدرش روی کاناپه نشست با همون سر به زیری عذرخواهی کردم و به آشپزخونه رفتم به محضی که از دیدشون خارج شدم نفسمو فوت کردمو روی صندلی نشستم
-هوف خدا بقیشو به خیر بگذرونه
نیم ساعت گذشت تا مامان صدام زد که چایی ببرم سینی رو برداشتم و با یه "به امید تو" رفتم تو پذیرایی اول به آقا کامران تعارف کردم لبخند پدرانه ای زد و ازم تشکر کرد نفر بعدی خاله بود
-شهلا:ممنون عروس نازم
لبخند محجوبی زدم و به آرش تعارف کردم دستشو بالا آورد و یکی از فنجونا رو برداشت اما پشیمون شد و گذاشت سر جاش
-چرا برنمیداری؟
-آرش:آخه نمیدونم کدومو خانمم با عشق مخصوص برای من ریخته
خنده ریزی کردم و گفتم
-لوس
اونم خندید و همون فنجونو برداشت و ازم تشکر کرد بعد به مامان و بابا تعارف کردم و نشستم
-کامران:نمیخوام با گفتن حرفای کلیشه ای سرتونو درد بیارم هم شما هم ما میدونیم که برای چی اینجا جمع شدیم پس بهتره هر چه زودتر بریم سر اصل مطلب
-بابا:بله درسته
-کامران:خب شما پسر منو خوب میشناسین و از نظر اخلاقی تصمیم با خودتونه و از وضع تحصیل و کارشم که خبر دارین ماشینم،اِی یه قراضه ای زیر پاش داره
-آرش:بابا شما به تویتا میگین قراضه؟
آقا کامران خندید و ادامه داد
-کامران:میمونه خونه که یه آپارتمان همین چند ماه پیش براش خریدم و سندشو به اسم خودش زدم حالا دیگه تصمیم با خودتونه من هرچی رو که لازم بود گفتم
بابا خندید و گفت
-اختیار دارین کامران خان من به آرش جان به اندازه پسر نداشتم اعتماد دارم و از هر نظر قبولش دارم مگه نه عزیزم
مامان لبخندی زد و گفت
-مامان:ابوالفضل راست میگه راستش از شما چه پنهون چند روز پیش به ابوالفضل میگفتم ای کاش آرش دامادمون میشد از بس این پسر آقا و مهربونه
آرش از جاش بلند شد و دستشو رو سینش گذاشت
-ما مخلص شماییم
خاله خندید و گفت
-شهلا:بشین بچه کمتر زبون بریز
بعد رو به مامان بابا کرد و گفت
-شهلا:این باعث افتخار ماست که شما اینقدر به آرش لطف دارین حالا اگه اجازه بدین بچه ها برن تو اتاق و حرفاشونو بزنن هرچند بعید میدونم حرفی داشته باشن
همه خندیدن و مامان گفت
-مامان:دخترم آرش جانو تا اتاقت راهنمایی کن
لبخند ارومی زدم و از جام بلند شدم
-بله مامان جان.....بفرمایین
آرش از جاش بلند شد و با یه "با اجازه" دنبال من اومد در اتاقمو باز کردمو خودم کنار ایستادم
-بفرمایید
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد خندید و گفت
-آرش:اوه چه جنتلزن
خنده ریزی کردم و باهم وارد شدیم درو بستم و تعارف کردم بشینه با فاصله از هم روی تخت نشستیم.


:: بازدید از این مطلب : 486
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : جمعه
.

16 RE :

★آرش★
یک هفته از اون روز شیرین میگذره روزی که فهمیدم دنیا چقدر منو دوست داره اونقدر خوشحال بودم که شبش همه چیزو به مامان بابا گفتم مامان عصبانی شد و بازخواستم کرد ولی بابا خندید و گفت
-بابا:مبارک باشه پسرم میدونستم که بلاخره کاره خودتو میکنی پس دیگه باید آستینامو بالا بزنم پسرم مرد شده و میخواد سروسامون بگیره
منم خندیدم و ازش تشکر کردم مامانم کم کم آروم شد و اونم بهم تبریک گفت و ابراز خوشحالی کرد همون شب به خاله اینا زنگ زد و خواست تا یه شب به خونشون بریم و قرار شد دوشنبه هفته بعد که امروز باشه بریم برای خواستگاری از شادی تو پوست خودم نمیگنجیدم امشب دیگه ماله خودم میشد همونجور که آواز میخوندم خواستم لباس بپوشم اما قبلش زنگ زدم به دنیا و گذاشتم رو اسپیکر وقتی صدای ظریفشو شنیدم ضربان قلبم رفت روی هزارررررر
-دنیا:جانم آرشم
-جوووون سلام زندگیم
خندید از همون خنده هایی که منو تا آسمون میبرد
-دنیا:سلام عزیزم خوبی؟
-خوبم؟؟ عالــــــــیم اصن یه وضعیه نمیتونم رو پاهام وایسم
باز خندید و گفت
-دنیا:اوه اتفاقا منم همین حسو دارم
-جووووونم
-دنیا:عه آرش اینجوری نگو مثله پسرای تو خیابون آدم چندشش میشه
بلند خندیدم و گفتم
-رو جفت چشمام خانومی
با صدای نازی گفت
-دنیا:چشمت بی بلا آقایی
-جووو.....
-دنیا:آرششششش
-جونم عشقم
-هوف اصن مگه تو کاری نداری که به من زنگ زدی تا یک ساعت دیگه باید اینجا باشین
خندیدم و گفتم
-چرا عزیزم فقط داشتم آواز میخوندم و حاظر میشدم زنگ زدم تا توهم آوازمو بشنوی که به کل حواسمو پرت کردی
-دنیا:عه از کی خواننده شدی که من نمیدونم؟
-حالا خوب گوش کن بهت ثابت میشه که چه شوهر با استعدادی گیرت اومده
خندید و چیزی نگفت منم صدامو صاف کردم و شروع کردم به خوندن:
من میخوام،میخوام،میخوام که زن بگیرم
یکی که همه جور تموم باشه
مثل خودم جوون باشه
نازو ابرو کمون باشه
خوشگل و مهربون باشه
شاید دخترعموم باشه
بلاخره تصمیم گرفتم سروسامون بگیرم
اگه بشه یه دختر از همسایه هامون بگیرم
یه دختر خوشگل و خانوم بگیرم
ممد آقا سر کوچه مون هست کارخونه یخ داره
وضع مالیش توپه و روزی دو تومن دخل داره
دوسه تا دختر دم بخت داره
وای وای
اولیش کوچیکه و هنوز واسه ی عروسی وقت داره
وای وای
دومیش خوشگل نیست چون یه صورت پخ داره
سومیش خیلی جیگره یه جفت ابروی نخ داره
ای جان موهای لخت داره
آهای خانم آهای خانم میشه به من بدی وقتتو
روسریتو بردار ببینم اون موهای لختتو
یه بار بگو بعله دیگه تموم کن اون اخمتو
زود تموم کن اون شرایط سختتو
من تو رو خوشبخت میکنم شک نکن
صدای قهقه اش بلند شد
-دنیا:وایییی از دست تو آرش جوری گفتی میخوام بخونم گفتم حالا چی میخوای بخونی خخخ ولی باحال بود
-خواهش میکنم من متعلق به شمام.....راستی دنیا چی پوشیدی؟
با خنده گفت
-دنیا:چطور مگه؟
-آخه میخوام با عشقم ست کنم
-دنیا:عه شرمنده ولی من از این لوس بازیا خوشم نمیاد حالام اگه تو کاری نداری ولی من حسابی سرم شلوغه فعلا عزیزم بعدا میبینمت
بدون توجه به دنیا دنیا گفتنام گوشی رو قطع کرد
-اینجوریاس دنیا خانم باشه بلاخره که نوبت من میشه اونوقت میدونم چیکار کنم
گوشی رو خاموش کردم و رفتم سراغ کمدم.


:: بازدید از این مطلب : 414
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : پنجشنبه
.

15 RE :

★فرد ناشناس★
پک محکمی به سیگارم زدم صدای در اومد
-بیا تو
+قربان تشریف آوردن
-بگو بیاد تو
+بله چشم
پشت سرش وارد شد
+به به سـ......
-بشین
اخماشو توهم کشید و نشست
+این چه طرزه برخورد کردنه بعده این همه سال
بدون توجه دوباره پک محکمی به سیگارم زدم و اونو تو جا سیگاریم خفه کردم
-خواستم بیایی اینجا چون میخوام یکاری رو برام بکنی
+چی؟
پوزخندی زدم
-باید ازدواج کنی
داد زد
+چییییییییی؟
اخمامو توهم کشیدم
-همینی که شنیدی
+آخه یعنی چی؟ برای چی؟ با کی؟
از جام بلند شدم
-یواش یواش برو جلو تو باید ازدواج کنی اونم با اونی که من میگم
+میشه واضح تر بگی
-یک هفته دیگه یه مراسم به مناسبت برگشت تو برگزار میشه و تو قبل از این مراسم باید بری سراغ مادربزرگت و یه جوری بهش بفهمونی که عاشق دختر عموتی و میخوای باهاش ازدواج کنی و اونو مجبور کنی تا توی همون مراسم کارو تموم کنه و قرار عقد و عروسی رو بزاره
+یعنی چی چجوری من چند ساله خارج از کشور زندگی کردم چطور عاشق دخترعموم شدم درضمن من چندتا دختر عمو دارم کدومو میگی؟
تمام نفرتمو تو چشمام دوختم و بهش نگاه کردم
-اون دیگه به عهده خودته که چجور اونو قانع کنی و منظورم از دختر عموت.....دنیاس
از جاش به شدت بلند شد و گفت
+چیییی؟ نه مثل اینکه تو واقعا عقلتو از دست دادی دیوونه شدی من برای چی باید همچین کاری رو بکنم
مشتمو کوبیدم روی میز
-چون من میگم چون من میخام
+چون تو میخوای من باید با کسی ازدواج کنم که هیچ حسی بهش ندارم حتی اونو نمیشناسم چون تو میخوای باید خودمو اون دخترو بدبخت کنم به فرض اینکه این کارو بکنم بعدش چی میشه؟
پوزخند پر رنگی رو لبام نشست و بهش نگاه کردم نفرت و خشم تمام وجودمو فرا گرفته بود از نگاهم تعجب کرد و قدمی به عقب برداشت توی دلم گفتم
-اون ماله منه باید بدستش بیارم حتی به قیمت بدبختی اون دختر
قدمی برداشتم و سیگارمو روشن کردم پکی بهش زدم و شروع کردم به حرف زدن.


