close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان جدید,دانلود رمان عاشقانه,رمان بیست - 2

دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت

7 RE :

محکم و پشت سرهم به شیشه مشت میزد و میخواست که اونو پیاده کنم فرمونو محکم تو دستام فشردم برام عجیب بود چرا هیچی نمیگفت بهش نگاه کردم چشماشو درشت کرده بود و جفت ابروهاشو بالا داده بود و باتعجب نگام میکرد وقتی نگامو رو خودش دید پشت سرهم پلک زد و زبونشو رو لباش کشید نگام خیره موند به لبای برجسته و خوش فرمش اون زمان اونقدر حالم بد بود که به هیچی فکر نکردم تو کسری از ثانیه دستامو دورش انداختم و اونو به طرف خودم کشوندمش سرعت پلک زدنش بیشتر شد اینکارش جذابیت چشماشو بیشتر میکرد و منو بی قرار تر دوباره زبونشو رو لباش کشید با خودم فکر کردم که اگه اینکارو بکنم شاید بتونم اونو برای همیشه مال خودم کنم چون خوب میدونستم چقدر به این مسائل اهمیت میده دوباره نگام سمت لباش کشیده شد مشتای اون دختر و سرو صداهاشم باعث شده بود قدرت فکر کردنو ازم بگیره به کمرش چنگ زدم و اونو بیشتر به خودم نزدیک تر کردم سرعت پلک زدنش خیلی بیشتر شد و مدام زبونشو رو لباش میکشید میخواست دوباره اینکارو بکنه که سریع لبامو با لباش قفل کردم شیرینی عجیبی تو وجودم نشست آروم شدم آروم آروم.....
نمیدونم چقدر تو اون خلسه شیرین فرو رفته بودم و چند بار بوسیدمش چقدر اون دختر داد و فریاد کرد و دستاشو به شیشه کوبید نمیدونم فقط اینو میدونستم که دیگه عصبانی نیستم و از اون عطش وجودم دیگه خبری نیست آروم لبامو ازش جدا کردم پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و نفس عمیقی کشیدم دستام بالاتر اومد و شروع به نوازش کمرش کردم عجیب بود که تا این موقعه هیچکس از این خیابون عبور نکرده بود و به اینکه ما وسط خیابون بودیم تو این وضع اعتراضی نکرده بودند اما اون موقع اینقدر افکارم متشنج بود که فرصت بیشتر فکر کردنو بهم نداد دیگه صدای داد و فریاد و مشتای اون دختر نمیومد چشمامو باز کردم و به صورت معصوم و خوشگلش نگاه کردم چشماشو بسته بود و سرش پایین بود دوباره پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و مثل خودش چشمامو بستم زمزمه ی آرومش رو شنیدم
-دنیا:چرا؟؟
همین فقط چرا یعنی خودش نمیدونست بی اراده به کمرش فشاری آوردم پیشونیشو از پیشونیم جدا کرد سرمو بلند کردم و چشمامو باز کردم که با چشمای اشکیش مواجه شدم حس کردم قلبم دیگه نمیزنه
-دنیا:چرا آرش؟ چرا باهام اینکارو کردی؟
چقدر صداش میلرزید بغض کرده بود منم بغض کردم ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم
-آرش:پشیمون نیستم
چونش لرزید و اشکاش شدت گرفت نمیتونستم تو اون حالت ببینمش سرشو تو سینم پنهون کردم و محکم به خودم فشردمش با دست آزادش به پیرهنم چنگ زد و هق هقشو رها کرد میدونستم که ازم میخواد تا رهاش کنم ولی من توانشو نداشتم باید همه چیزو همین الان تموم میکردم همین امروز،دیگه صبرم تموم شده بود حالا که علاوه بر روحش جسمشم درگیرم کرده بود جایی برای صبر نبود.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت هفتم , رمان , رمان جدید ,
:: بازدید از این مطلب : 17
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.