:: بازدید از این مطلب : 398
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : پنجشنبه
.

14 RE :

**************
سرشو بالا آورد و با چشمای اشکیش بهم نگاه کرد اشکای منم شدت گرفت
-آرش:من دوست دارم دنیا چرا نمیخوای بفهمی باور کن هیچکدوم از کارام از روی هوس نیست حتی.....
سرشو انداخت پایین
-آرش:حتی اون بوسه
دیگه کنترل اشکام دست خودم نبود چقدر صداش میلرزید از جاش بلند شد و کنارم نشست دستامو تو دستاش گرفت و تو چشمام خیره شد
-آرش:گریه نکن فدات شم من طاقت دیدن اشکاتو ندارم
لبامو به زور از هم باز کردم
-ممنو بببخششش آرررررش منننن اشتباههه کردممم آخخخخه فکـ......
انگشت اشارشو گذاشت رو لبم
-آرش:هیسسسس چیزی نگو عزیزم آدم از عشقش دلگیر نمیشه بهت حق میدم هر کی دیگه جای تو بودم همین فکرو میکرد
با سر انگشت شستش لبمو نوازش کرد
-آرش:میدونم نباید اینکارو میکردم ولی دست خودم نبود اون روز خیلی حالم بود ترس از دست دادنت بدجوری دیوونم کرده بود
-اولش خیلی ناراحت شدم ولی الان نمیدونم چرا دیگه ناراحت نیستم و هنوزم بهت اجازه میدم لمسم کنی درصورتی که مطمئنم هر کس دیگه ای جات بود باهاش برخورد خیلی بدی داشتم
لبخند،شیرینی رو لباش نشست و باز لبمو نوازش کرد
-آرش:چون من با بقیه فرق میکنم چون من عشـ.....
به اینجا که رسید دست از نوازشش برداشت و دستامو گرفت مستقیم تو چشام نگاه کرد و با لحن ملتمسی گفت
-آرش:دنیا بگو بگو که توهم منو دوست داری بگو که عاشقمی آخه من عشقو از تو چشمات میدیم بگو که اشتباه نمیکردم
به چشمای ملتمس و پر از ترسش خیره شدم
-قبلا هم گفتم اگه برام مهم نبودی هیچ وقت اجازه نزدیکی رو بهت نمیدادم
دستامونو بالا اوردم
-الان دستام تو دستات نبود
-آرش:یعنییی دوسـ دوسم دارییی؟
لبخند ارومی زدم و یکبار پلک زدم
-عاشقانه میپرستمت
با بهت بهم نگاه کرد نگاش تو چشمام میچرخید انگار میخواست از صحت حرفم مطمئن بشه یهو چشماش برق زد و محکم بغلم کرد
-آرش:منم عاشقتممممم عزیزم دنیای آرش دنیای من زندگی آرش
زیر دستاش داشتم لِه میشدم ولی این لِه شدن برام شیرین بود چون دستای عشقم بود یهو منو از بغلش جدا کرد و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت
-آرش:دنیا اجازه میدی؟
خواستم بپرسم چرا که نگاشو رو لبام دیدم فهمیدم منظورشو لبخند نازی زدم
-دِ ن دیگه آرش خان اگه تا همینجاشم بهت اجازه دادم خیلی بهت ارفاق کردم اینو بهت بگم که دیگه خبری از اینکارا نیست تا وقتی بهم محرم بشیم
نگاه مشتاقشو بهم دوخت
-آرش:میدونم عزیزم ولی تورو خدا فقط همین یه بار این بوسه فرق داره قراره بوسه عشقمون بشه
با چشماش داشت التماس میکرد فکر کردم من که بهش ابراز علاقه کردم قبلا هم منو بوسیده الانم تو بغلش بودم پس چرا این اجازه رو بهش ندم من که حاظر نبودم به جز اون با کسه دیگه ای باشم پس جایی برای درنگ نمیمونه
-فقط همین یه بار دیگه خبری نیست تا محرمیت
لبخند شیرینی زد و چشماشو بست و سرشو جلو آورد منم چشمامو بستم و دومین بوسمون رقم خورد اینبار منم همراهیش کردم چون این بوسه عشقمون بود.


:: بازدید از این مطلب : 375
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : پنجشنبه
.

13 RE :

★دنیا★
حول از آرزو خداحافظی کردم و ازش جدا شدم نگاهی به اطراف کوچه انداختم سر کوچه دیدمش بدو رفتم طرف ماشینش و سوار شدم تا خواست چیزی بگه گفتم
-برو آرش فقط برو تا کسی مارو ندیده
اونم بدون حرف راه افتاد وقتی خیالم راحت شد که از مدرسه دور شدیم نفس آسوده ای کشیدم و راحت نشستم
-آرش:چیشده عزیزم چرا اینقدر مظطربی؟
-هوف اگه یکی از بچه ها یا معلما میدیدنم حتما اخراج میشدم
خندید و گفت
-آرش:عزیـــــــزم نگران نباش حالا که بخیر گذشت
-اوهوم
-آرش:خب بانوی من کجا بریم؟
با این حرفش دوباره استرس و ترس به سراغم اومد دستامو مشت کردم
-آرش:نظری نداری خوشگلم؟
چشمامو محکم روی هم فشار دادم این حرفاش بیشتر آزار دهنده بود تا دلنشین
-آرش:باشه پس خودم انتخاب میکنم اوممم نظرت با خونم چطوره؟
سرمو به طرفش چرخوندم و متعجب نگاش کردم این پسر آرش بود؟ چند بار پلک زدم و زبونمو رو لبم کشیدم خندید و لپمو کشید
-آرش:اینجوری نگام نکن که کار دستت میدما
بی اراده پوزخندی زدم و سرمو برگردوندم
-آرش:این حرکتت یعنی چی؟
-یعنی تو نمیدونی؟
جوابی نداد و سرعتشو بیشتر کرد منم حرفی نزدم طولی نکشید که جلوی یه آپارتمان شیک نگه داشت
-آرش:پیاده شو عزیزم
-من باهات تو اون خونه نمیام
صداشو از کنار گوشم شنیدم
-آرش:میدونستی تو فرم مدرسه چقدر جذاب تر میشی آدم دلش میخواد یه لقمه چپت کنه الانم با زبون خوش پیاده شو تا بیشتر از این تحریکم نکردی
خشم تمام وجودمو پر کرده بود و برای هزارم به خودم لعنت فرستادم که چرا همراه مامان بابا نرفتم تصمیم گرفتم فعلا مقاومت نکنم و پیاده شدم درو باز کرد و داخل شد آروم دنبالش رفتم سوار آسانسور شدیم بعد از چند لحظه طبقه چهارم ایستاد
-آرش:بفرمایید بانو
بدون توجه از کنارش رد شدم کلیدی از جیبش درآورد و درو باز کرد
-آرش:برو تو
اروم وارد شدم ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود لرزون تا وسط پذیرایی رفتم نگاه سرسری به خونه انداختم در کل خونه شیک و مرتبی بود
-آرش:بشین عزیزم الان برات قهوه میارم
اینو گفت و رفت توی آشپزخونه لرزون نشستم و با پام با زمین ضرب گرفتم چند لحظه بعد با یه سینی که دوتا قهوه توش بود اومد
-آرش:خوش اومدی نفسم نظرت درباره خونه چیه؟
دیگه نمیتونستم تحمل کنم و تقریبا با داد گفتم
-این مسخره بازیا یعنی چی؟ آرش تو چت شده؟ چرا منو آوری اینجا؟ چرا اون روز باهام اون کارو کردی؟ چرا از اون روز عوض شدی؟ یعنی این همه مدت من درموردت اشتباه میکردم
پرید وسط حرفمو با اخم گفت
-آرش:هی ترمز کن ببینم همینجور یه ریز داری حرف میزنی و سوال میپرسی خب بزار منم حرف بزنم
با صدایی که از شدت بغض میلرزید گفتم
-خببب میششنوم
نگاشو به زمین دوخت و دستاشو توهم قلاب کرد لباشو از هم باز کرد و شروع کرد به حرف زدن با هر کلمه ای که میگفت ضربان قلبم شدت میگرفت.


:: بازدید از این مطلب : 385
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : پنجشنبه
.

11 RE :

*******************
مشتمو محکم کوبیدم روی میز
-داری منو تهدید میکنی؟
بلند خندید و گفت
-رضایی:نه عزیزم من دارم بهت هشدار میدم که اگه کاری رو که من میخوام انجام ندی اونوقت....
غریدم
-اونوقت چی؟
دوباره خندید و گفت
-رضایی:چرا عصبانی میشی عزیزم
-انقدر به من نگو عزیزم
قهقه اش بلند تر شد خندهاش حسابی رو مخم بود
-رضایی:اوه هانی نمیدونی وقتی حرس میخوری چقدر جذاب تر میشی
از جام بلند شدم و به طرفش رفتم یقه مانتوشو گرفتم و بلندش کردم
-دیگه داری گ.... زیادی میخوری اینو خوب تو گوشت فرو کن من نه اون کاری که تو میخوای رو انجام میدم نه دیگه میخوام حتی قیافتو ببینم توهم هیچ غلطی،تکرار میکنم هیچ غلتی نمیتونی بکنی شیرفهم شـــــــــد؟
از دادم کمی ترسید ولی اخماشو توهم کشید و اونم جدی گفت
-رضایی:نخیر شیرفهم نشد پسرجون چون من تا حالا غیرممکن بوده چیزی رو بخوام و به دست نیارم و حالام تورو میخوام و مطمئن باش که آخر مال من میشی
یقشو از دستم بیرون کشید و مانتوشو درست کرد کیفشو برداشت و سمت در رفت اما قبل از اینکه بره برگشت و گفت
-رضایی:درضمن تهدیدامو جدی بگیر چون ممکنه اتفاقی بیوفته که اصلا برات خوشایند نباشه با اجازه
دستگیره رو چرخوند و به سرعت خارج شد دیگه پاهام تحمل وزنمو نداشتن همونجا روی مبل ولو شدم و شقیقه هامو با دستم فشار دادم
-خدایا کم مشکل دارم این دیگه از کجا پیداش شد
سرم به شدت درد میکرد از تو جیبم بسته مسکنو بیرون آوردم و یکیشو خوردم
-همین امروز کارمو با دنیا تموم میکنم اون ماله منه و هیچکسم حق نداره اونو ازم بگیره من لقمه هیچ کس نیستم خانم رضایی
با عصبانیت از جام بلند شدمو کتمو برداشتم و از در خارج شدم.


:: بازدید از این مطلب : 506
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : پنجشنبه
.

10 RE :

***************
-اِرادی:حواست کجاست خانم تهرانی؟
حول از جام بلند شدم و گفتم
-بله خانم با من بودین؟
بچه ها ریز ریز میخندیدن و خانم اِرادی هم لبخند محوی رو لباش نشست
-اِرادی:حالت خوبه تهرانی؟
با گیجی گفتم
-هان حالم؟
خنده بچه ها بلند شد
-اِرادی:نه مثل اینکه کاملا حواست پرته بهتره بری یه آبی به دست و صورت بزنی و برگردی
با همون نگاه گیجم سری تکون دادم و از کلاس بیرون اومدم صدای قهقه بچه ها رو شنیدم اونقدر ذهنم درگیر بود که اهمیتی بهشون ندادم سلانه سلانه به سمت آبخوری رفتم مدام حرفای آرش تو ذهنم تکرار میشد رفتار چهار روز پیشش و در آخر اون بوسش....
بی اراده دستم به سمت لبم رفت هنوزم میتونستم حرارت لباشو حس کنم برای یه لحظه لذت عجیبی تو وجودم نشست اما حس گناه و عذاب وجدان و ترسی که به شدت تو وجودم بود مانع از این شد که بیشتر از این به اون حس خوب فک کنم اخمامو توهم کشیدم و شیر آب رو باز کردم یعنی امروز چی میخواست بهم بگه؟ که کارش از روی هوس بوده؟ اونکه میدونست من چقدر رو موضوع حساسم تا حالا نگذاشته بودم هیچ نامحرمی حتی موهامو ببینه چه برسه به اینکه.......
مشت آبی تو صورتم ریختم خنکی آب بهم آرامش میداد چند بار اینکارو تکرار کردم و شیر آب رو بستم روی نیمکت نشستم تا کمی از خیسی صورتم کم بشه نفس عمیقی کشیدم دستامو عقب بردم و سرمو به نیمکت تکیه دادم چشمامو بستم و ذهنمو خالی از هر چیزی کردم الان به این آرامش بیشتر از هر چیز دیگه ای احتیاج داشتم.

★آرش★
چشمامو بستم و سعی کردم تمرکز کنم کارای شرکت حسابی به هم ریخته بود از طرفی هم قرار امروزم با دنیا ذهنمو حسابی درگیر خودش کرده بود کلافه شده بودم تقه ای به درخورد
-بله
در باز شد و منشیم وارد شد
-غافر:آقای مهندس یه خانمی اومدن میخوان شمارو ببینم چون اولین بار بود میدیمش گفتم خودم بیام بهتون اطلاع بدم
تعجب کردم یعنی کی بود
-خودشو معرفی نکرد
-غافر:نه مهندس فقط گفتن یکی از آشناهاتونن و باهاتون کار واجبی دارن
-باشه بگو بیاد تو
"چشمی" گفت و رفت چند لحظه بعد دوباره تقه ای به در خورد
-بفرمایید
در باز شد و اون خانم وارد شد با دیدنش چشمام چارتا شد
-رضایی؟؟
خندید و با ناز گفت
-رضایی:میتونم بشینم عزیزم
حسابی شوکه شده بودم اصلا فکرشم نمیکردم با اون بی آبرویی که تو دانشگاه اتفاق افتاد دوباره ببینمش همونجور مات زده نگاش میکردم که دوباره با ناز خندید و به طرفم اومد.


:: بازدید از این مطلب : 396
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : سه شنبه
.

RE :

***************
سه روز از اون ماجرا میگزره خداروشکر نیلا فقط اُفت فشار پیدا کرده بود و بیهوش شده بود یه سرم بهش وصل کردن و بعد مرخص شد بماند که مامانو بابا، عمو و زنعمو چقدر سرزنشمون کردن و میخواستن بخاطر دیر اومدنمون به خونه و حاله نیلا بازخواستمون کنن اما آرش مانع شد و با چرب زبونیش راضیشون کرد که بیخیال بشن مامان بابا که آرشو میشناختن و حسابی بهش اعتماد داشتن قبول کردن عمو حسین و زنعمو هم راضی شدن و ماجرا به خوبی تموم شد
-مامان:دنیـــــا کجایی؟ بیا دیگه غذا سرد شد
-اومدم مامانی
از تو آیینه نگاهی به خودم انداختم و از اتاقم بیرون اومدم به آشپزخونه رفتم و کنار مامان بابا روی صندلی نشستم
-بابا:عروسک بابا چطوره؟
لبخندی زدم و گفتم
-خوبم بابایی
خندید و لپمو کشید مامان زیر چشمی با حرص نگامون کرد و برا خودش برنج کشید یه دفعه شیطنتم گل کرد صدامو تا اونجایی که میتونستم پر از ناز و عشوه کردم و گفتم
-بابایییی
متعجب نگام کرد و گفت
-بابا:جونم عروسک
چند بار پلک زدم و با ناز چتری هامو کنار زدم
-میشه برام برنج بکشی
همونجور که حدس میزدم بابا طاقت نیورد خم شد و گونمو محکم بوسید
-بابا:ای به چشم عروسک شما جون بخواه
خندیدم و با ناز گفتم
-عه بابایی
بابا فقط خندید و مشغول کشیدن برنج شد
-بابا:کافیه عزیزم
-بله
بابا زیر لب "نوش جونی" گفت و مشغول خوردن غذاش شد زیر چشمی به مامان نگاه کردم صورتش قرمز شده بود و قاشق رو تو دستش فشار میداد و بابا رو نگاه میکرد آروم خندیدم و برای خودم سالاد ریختم تلفنم به صدا دراومد هوفی کشیدم و از جام بلند شدم گوشیمو از روی میز عسلی کنار کاناپه برداشتم و بدون توجه به اسم اون فرد دکمه اتصال رو زدم
-بله بفرمایید
صدای خنده ریزی اومد و بعد صدای بم و مردونه ای تو گوشم پیچید
-آرش:سلام عزیزم
تمام تنم یخ بست و دستام شروع کرد به لرزیدن
-آرش:جواب سلام واجبه ها خوشگله
سعی کردم آروم باشم
-سسسلامم
-آرش:سلام به روی ماهت نفسم
-.......
-آرش:جوابمو نمیدی عزیزم
-.......
-آرش:باشه چیزی نگو زنگ زدم تا بهت خبر بدم که فردا بعد از مدرست میام دنبالت تا باهم بریم دَدَر و کلی خوش بگذرونیم
چشمام درشت شد و ابروهام بالا رفت چندبار پشت سرهم پلک زدمو زبونمو روی لبم کشیدم صدای خندش تو گوشم پیچید
-آرش:الهی من قربونت برم که الان چشاتو درشت کردی و ابروهاتو بالا انداختی زبونتم رو لبات میکشی و پشت سرهم پلک میزنی
تعجبم بیشتر شد و دوباره پلک زدم
-آرش:چی شد عزیزم نمیخوای جوابمو بدی؟
لرزون گفتم
-ولی ممن نمیتووونم باهاااات بببیام
-آرش:یعنی چی که نمیتونی بیای میای خوبم میای ببینم نکنه بخاطر اتفاق اون روزه
چشمامو محکم رو هم فشار دادم و گوشی رو تو دستم فشار دادم چقدر خونسرد بود
-آرش:ببین دنیا اتفاقا میخوام راجب همون اتفاق باهات حرف بزنم فردا میام دنبالت و هیچ اعتراضی رو هم قبول نمیکنم
صدای ممتدد بوق توی گوشم پیچید گوشی رو پایین آوردم و تماسو قطع کردم
-مامان:کی بود؟
نفس عمیقی کشیدم و به طرفش برگشتم
-آرش
-مامان:چیکارت داشت؟
-ازم خواست تا فردا بعد از مدرسه بیاد دنبالم و باهم بریم بیرون
-مامان:وا کجا؟
سرمو انداختم پایین
-نمیدونم
-مامان:باشه مشکلی نیست اتفاقا منو پدرت فردا خونه ی یکی از دوستای پدرت دعوتیم و ممکنه تا شب برنگردیم اینجوری تو هم تنها نیستی حالا بیا بقیه ناهارتو بخور
رو پاشنه پا چرخید و به آشپزخونه برگشت
-مامان اگه میدونستی من حاظر بودم تا شب تو خونه تنها باشم ولی با آرش جایی نرم هیچ وقت این حرفو نمیزدی
اشتهام به همین راحتی کور شده بود و با گفتن "من دیگه سیر شدم" به سمت اتاقم رفتم.