6 RE :

★آرش★
پامو روی پدال گاز فشار دادم و دنده رو عوض کردم باید هر چه زودتر میدیدمش دستمو روی بوق گذاشتم تا ماشین جلویی از سره راهم کنار بره ولی انگار این قصدو نداشت با عصبانیت روی فرمون کوبیدم
-دِ برو کنار لعنتی خیلی حالم خوبه اینم رو اعصابم اِسکی میره
دوباره بوق زدم ولی اعتنایی نکرد نگام به بغلم افتاد که خالی بود سریع سرقت گرفتم و کنار اون ماشین سرعتمو کم کردم رانندش یه دختر جوون بود که خیلی خونسرد داشت رانندگی میکرد عصبی غریدم
-هی خانم معلومه کری صدای بوق رو نمیشنوی؟
خشمگین نگام کرد
+اولا کر خودتی و هفت جد و ابادت دوما خب شنیدم که چی مگه من فقط تو خیابونم تو راه داشتی خب میتونستی از کنارم بری سوما حالام برو که حوصله کل کل کردن با آدمای بیشعور و بی اعصابی مث تو رو ندارم
کارد که سهله قمه هم میزدی خونم در نمیومد مشت محکمی به فرمون زدم و خواستم حرفی بزنم که با دیدن دختر کناریش حسابی جا خوردم و زبونم بند اومد همون دختر پرووعه با دیدنم پوزخندی زد و گفت
+چیشد چرا لال شدی تا همین الان که داشتی حسابی بلبل زبونی میکردی هه چیه خوشگله نه؟
دیگه نفهمیدم چیشد ولی توی یه لحظه پیچیدم جلوش و زدم روی ترمز اونم نتونست خودشو کنترل کنه و محکم از عقب خورد بهم سریع از ماشین پیاده شدم و به طرفش رفتم اون دختره هم پیاده شد
+پسره ی احمق واسه چی پیچیدی جلوم اهه ببین با ماشین نازنیم چیکار کردی
در ماشینو باز کردمو بازوشو گرفتم از ماشین پیادش کردم و بدون توجه به اون دختره اونو سمت ماشین خودم بردم و سوارش کردم دختره تا این رفتارمو دید بیخیال ماشینش شد و به سرعت به طرفم اومد
+چیکار داری میکنی کثافت واسه ی چی اونو سوار ماشینت کردی یالا پیادش کن وگرنه اینقدر جیغ میزنم که همه بریزن سرت
تا خواست درو باز کنه سریع سوار شدم و قفل مرکزی رو زدم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت شش , دانلود رمان , رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 17
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.

5 RE :

★آرش★
نفسمو کلافه فوت کردمو دستمو تو موهام کردم
-مامان:آرشم نگاه کن با این کارت فقط شرایطو سخت تر میکنی الان وقتش نیست عزیزم منم مثل تو مشتاق اینم که هر چه زودتر عروسم بشه ولی مامانی باید صبر کنی آخه میترسم با مخالفتش مواجه بشی تو که وضعه خـــ.....
از جام بلند شدم و گفتم
-باشه اینبارم صبر میکنم اینقدر صبر میکنم تا آخر ماله یکی دیگه بشه
بهش فرصت حرف زدن ندادم و به سرعت توی اتاقم رفتم درو محکم بهم کوبیدم خیلی عصبانی بودم دلیل اینهمه اصرار مامنو نمیفهمیدم گوشیمو برداشتم و رو تخت نشستم اینجوری نمیشد باید با خودش حرف میزدم شمارشو گرفتم یک بوق دو بوق سه بوق برنمیداشت نزدیک بیستا بوق خورد عصبی تلفنو قطع کردم و خودمو روی تخت انداختم همه چی دست به دست هم داده بودن تا من به اون نرسم ولی من نمیزارم امشب همه چیزو تموم میکنم آره همینه.