:: بازدید از این مطلب : 382
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : سه شنبه
.

8 RE :

★دنیا★
نمیدونم چقدر تو بغلش گریه کردم تا آروم شدم ولی هنوز فکرم حسابی درگیر بود پر از سوال و شاید احساس گناه یا عذاب وجدان وقتی دید دیگه گریه نمیکنم منو از خودش جدا کرد
-آرش:آروم شدی عزیزم
لرزیدم نه از شیرینی کلامش نه از فکری که داشت عین خوره مغزمو میخورد سرمو بالا آوردم و نگاش کردم اون چشما مثل همیشه نبود چیزی توشون بود که باعث شده بود منو بیشتر بترسونه برای یه لحظه یادم افتاد که من تنها نبودم بی اراده جیغ خفیفی کشیدم و گفتم
-واییی نیلا
حول ازش جداشدم و درو ماشینو باز کردم با دیدنش جیغ بلندی زدم و رفتم کنارش تکونش دادم
-نیلا نیلا عزیزم پاشو قربونت برم نیلا منو ببخش نیلایی توروخدا چشماتو باز کن
دوباره بغض کردم و چونم لرزید
-آرش:چیشده؟
صدای لرزونمو رها کردم
-آرررش کمکش کن تورو خدا آرش خواهش میکنم یکاری بکن
کلافه هوفی کشید و مچ دستشو گرفت نگاهی به ساعتش انداخت بعد از چند لحظه گفت
-آرش:نبضش منظم میزنه به احتمال زیاد بیهوش شده پاشو کمک کن ببریمش درمونگاه
نالیدم
-ماشینیش
نگاهی اول به ماشینا بعد به من انداخت
-آرش:نگران اون نباش زنگ میزنم به یکی از رفیقام میگم بیاد ببرتش تو حالا کمک کن ببریمش تو ماشین
بلند شد و زیر کتفشو گرفت منتظر به من نگاه کرد اون موقع نمیتونستم به هیچی جز نیلا فکر کنم سریع به خودم اومدم و با کمکش اونو رو صندلی عقب خوابوندیم هردو سوار ماشین شدیم و آرش با سرعت زیاد حرکت کرد همون موقع گوشیشو درآورد و مشغول گرفتن شماره شد
-آرش:الوووو
دیگه به بقیه مکالمش گوش ندادم و به عقب برگشتم پوست سبزش کمی سفید و بی روح شده بود موهای مشکیش تو صورتش ریخته بود با خودم گفتم
-اگه اتفاقی براش بیوفته جواب عمو حسینو چی بدم خودمو هیچ وقت نمیبخشم اگه طوریش بشه
با توقف ماشین به جلو برگشتم ربروم یه درمونگاه بود از ماشین پیاده شدم
-آرش:همین جا بمون الان برمیگردم
سری تکون دادم و اونم رفت در عقب رو باز کردم و کنار صورتش زانو زدم آروم گونشو نوازش کردم
-منو میبخشی عزیزم
صدای دویدن چند نفر اومد برگشتم آرش با چند تا پرستار و یه برانکارد به طرفمون میومدن کنار رفتم و اون پراستارا نیلا رو از ماشین بیرون کشیدن و رو برانکارد گذاشتن به سرعت به طرف درمونگاه برگشتن آرش خواست همراهشون بره که نگاهش به من افتاد لبخندی زد و دستمو گرفت
-آرش:چیزی نیست عزیزم الان خوب میشه
دستمو کشید و مجبورم کرد همراهش بشم.


:: بازدید از این مطلب : 451
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : سه شنبه
.

7 RE :

محکم و پشت سرهم به شیشه مشت میزد و میخواست که اونو پیاده کنم فرمونو محکم تو دستام فشردم برام عجیب بود چرا هیچی نمیگفت بهش نگاه کردم چشماشو درشت کرده بود و جفت ابروهاشو بالا داده بود و باتعجب نگام میکرد وقتی نگامو رو خودش دید پشت سرهم پلک زد و زبونشو رو لباش کشید نگام خیره موند به لبای برجسته و خوش فرمش اون زمان اونقدر حالم بد بود که به هیچی فکر نکردم تو کسری از ثانیه دستامو دورش انداختم و اونو به طرف خودم کشوندمش سرعت پلک زدنش بیشتر شد اینکارش جذابیت چشماشو بیشتر میکرد و منو بی قرار تر دوباره زبونشو رو لباش کشید با خودم فکر کردم که اگه اینکارو بکنم شاید بتونم اونو برای همیشه مال خودم کنم چون خوب میدونستم چقدر به این مسائل اهمیت میده دوباره نگام سمت لباش کشیده شد مشتای اون دختر و سرو صداهاشم باعث شده بود قدرت فکر کردنو ازم بگیره به کمرش چنگ زدم و اونو بیشتر به خودم نزدیک تر کردم سرعت پلک زدنش خیلی بیشتر شد و مدام زبونشو رو لباش میکشید میخواست دوباره اینکارو بکنه که سریع لبامو با لباش قفل کردم شیرینی عجیبی تو وجودم نشست آروم شدم آروم آروم.....
نمیدونم چقدر تو اون خلسه شیرین فرو رفته بودم و چند بار بوسیدمش چقدر اون دختر داد و فریاد کرد و دستاشو به شیشه کوبید نمیدونم فقط اینو میدونستم که دیگه عصبانی نیستم و از اون عطش وجودم دیگه خبری نیست آروم لبامو ازش جدا کردم پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و نفس عمیقی کشیدم دستام بالاتر اومد و شروع به نوازش کمرش کردم عجیب بود که تا این موقعه هیچکس از این خیابون عبور نکرده بود و به اینکه ما وسط خیابون بودیم تو این وضع اعتراضی نکرده بودند اما اون موقع اینقدر افکارم متشنج بود که فرصت بیشتر فکر کردنو بهم نداد دیگه صدای داد و فریاد و مشتای اون دختر نمیومد چشمامو باز کردم و به صورت معصوم و خوشگلش نگاه کردم چشماشو بسته بود و سرش پایین بود دوباره پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و مثل خودش چشمامو بستم زمزمه ی آرومش رو شنیدم
-دنیا:چرا؟؟
همین فقط چرا یعنی خودش نمیدونست بی اراده به کمرش فشاری آوردم پیشونیشو از پیشونیم جدا کرد سرمو بلند کردم و چشمامو باز کردم که با چشمای اشکیش مواجه شدم حس کردم قلبم دیگه نمیزنه
-دنیا:چرا آرش؟ چرا باهام اینکارو کردی؟
چقدر صداش میلرزید بغض کرده بود منم بغض کردم ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم
-آرش:پشیمون نیستم
چونش لرزید و اشکاش شدت گرفت نمیتونستم تو اون حالت ببینمش سرشو تو سینم پنهون کردم و محکم به خودم فشردمش با دست آزادش به پیرهنم چنگ زد و هق هقشو رها کرد میدونستم که ازم میخواد تا رهاش کنم ولی من توانشو نداشتم باید همه چیزو همین الان تموم میکردم همین امروز،دیگه صبرم تموم شده بود حالا که علاوه بر روحش جسمشم درگیرم کرده بود جایی برای صبر نبود.


:: بازدید از این مطلب : 349
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : سه شنبه
.

6 RE :

★آرش★
پامو روی پدال گاز فشار دادم و دنده رو عوض کردم باید هر چه زودتر میدیدمش دستمو روی بوق گذاشتم تا ماشین جلویی از سره راهم کنار بره ولی انگار این قصدو نداشت با عصبانیت روی فرمون کوبیدم
-دِ برو کنار لعنتی خیلی حالم خوبه اینم رو اعصابم اِسکی میره
دوباره بوق زدم ولی اعتنایی نکرد نگام به بغلم افتاد که خالی بود سریع سرقت گرفتم و کنار اون ماشین سرعتمو کم کردم رانندش یه دختر جوون بود که خیلی خونسرد داشت رانندگی میکرد عصبی غریدم
-هی خانم معلومه کری صدای بوق رو نمیشنوی؟
خشمگین نگام کرد
+اولا کر خودتی و هفت جد و ابادت دوما خب شنیدم که چی مگه من فقط تو خیابونم تو راه داشتی خب میتونستی از کنارم بری سوما حالام برو که حوصله کل کل کردن با آدمای بیشعور و بی اعصابی مث تو رو ندارم
کارد که سهله قمه هم میزدی خونم در نمیومد مشت محکمی به فرمون زدم و خواستم حرفی بزنم که با دیدن دختر کناریش حسابی جا خوردم و زبونم بند اومد همون دختر پرووعه با دیدنم پوزخندی زد و گفت
+چیشد چرا لال شدی تا همین الان که داشتی حسابی بلبل زبونی میکردی هه چیه خوشگله نه؟
دیگه نفهمیدم چیشد ولی توی یه لحظه پیچیدم جلوش و زدم روی ترمز اونم نتونست خودشو کنترل کنه و محکم از عقب خورد بهم سریع از ماشین پیاده شدم و به طرفش رفتم اون دختره هم پیاده شد
+پسره ی احمق واسه چی پیچیدی جلوم اهه ببین با ماشین نازنیم چیکار کردی
در ماشینو باز کردمو بازوشو گرفتم از ماشین پیادش کردم و بدون توجه به اون دختره اونو سمت ماشین خودم بردم و سوارش کردم دختره تا این رفتارمو دید بیخیال ماشینش شد و به سرعت به طرفم اومد
+چیکار داری میکنی کثافت واسه ی چی اونو سوار ماشینت کردی یالا پیادش کن وگرنه اینقدر جیغ میزنم که همه بریزن سرت
تا خواست درو باز کنه سریع سوار شدم و قفل مرکزی رو زدم.


:: بازدید از این مطلب : 338
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : سه شنبه
.

5 RE :

★آرش★
نفسمو کلافه فوت کردمو دستمو تو موهام کردم
-مامان:آرشم نگاه کن با این کارت فقط شرایطو سخت تر میکنی الان وقتش نیست عزیزم منم مثل تو مشتاق اینم که هر چه زودتر عروسم بشه ولی مامانی باید صبر کنی آخه میترسم با مخالفتش مواجه بشی تو که وضعه خـــ.....
از جام بلند شدم و گفتم
-باشه اینبارم صبر میکنم اینقدر صبر میکنم تا آخر ماله یکی دیگه بشه
بهش فرصت حرف زدن ندادم و به سرعت توی اتاقم رفتم درو محکم بهم کوبیدم خیلی عصبانی بودم دلیل اینهمه اصرار مامنو نمیفهمیدم گوشیمو برداشتم و رو تخت نشستم اینجوری نمیشد باید با خودش حرف میزدم شمارشو گرفتم یک بوق دو بوق سه بوق برنمیداشت نزدیک بیستا بوق خورد عصبی تلفنو قطع کردم و خودمو روی تخت انداختم همه چی دست به دست هم داده بودن تا من به اون نرسم ولی من نمیزارم امشب همه چیزو تموم میکنم آره همینه.

★دنیا★
-نیلا:این چطوره؟
گیج بهش نگاه کردم
-هان
اخماشو تو هم کشید و گفت
-نیلا:تو امروز چته دنیا اگه نمیخواستی بیای خرید پس چرا به من گفتی باهات بیام
دستشو گرفتم
-نه عزیزم اینطور نیست یخورده ذهنم درگیره فقط همین
منو به طرف نیمکتی که اونجا بود برد و با هم نشستیم
-نیلا:دنیا من تورو خوب میشناسم یه چیزیت هست و نمیخوای بگی
سرمو انداختم پایین
-آره یعنی نه اصلا نمیدونم نیلا از وقتی شنیدم خونه ی عمو مهمونیه دلشوره ی عجیبی گرفتم همش فکر میکنم قراره اونجا سرنوشت من عوض بشه
فشاری به دستم وارد کرد
-نیلا:نگران نباش عزیزم مهمونی دوهفته دیگس و قرار نیست اتفاق خاصی بیفته درسته نمیدونیم مناسبتش چیه ولی اینو مطمئنم که واست اتفاقی نمیوفته سرنوشت آدما هم دست خودشونه عزیزم
حرفای نیلا قشنگ و آروم کننده بود ولی من نه تنها آروم نشدم بلکه حالم بدتر شد و نگرانیم دوبرابر با همه ی اینا سعی کردم لبخند بزنم
-ممنونم نیلا جون حسابی آروم شدم
لبخندی زد و گفت
-نیلا:افرین مومیایی خودم حالا شد الانم بلند شو بریم خریدامونو بکنیم که حسابی دیر شده
به ظاهر خندیدم و باهاش همراه شدم.


:: بازدید از این مطلب : 361
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : سه شنبه
.

4 RE :

★دنیا★
رژ لبمو آروم رو لبم کشید و روی هم فشار دادم نگاهی به خودم انداختم لبخندی از روی رضایت زدم و از اتاق بیرون اومدم بابا با دیدنم چشماش برق زد و از جاش بلند،شد و به طرفم اومد محکم بغلم کرد و گفت
-چه خوشگل شدی عروسک من
دستامو دور کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشردمش سرمو تو سینش پنهون کردم و عطر تنشو با ولع بو کشیدم خندید و گفت
-بابا:نکن وروجک مثل مامانت شیطونیا مواظب باش مث اون کار دستت ندما
سرمو از سینش جدا کردم و ابروهای بالا رفته نگاش کردم
-عه جدا مثلا چکاری من که زنتون نیستم هییییییی کارای خاک بر سری
اخم بامزه ای کرد و گفت
-بابا:نخیرم وروجک من فقط با زنم از این کارا میکنم دفعه آخرت باشه از این حرفا میزنی خجالتم نمیکشه بچه پروو
شیطون گفتم
-عه پس چرا گفتین کار دستم میدین؟
منو از بغلش بیرون کشید
-بابا:بخاطر این گفتم
منو بلند کرد و انداخت روی کولش جیغ میزدم و دست و پامو تکون میدادم با خنده منو روی کاناپه گذاشتو روم خیمه زد و شروع کرد به قلقلک دادنم منم که حســــــابی قلقلکی شروع کردم به خندیدن
-واییی بابایی بسه ههههه توروخدا ههه اخ بابا غلط کردم ولم کن
ولی اون بدون توجه به کارش ادامه میداد صدای خندهامون کل خونه رو پر کرده بود که یه دفعه صدای جیغ مامان بلند شد
-مامان:اینجا چه خبـــــــره؟
بابا دست از کارش کشید و به طرف مامان برگشت
-بابا:عه حنانه عزیزم تویی کی اومدی که من متوجه نشدم
با حرص دندوناشو بهم فشار داد و گفت
-مامان:همون موقع که شما داشتین با عروسک جونتون عشق و حال میکردین
بابا نگاه شیطونی به مامان انداخت و از جاش بلند شد همون جور که به طرفش میرفت گفت
-بابا:میبینم که حنای من حسودی کرده؟ خب اشکالی نداره عزیزم با توام از این عشق و حالا میکنم
یه دفعه به طرف مامان خیز برداشت مامان خواست فرار کنه ولی با اون وضعیتی که داشت نمیتونست در نتیجه بابا سریع اونو از زمین بلند کرد و محکم تو بغلش گرفت
-مامان:جیــــــــغ ابوالفضل منو بزار زمین بچه شدی اینکارا چیه من دیگه اون حنانه چند سال پیش نیستم تازه حالا با این وضعم کمرت میشکنه منو بزار زمین
بابا بدون توجه بلند خندید
-بابا:مگه تو دلت عشق و حال نمیخواست خب منم میخوام بهت عشق و حال بدم
تا مامان خواست دوباره اعتراضی بکنه بابا لباشو روی لبای مامان گذاشت و به طرف اتاقشون رفت درشو با پاهاش باز کرد و باهم داخل شدند از جام بلند شدم و نشستم با خودم گفتم
-چقدر بابا مامانو دوس داره که بعد از این همه سال هنوزم شور و اشتیاق جوونیشو داره و با مامان همونجور رفتار میکنه ای کاش اونم......
نفس عمیقی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم.


:: بازدید از این مطلب : 448
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

3 RE :

★آرش★
با ولع به پیتزام گاز زدم و گفتم
-اومممم چه خوشمزست
سنگینی نگاشو حس کردم سرمو بالا آوردم و با دهن پر گفتم
-چیه داداش؟
چهرشو تو هم کشید و گفت
-صبحان:ایییی ببند اون گاله رو حالمو بهم زدی مگه صدبار نگفتم با دهن پر حرف نزن
خندیدمو غذامو قورت دادم دستاشو تو هم قلاب کرد و خودشو جلو کشید
-صبحان:من موندم چطور میتونی اینجوری بیخیال غذا بخوری وقتی قرار بود با اون فضاحت از دانشگاه اخراج بشی
شونه ای بالا انداختمو به غذا خوردنم ادامه دادم اونم دیگه حرفی نزد و مشغول خوردن پیتزاش شد توی چشم به هم زدن غذام تموم شد با لبو لوچه ی آویزون به تیکه های باقیمونده پیتزاش خیره شدم انگار سنگینی نگامو رو غذاش حس کرد که با لحن بدی گفت
-صبحان:اه اه جم کن اون لب و لوچتو حالمو بهم زدی پسره ی چندش مثلا تو مردی عین این دخترای لوس برام لب آویزون میکنه بیا بابا نخواستیم مال خودت اه
با شادی زیاد ظرف پیتزاشو به طرف خودم کشیدم و شروع به خوردم کردم تموم که شد با دستمال دهنمو پاک کردم لیوان نوشابمو به دست گرفتمو خودمو روی صندلی ولو کردم لیوانو بالا آوردم و یه نفس همه ی محتویات لیوان رو خوردم گاز از دماغ و دهنم زد بیرون و عاروق کوچولی زدم با عصبانیت مشتشو روی میز کوبید و گفت
-صبحان:اه آرش دیگه داری اون روی منو بالا میاری این چه طرز رفتار کردنه مرد باید شخصیت داشته باشه
زدم زیر خنده و گفتم
-نه بابا یعنی میخوای بگی تو الان یه مــــــــردی
با اعتماد به نفس پشت چشمی نازک کرد و گفت
-صبحان:معلومه که هستم شک داری؟
بلند بلند خندیدم که اینبار صدای اعتراض مشتری ها بلند شد صبحان دندون قرچه ای کرد و از جاش بلند شد کیف پولشو درآورد و چند تا اسکناس گذاشت روی میز بعد به طرف من اومد و دستمو گرفت و کشید زیر لب غرید
-صبحان:بلندشو که حسابی آبرومو بردی
باز خندیدم که اینبار مچ دستمو محکم فشار داد.