★دنیا★
-نیلا:این چطوره؟
گیج بهش نگاه کردم
-هان
اخماشو تو هم کشید و گفت
-نیلا:تو امروز چته دنیا اگه نمیخواستی بیای خرید پس چرا به من گفتی باهات بیام
دستشو گرفتم
-نه عزیزم اینطور نیست یخورده ذهنم درگیره فقط همین
منو به طرف نیمکتی که اونجا بود برد و با هم نشستیم
-نیلا:دنیا من تورو خوب میشناسم یه چیزیت هست و نمیخوای بگی
سرمو انداختم پایین
-آره یعنی نه اصلا نمیدونم نیلا از وقتی شنیدم خونه ی عمو مهمونیه دلشوره ی عجیبی گرفتم همش فکر میکنم قراره اونجا سرنوشت من عوض بشه
فشاری به دستم وارد کرد
-نیلا:نگران نباش عزیزم مهمونی دوهفته دیگس و قرار نیست اتفاق خاصی بیفته درسته نمیدونیم مناسبتش چیه ولی اینو مطمئنم که واست اتفاقی نمیوفته سرنوشت آدما هم دست خودشونه عزیزم
حرفای نیلا قشنگ و آروم کننده بود ولی من نه تنها آروم نشدم بلکه حالم بدتر شد و نگرانیم دوبرابر با همه ی اینا سعی کردم لبخند بزنم
-ممنونم نیلا جون حسابی آروم شدم
لبخندی زد و گفت
-نیلا:افرین مومیایی خودم حالا شد الانم بلند شو بریم خریدامونو بکنیم که حسابی دیر شده
به ظاهر خندیدم و باهاش همراه شدم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت پنجم , رمان , رمان جدید ,
:: بازدید از این مطلب : 15
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.

4 RE :

★دنیا★
رژ لبمو آروم رو لبم کشید و روی هم فشار دادم نگاهی به خودم انداختم لبخندی از روی رضایت زدم و از اتاق بیرون اومدم بابا با دیدنم چشماش برق زد و از جاش بلند،شد و به طرفم اومد محکم بغلم کرد و گفت
-چه خوشگل شدی عروسک من
دستامو دور کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشردمش سرمو تو سینش پنهون کردم و عطر تنشو با ولع بو کشیدم خندید و گفت
-بابا:نکن وروجک مثل مامانت شیطونیا مواظب باش مث اون کار دستت ندما
سرمو از سینش جدا کردم و ابروهای بالا رفته نگاش کردم
-عه جدا مثلا چکاری من که زنتون نیستم هییییییی کارای خاک بر سری
اخم بامزه ای کرد و گفت
-بابا:نخیرم وروجک من فقط با زنم از این کارا میکنم دفعه آخرت باشه از این حرفا میزنی خجالتم نمیکشه بچه پروو
شیطون گفتم
-عه پس چرا گفتین کار دستم میدین؟
منو از بغلش بیرون کشید
-بابا:بخاطر این گفتم
منو بلند کرد و انداخت روی کولش جیغ میزدم و دست و پامو تکون میدادم با خنده منو روی کاناپه گذاشتو روم خیمه زد و شروع کرد به قلقلک دادنم منم که حســــــابی قلقلکی شروع کردم به خندیدن
-واییی بابایی بسه ههههه توروخدا ههه اخ بابا غلط کردم ولم کن
ولی اون بدون توجه به کارش ادامه میداد صدای خندهامون کل خونه رو پر کرده بود که یه دفعه صدای جیغ مامان بلند شد
-مامان:اینجا چه خبـــــــره؟
بابا دست از کارش کشید و به طرف مامان برگشت
-بابا:عه حنانه عزیزم تویی کی اومدی که من متوجه نشدم
با حرص دندوناشو بهم فشار داد و گفت
-مامان:همون موقع که شما داشتین با عروسک جونتون عشق و حال میکردین
بابا نگاه شیطونی به مامان انداخت و از جاش بلند شد همون جور که به طرفش میرفت گفت
-بابا:میبینم که حنای من حسودی کرده؟ خب اشکالی نداره عزیزم با توام از این عشق و حالا میکنم
یه دفعه به طرف مامان خیز برداشت مامان خواست فرار کنه ولی با اون وضعیتی که داشت نمیتونست در نتیجه بابا سریع اونو از زمین بلند کرد و محکم تو بغلش گرفت
-مامان:جیــــــــغ ابوالفضل منو بزار زمین بچه شدی اینکارا چیه من دیگه اون حنانه چند سال پیش نیستم تازه حالا با این وضعم کمرت میشکنه منو بزار زمین
بابا بدون توجه بلند خندید
-بابا:مگه تو دلت عشق و حال نمیخواست خب منم میخوام بهت عشق و حال بدم
تا مامان خواست دوباره اعتراضی بکنه بابا لباشو روی لبای مامان گذاشت و به طرف اتاقشون رفت درشو با پاهاش باز کرد و باهم داخل شدند از جام بلند شدم و نشستم با خودم گفتم
-چقدر بابا مامانو دوس داره که بعد از این همه سال هنوزم شور و اشتیاق جوونیشو داره و با مامان همونجور رفتار میکنه ای کاش اونم......
نفس عمیقی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت چهار , رمان جدید , رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 19
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 17 مهر 1396
.