:: بازدید از این مطلب : 426
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

2 RE :

★دنیا★
درو باز کردم و با لب خندون وارد شدم همه نگاهاشون به طرف من برگشت و با خوشرویی ازم استقبال کردن منم با لبخند جوابشونو دادم آزیتا اومد کنارم و بغلم کرد
-آزیتا:سلام دنیا خانم خوبی عزیزم؟
منم بغلش کردمو گونشو بوسیدم
-سلام به روی ماهت من خوبم تو چطوری خوشگلم
بلند خندید و از آغوشم جدا شد دستی به شونم زد
-آزیتا:امان از این شیرین زبونیای تو
خندیدم و گفتم
-آرزو کجاست؟
قیافه ی زاری به خودش گرفت و نالید
-آزیتا:مامانم آدم سحر خیز و بشاشیه پدرمم به خاطر کارش خیلی کم میخوابه منم زیاد به خوابیدن علاقه ندارم ولی نمیدونم این آرزو به کی رفته که اینقدر خوش خواب شده
با دستش به نقطه ای از کلاس اشاره کرد رد انگشتشو گرفتم که دیدم آرزو با دهن باز روی میز خوابیده بود و حسابی خروپف میکرد ریز خندیدم که آزیتا گفت
-آزیتا:آره بخند منم بودم میخندیدم که همچین دوست خوابالویی دارم
-اینقدر حرص نخور عزیزم الان بیدارش میکنم
با گفتن "ببینم چه میکنی" ازم دور شد و به بقیه بچه ها که اون طرف کلاس جمع شده بودند پیوست کولمو روی میزم گذاشتم و نزدیکش شدم دستمو روی سرش کشیدم
-آرزو جونم عزیزم نمیخوای بیدار بشی؟
دهنشو چند بار باز و بسته کرد و دوباره شروع کرد به خروپف کردن گونشو نوازش کردم
-آرزو عزیزم دنیا جونت اومده نمیخوای پاشی؟ اینجا کلاسه ها الان خانم ریاحی میاد اونوقت بیرونت میکنه ها
غلتی زد و با بدخلقی زیر لب غر زد
-آرزو:اه دنیا برو بزار یه دقیقه بکپم
خندیدم و گفتم
-دیشب با کی چت میکردی که دوباره خوابت میاد خوشگله
یهو از جاش پرید که باعث شد کنترلشو از دست بده با من زمین بخوره از درد آخ ریزی گفتم آرزو هول از روم بلند شد و گفت
-آرزو:آخ آخ ببخشید دنیایی نمیخواستم اینجوری بشه حالا خوبی؟؟
لبخندی به صورت نگرانش زدم و گفتم
-آره عزیزم خوبم
با کمکش از زمین بلند شدم تا خواست حرفی بزنه صدای در اومد و خانم ریاحی وارد کلاس شد.


:: بازدید از این مطلب : 577
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

1 RE :

*********************
به شدت از خواب بیدار شدم حسابی عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم تو دلم نالیدم
-اوفففف خدایا این دیگه چه خوابی بود
به میز کنار تختم نگاه کردم همیشه مامان یه پارچ آب با لیوان برام میزاشت خم شدم و برای خودم آب ریختم یه نفس همشو خوردم و لیوان روی میز گذاشتم دوباره دراز کشیدم و پتو رو تا گلوم بالا کشیدم اتفاقای خوابم مدام توی ذهنم تکرار میشد چشمامو محکم روی هم فشار دادم
-اهه بسه دیگه
اما انگار این خواب دلشوره عجیبی رو به وجودم رخنه کرده بودم پتو رو سرم کشیدم و سعی کردم فارغ از سرنوشت تلخی که در انتظارم بود بخوابم.

★آرش★
با سرعت به طرف کلاسم میرفتم که یهو رضایی جلومو گرفت
-رضایی:به به آرش خان،ستاره سهیل دانشگاه
با لبخند گشادی بهم زل زد ه اخمام حسابی به هم گره خورد با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم گفتم
-بس کنین خانم رضایی من چقدر به شما بگم که منو شما هیچ صنمی نمیتونیم باهم داشته باشیم چرا نمیخوایین بفهمین شما اُستـــــ....
حرفمو قطع کرد و خودشو بهم نزدیک کرد با لحن جدی بهم گفت
-رضایی:نه نمیفهمم نمیخوامم بفهم چون من عاشق توام و هیچ کدوم از حرفات نمیتونه منو از خواستم منصرف کنه من تورو میخوام به هر قیمتی که شده فهمیدی؟
رو پنجه پا بلند شد و سریع گونمو بوسید چشمام از وقاحت این زن درشت شد با عصبانیت مچ دستشو گرفتم و فشار دادم که آخی گفت بیشتر لحنش تحریک کننده بود دیگه خون خونمو میخورد بی اراده دستمو بالا آوردم و کشیده محکمی بهش زدم جیغی کشید و افتاد زمین سریع توجه دانشجوها بهمون جلب شد یکی از پسرا گفت
+چیکار کردی پسر استاد رضایی رو زدی؟ استاد محبوب کاشفی (رئیس دانشگاه) دیگه مرگ خودتو حتمی بدون
برام مهم نبود که چی میشه حتی اگه به قیمت اخراج شدن از دانشگاهم که بود حاظر بودم برای اینکه این زنو سرجاش بشونم اینکارو بکنم و خودمو بدبخت کنم.


:: بازدید از این مطلب : 398
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

نام رمان:سرنوشت یک عشق
نویسنده:هانی
ژانر:عاشقانه،غمگین

خلاصه:
دخترکی مهربون و عاشق در کنار پسری غیرتی و شوخ با قلبی سرشار از عشق
این دو عاشق بدجوری رویای رسیدن به همو دارن اما سرنوشت چیز دیگه ای رو برای این دونفر تعیین کرده اونا سعی در مبارزه با سرنوشتشون دارن آیا موفق میشن سرنوشتشونو تغییر بدن؟

اولین قلمم هست و امیدوارم از رمانم لذت ببرید،اگه مشکلی هست به بزرگی خودتون ببخشید.
با تشکر



:: بازدید از این مطلب : 417
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.



:: بازدید از این مطلب : 416
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :



:: بازدید از این مطلب : 425
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :

رمان:یک قطره عشق نویسنده: Nadia20A موضوع :عاشقانه،اجتماعی خلاصه: آهو یه دختری ساده و احساساتیِ که توی زندگیش هدفی داره و برای به دست آوردن موقعیتی که آرزوش رو داره حاضره حتی مقابل خیلی از مخالفتها بایسته تا به هدفش برسه.ولی درست روزی که تصمیم قطعیش رو میگیره خبری به گوشش میرسه که به طور کامل همه چیز رو خراب میکنهبه نام خدا
مقدمه : در جلسه امتحان زندگی ، من مانده ام و یک برگه سفید یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل ، تنهایی و دلتنگی! درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی ؛ هـوسِ سرسره بازی می کند! وبرگه سفیدم عاشقانه ، قطره را به آغوش می کشد! یک قطره عشق! “به نام خدا” خسته و کوفته در آپارتمان رو باز کردم ، با صدایی که بی شباهت به ناله نبود گفتم: -سلام من اومدم! مامان از توی آشپزخونه سرک کشید ، با لبخند گفت: -خسته نباشی عزیزم کارنامهت رو گرفتی؟ سرمو با خستگی تکون دادم. -وای مردم از گرما ، آره گرفتم. لبهامو ک انجمن نودهشتیا...



:: بازدید از این مطلب : 613
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : جمعه
.

🌹 🌺 🌹 پارت 10 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
به همه آرزوهام برسم بگیره حتي شده نفسم
نفســــــم
آره من میتونم کل زندگي رو به زانو در بیارم ..زانو نمیزنم ولي بقیه رو به زانو در میارم اين ازدواج
هم جلو دار هیچي نیست من میتونم رزا میتونه چیزي نیست که بتونه جلومو بگبره ..هیچي
وقتي قلبِِ آدما از زندگي خالي شده
چهره ها با پشتِِ نقاب
انگار که پوشالي شده
وقتي که نگاهِِ.مردم خالي از آرامشِِ
زندگي هرجا که بخواد
آدمارو میکشه
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزايِِ عمرم و
خیلي ساده بي هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم
به همه آرزوهام برسم بگیره حتي شده نفسم
نفســــــم
نمیتونه کسي راهِِ من و ضد کنه سد کنه



:: بازدید از این مطلب : 428
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : چهارشنبه
.