3 RE :

★آرش★
با ولع به پیتزام گاز زدم و گفتم
-اومممم چه خوشمزست
سنگینی نگاشو حس کردم سرمو بالا آوردم و با دهن پر گفتم
-چیه داداش؟
چهرشو تو هم کشید و گفت
-صبحان:ایییی ببند اون گاله رو حالمو بهم زدی مگه صدبار نگفتم با دهن پر حرف نزن
خندیدمو غذامو قورت دادم دستاشو تو هم قلاب کرد و خودشو جلو کشید
-صبحان:من موندم چطور میتونی اینجوری بیخیال غذا بخوری وقتی قرار بود با اون فضاحت از دانشگاه اخراج بشی
شونه ای بالا انداختمو به غذا خوردنم ادامه دادم اونم دیگه حرفی نزد و مشغول خوردن پیتزاش شد توی چشم به هم زدن غذام تموم شد با لبو لوچه ی آویزون به تیکه های باقیمونده پیتزاش خیره شدم انگار سنگینی نگامو رو غذاش حس کرد که با لحن بدی گفت
-صبحان:اه اه جم کن اون لب و لوچتو حالمو بهم زدی پسره ی چندش مثلا تو مردی عین این دخترای لوس برام لب آویزون میکنه بیا بابا نخواستیم مال خودت اه
با شادی زیاد ظرف پیتزاشو به طرف خودم کشیدم و شروع به خوردم کردم تموم که شد با دستمال دهنمو پاک کردم لیوان نوشابمو به دست گرفتمو خودمو روی صندلی ولو کردم لیوانو بالا آوردم و یه نفس همه ی محتویات لیوان رو خوردم گاز از دماغ و دهنم زد بیرون و عاروق کوچولی زدم با عصبانیت مشتشو روی میز کوبید و گفت
-صبحان:اه آرش دیگه داری اون روی منو بالا میاری این چه طرز رفتار کردنه مرد باید شخصیت داشته باشه
زدم زیر خنده و گفتم
-نه بابا یعنی میخوای بگی تو الان یه مــــــــردی
با اعتماد به نفس پشت چشمی نازک کرد و گفت
-صبحان:معلومه که هستم شک داری؟
بلند بلند خندیدم که اینبار صدای اعتراض مشتری ها بلند شد صبحان دندون قرچه ای کرد و از جاش بلند شد کیف پولشو درآورد و چند تا اسکناس گذاشت روی میز بعد به طرف من اومد و دستمو گرفت و کشید زیر لب غرید
-صبحان:بلندشو که حسابی آبرومو بردی
باز خندیدم که اینبار مچ دستمو محکم فشار داد.


:: برچسب‌ها: ۰ سئوال از حسین سناپور در مورد رمان «دود» بدنها در معرض , معنی رمان به انگلیسی , چرا من فیلم، رمان و موزیک عاشقانه رو از زندگیم