 پارت 8 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
_ من تصمیمو گرفتم باهاش ازدواج میکنم
همزمان صداي جیغ مامان و چیي عصبي بابا بلند شد ..اجازه ي اعتراض بهشون ندادم چون اين
ازدواج به نفع خودشون بود
_ لطفا نخوايد که پشیمونم کنید چون فايده اي نداره ..من تصمیمو گرفتم
مامان _ معلوم هست چي داري میگي تو دختر ؟
بابا _ میدوني داري چیکار میکني ؟
_ آره بابا میدونم
بعد زير لب گفتم
_ دارم خودمو فداي شما میکنم ..شمايي که عاشقتونم
بابا _ نه امکان نداره با فروختن خونه و شرکت میشه پولشونو جور کرد ..
_ پدر ..بابا جوونم فکر بعدش رو هم کردين؟ ..کجا بريم چي بخوريم ؟..و هزار تا مشکل ديگه ..؟
بابا _ خدا بزرگه اونا هم حل میشه
_ نه پدر من ازدواج میکنم ..حرفمو قبول کنید میدونید که تا حاال من احترامتونو نگه داشتم ولي
براي خوبي خودتونم که باشه مجبور میشم بي احترامي کنم
مامان طاقت نیاورد و بلند شد و با گريه رفت سمت آشپزخونه
بابا _ آخه دخترم جدا از مشکالت ديگه پسره سنش خیلي از تو بیشتره ..
_ اشکالي نداره بابا ..
بابا _ مطمئني بابا جان ؟
_ آره بابايي جونم شما دو تا از هر چیزي برام با ارزشترين ..حتي زندگیم
تو چشاي بابام نم اشک رو میشد ديد ولي چیزي نگفتم تا غرور پدرانش جلوم نشکنه ..دلم
نمیخواست چیزي رو به روش بیارم تقصیر باباي من نیست ..



:: بازدید از این مطلب : 554
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : چهارشنبه
.

 پارت 9 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
بابا _ دخترم پسره 31 سالشه خوب فکراتو بکن 13 سال از تو بزرگتره ..برو تو اتاقتو خوب فکراتو
بکن ..اونا امشب میان اينجا تا حرفاشونو
بزنن .اگه نخواستي يا راضي نبودي نیا پائین
بعد هم بلند شد و رفت پیش مامان تا آرومش کنه ..بیچاره بابا خودش کلي درد داشت ولي به روي
خودش نمیاورد .با فکري درگیر بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم ..
بعد از وارد شدن به اتاقم گوشیمو از رو میز عسلي کنار تختم برداشتم و رفتم رو فايل موزيک رو
تخت دراز کشیدم و شانسي يکي رو پلي
کردم
آهنگ از ندا سیدي
تويه دنیايي که هر روزش پر از رنج و غمه
لحظه ها تکراري و
حرفها همه مثلِِ همه
تويه دنیايي که هر روز آدما تنهاترن
عمرشونو میدن و
جاش قلبا ي سنگي میخرن
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزايِِ عمرم و
خیلي ساده بي هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم



:: بازدید از این مطلب : 524
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : چهارشنبه
.

 پارت 7 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
به اينجاي حرفش که رسید ساکت شد ..منم شکه شده بودم .واي اصال باورم نمیشه کسي که بابا
رو اسمش قسم میخورد يه همچین
کاري رو با بابا کرده باشه .
خیلي ناراحت شدم ولي ادامه ي حرف بابا نه تنها شک بعدي رو بهم وارد کرد بلکه کل دنیا رو
سرم خراب شد .
بابا _ بخاطر همین اون طلبکار حاال پوالشو از من میخواد ولي ديروز اومد دفترم و گفت که اگه
دخترت با پسرم ازدواج کنه مشکل بینمون حل میشه ..ولي دخترم من اينو نگفتم بهت تا مجبورت
کنم که بري و با پسرش ازدواج کني .آدماي درست و خوبي هستند جوري که تا حاال هیچ کس
چیزي ازشون نديده ..منم اين حرفا رو بهت گفتم که اگه يه زماني خود آقاي آريامنش رو ديدي و
چیزي گفت شکه نشي ..دخترم من حاضرم کل دارائیمو بفروشم تا پولشو جور کنم ..االنم میتوني
بري تو اتاقت
خیلي گیج بودم خداي من چي داشتم میشنیدم؟ من رزا نعمتي تک دختر سعید و شیوا نعمتي کسي
که تا حاال با همه ي مشکالت زندگیش روي بد زندگي رو نديده بود .حاال مجبور به يه ازدواج
قراردادي هستم ؟.. در برابر پول؟ ..درسته که پدرم گفت حاضر نیست منو بده بهشون ولي آيا اين
از خود گذشتگي در برابر اين همه مهربونیاي خونوادم چیز زياديه ؟
نه نیست اصال نیست ..اگه من قبول کنم هم پدرم از زير قرض خالص میشه هم خونه ي باال
سرشون میمونه .ولي اگه اينکارو نکنم همه چیزمونو از دست میديم ..
با اين فکرا تصمیم نهايي خودمو گرفتم آره من باهاش ازدواج میکنم ..من میتونم از پسش بر بیام
ولي با يه شرط آره ..
با زبونم لبمو تر کردم و شروع کردم به حرف زدن
_ بابا ..
بابا سرشو بلند کرد و با قیافه ي گرفته زل زد بهم ..يه نگاه زير چشي به مامان انداختم که االن
داشت اشک میريخت ..آخه خدايا اين چه
مصیبتي بود که گرفتارش شديم ..؟



:: بازدید از این مطلب : 771
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : چهارشنبه
.

پارت 6 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
_ بله همون که قرار بود کارخونه رو ازش بخري ؟
بابا _ بله همون شريکم ..راستش حدود چند ماه قبل با خبر شدم که پسرش يه گند باال آورده بود
که خود آقاي سعیدي مجبور به جمع کردنش شد با اين کارش حسابي رفت زير قرض ..حاال چه
خرابکاريي اونو نمیدونم ولي در همین حد میدونم که از يکي از شريکاي سابقش که حسابیم
پولداره پول قرض گرفته بود ..
_ خب اينا چه ربطي به من داره بابايي ؟
بابا _ صبر کن دارم میگم بهت ..
شرمنده شدم دوباره پريده بودم وسط حرف بابام و بابامم خیلي از اين کار بدش میاد همیشه هم
بهم تاکید میکنه که نپرم وسط حرف کسي
_ ببخشید ..خب ادامشو بگو
بابا _ خب بعد از مدتي نتونست پولي رو که قرض گرفته بود رو برگردونه و اين کم کم براش
مشکل ساز شد ..بخاطر همین هم مجبور به فروش سهمش از شرکت شد ومنم کل پولي رو که
داشتم دادم و سهمشو خريدم تا شايد کمکي بهش کرده باشم و ديگه هم با کسي شريک نشم
..ولي يه هفته بعد بهم خبر دادن که سعیدي زندانه اولش تعجب کردم ولي بعد که مطمئن شدم
راسته رفتم زندان ..وقي از ماجرا خبر دار شدم فهمیدم که پسرش کل پولي رو که از فروش
شرکت گیر آورده بود رو برداشته و با دختر همون فامیل فرار کردن بخاطر همون خود سعیدي
زندان بود ..
يه کمي سکوت کرد ..انگار داشت فکر میکرد که ادامشو چطوري بگه منم چیزي نگفتم و تو سکوت
منتظر شدم ببینم چي میگه .بعد از مدتي دوباره شروع کرد به حرف زدن ..
بابا _ بعد از کلي حرف زدن با سعیدي و رفاقتي که بینمون بود منو راضي کرد تا سند بزارم و اون
بتونه از زندان بیاد بیرون از طرفي هم 1 ماه وقت داشت تا پول رو جور کنه و بده به اون طرف
حسابش منم چون رفیقم بود و بهش اعتماد داشتم اينکارو کردم و سند خونه رو گزاشتم واسه
آزاديش و مقداري چک و سفته دادم تا ضمانت اون يک ماه باشه ..ولي بعد از يک ماه متوجه شدم
که همه ي دار و ندارشو فروخته و فرار کرده .



:: بازدید از این مطلب : 461
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

 پارت 4 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
بعد دستاشو برام باز کرد ..مثل همیشه که میرفتم بغل بابام با اين کارش کلي ذوق زده شدم و
پريدم بغلش ..آغوش پدرم پر آرامش بود
..پر گرمايي که هر لحظه اش بهم احساس امنیت میداد ..احساس غرور از اينکه پدرم سعید
نعمتیه ..و مادرم هم شیوا نعمتي ..
با غرور تو بغل بابام بودم با غرور وصف نشدني چشام بسته بود و از تک تک اين لحظه ها
استفاده میکردم ..ولي زياد طول نکشید که با صداي مامان چشامو باز کردم .مادري که عین فرشته
ها ست کسي که حاظرم همه لحظه هاي زندگیم رو فداش کنم نه تنها مادرم بلکه واسه پدرمم
همینطور
با حرفي که مادرم زد باعث شد خجالت سر تا سر وجودمو بگیره و سرمو پائین انداختم
مامان _ رزا دخترم جواب سالم واجبه ..
سرمو از شرم انداختم پائین من هیچ وقت به اين دو فرشته ي مهربون بي احترامي نکردم و حتي
يه نه هم در برابر حرفاشون نگفتم
_ خیلي معذرت میخوام ..يه لحظه به کل يادم رفت ..سالم خسته نباشید ..
بابا با لبخند جوابمو داد ..
بابا _ علیک عزيزم برو لباساتو عوض کن .بعد بیا اينجا میخوام باهات حرف بزنم
سري به نشونه ي باشه تکون دادم و به سمت اتاقم راهي شدم ..بعد از رد کردن پله ها بالخره به
اتاقم رسیدم ..اتاقي که همیشه خلوتگاهم بوده و هست ..
لحظه هاي آخر صداي ضعیف و اعتراض گونه ي مامان به گوشم رسید که بابا رو مخاطبش قرار
داده بود ..



:: بازدید از این مطلب : 545
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

پارت 5 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
مامان _ سعید االن وقتش نیست
بابا _ نه شیوا همین االن بگم بهتره ولي بازم تصمیم با رزاست اگه اون نخواد من کل زندگیمم
میدم براش ..
خب ديگه نشنیدم مامان چي جواب داد چون وارد اتاق شدم ولي فکرم بدجوري درگیر بود ..يعني
چي شده ..چه اتفاقي افتاده که به
تصمیم من بستگي داره ..؟!
با کلي دلشوره و استرس لباسامو عوض کردم و به سمت طبقه ي پائین رفتم ..به مبال که رسیدم
بابا متوجهم شد و بهم يه لبخند زد بعد
با دست به مبل اشاره کرد تا بشینم
به سمت مبل رو به رويي پدر و مادرم رفتم و نشستم روش يه نگاه به مامان انداختم که کنار پدرم
نشسته بود و با غم داشت نگام میکرد..
سؤالي برگشتم و زل زدم به قیافه ي مهربون پدرم ..
خب سکوت بدي تو سالن بود و هیچ کس هم قصد نداشت سکوتو بشکنه .
ديگه بیشتر از اين طاقت نیاوردم و خودم سکوتو شکستم
_ بابا میخواستي چیزي بهم بگي ..؟!خب من منتظرم .
بعد هم ساکت بهش زل زدم تا حرفشو بزنه ..بعد از کمي مکث بالخره لب بابام باز شد و شروع
کرد به حرف زدن ..
بابا _ دخترم آقاي سعیدي رو که يادته ..؟
آره يادم بود شريک کارخونه ي بابام که قرار بود بابا ماه قبل کارخونه رو ازش بخره ..ولي خب اونو
چش به من ؟



:: بازدید از این مطلب : 466
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

پارت 2 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
ندارم ( اگه پلیس جون بیاد و منو بگیره ..خودم که هیچي ماشین عزيزم بدبخت میشه میوفته
گوشه ي زندان ..
بله چي فکر کردين يه همچین آدم با محبتي ام من ..يــــــــــِــس
حدود نیم ساعت بعد بالخره با تالشاي فراوان من و ماشین عزيزم رسیدم پشت در خونه ..حوصله
ي پیاده شدن نداشتم ..واسه همین خم شدم و مبايلمو از کیفم در آوردم ..
گوشیمو خیلي دوست داشتم اينو بابام بهم به مناسبت تولدم که همین پارسال بود داد ..يه نوکیا
لومیا 1171 که عاشقش بودم ..
بعد از چند دقیقه که قربون صدقه ي گوشیم رفتم بالخره رضايت دادم تا به مامي زنگ بزنم شماره
ي خونه رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بدن
بعد از 7 بوق صداي ناز مامانم تو گوشي پیچید ولي مثل همیشه نبود .انگار ناراحت بود ..نمیدونم
شايدم من توهم زدم نمیدونم ..بیخیال با لحن شادي شروع کردم به حرف زدن
مامان _ بله ؟
_ ســــــالم و صد سالم به عشق خودم ..خوبي مامانم ؟
مامان _ سالم رزا تويي ؟
_ نه په دختر همسايس خوب منم ديگه اينم از اون سؤاال بودا ..من که میدونم حواست يه جاي
ديگه بود
مامان _ بسه کم نمک بريز کجايي ؟کالست تموم نشد
_ چرا مامان زنگ زدم بگم میشه درو باز کنید من بیام تو؟
مامان _ اي از دست تو دختر سر به هوا باز ريموت درو نبردي ؟
_ ماماني باز کن ديگه قربونت برم آفرين
مامان _ باشه بیا تو



:: بازدید از این مطلب : 518
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

پارت 3 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
بعد هم گوشي رو قطع کرد ..يه مین منتظر شدم تا اينکه درو باز کرد ..وارد حیاط خونمون شدم
..خونمون يه خونه دوبلکس تو يکي از مناطق متوسط تهرانه ..حیاط خیلي بزرگي نداره ولي کلي
باصفاست و منم عاشق اين خونه و آدماي توشم
با انرژي وصف نشدني از ماشین پیاده شدم و بعد از برداشتن کوله و گوشیم به سمت خونه رفتم
ولي نمیدونم اين وسط اين دلشوره چي میگه ؟بیخیال دلشوره شدم و سعي کردم با انرژي مثل
همیشه وارد خونه ي دوست داشتنیمون بشم
_ ســـــالم به اهل خونه ..به عشاق خودم ..پرنده هاي عاشق ..کجايي مامان خوشملم ..نمیاي
پیشواز تک دخترت ؟ مامان
..مامانــــــي ؟ کجايي پس ؟
همینطور که صدامو انداخته بودم پس کلم داشتم مثل همیشه خودشیريني میکردم ..همین که وارد
حال شدم با ديدن صحنه اي که جلوم بود کُپ کردم ..
بابا بود اما اين موقع روز که بايد اون شرکت باشه ..تو خونه ؟ اونم با اين وضع يهو ته دلم خالي
شد ..يعني چي شده ..؟
بابا رو مبل تو حال نشسته بود و سرش پائین بود هر دو دستش گرفته بود به سرش و سرشو
خیلي آروم واسه حرفاي مامان تکون میداد
..مامان هم رو زانو نشسته بود جلوي پاش و دشت چیزي بهش میگفت ..
اينقدر تو حال خودشون بودن که فکر کنم حتي صدامو نشنیدن ..
با رسیدن من به مبال مامان متوجهم شد و سريع بلند شد
_ مامان اتفاقي افتاده ؟
بعد با تعجب نگام بین بابا که حاال داشت با غم نگام میکرد و مامان که ناراحت بود ولي سعي
میکرد نشون نده در رفت و امد بود ..اينقدر
محو بودم که حتي يادم رفت سالم کنم ..
بابا _ سالم دختر بابا .بیا اينجا ببینم



:: بازدید از این مطلب : 402
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.

پارت 1 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
اوفف خسته شدم با اين استاد ايکبیريش همون بهتر که ساعت کالسي تموم شد وگرنه جوون
مرگ میشدم .با شاديه فراوان از کالس زدم بیرون به سمت دويست و شیش صندوقدار سفید
رنگم رفتم و با يه جهش پريدم توش کولمو پرت کردم کنارم .ماشینو روشن کردمو پیش به سوي
منـــــــزل
تا رسیدن به خونه نیم ساعتي راه هست پس بهتره يه نموره از خودم براتون بگم خوبه نه ؟
خب عرضم به حضور مبارکتون که من رزا نعمتي هستم 11 ساله و دارم واسه کنکور درس میخونم
که ايشاهلل اگه خدا بخواد سال بعد که کنکور دادم قبول شم .حاال بگو ايشاهلل
خب خب دختر خیلي خوشکل و نازي نیستم ولي بقیه میگن قیافه ي خوبي داري .صورت گردي
دارم با موهاي لخت و خرمائي بلند که تا گوديه کمرم میرسه و ابروهايي پهن و کشیده که تازگیا
تمیزش کردم خیلي خوب شده دماغي سرباال و عملي که همین 4 ماه پیش عملش کردم و لبايي
قلوه اي و صورتي پوستمم برنزه
و اما بیشترين چیزي که تو صورتم خودنمائیي میکنه رنگ چشمامه چشمايي به رنگ خاکستري و
آبي کمرنگ که به سفیدي مبزنه خیلي دوسشون دارم چون ترکیبي از رنگ چشاي بابام و مامانمه
هیکلمم به لطف باشگاه فیتنس حسابي رو فرمه قد نسبتا بلندي دارم 171 و همینا ديگه و اينکه
تک دختر هستم ..
در صدد گرفتن گواهي نامه رانندگي هستم و هفته ي ديگه میگیرم .البد میگید چطور اينقدر زود ؟
خب بايد بگم که زيادم زود نیست تا 3 ماه ديگه میرم تو 11 سالگي و از قبلم رانندگي بلد بودم
..بلي ..بايد بگم درسته که خونواده ي متوسطي هستیم ولي بابام برام هیچي کم نزاشت تا حدي
که االن بیشتر کارهايي رو که من میتونم تو اين سن انجام بدم يه پسر 77 ساله شايد نتونه
بله رانندگي و موتور و دوچرخه و اسکیت و خالصه خیلي چیزاي ديگه رو هم کامل ياد دارم پس
چي فکر کردين .. بله و اما داشتم در مورد رانندگي میگفتم ..رانندگي رو عموم تو سن 14 سالگي
بهم ياد داد و دستش درد نکنه وگرنه االن بايد با اتوبوس میرفتم
تنها چیزي که حرسمو در میاره اينه که تو خیابون مجبورم کامال مقرراتي رانندگي کنم ..تا يه موقع
به وسیله ي پلیس جان جريمه نشم چون هنوز گواهي ناممو نگرفتم و



:: بازدید از این مطلب : 637
|
امتیاز مطلب :
|
تعداد امتیازدهندگان :
|
مجموع امتیاز :
ن : admin
ت : دوشنبه
.
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی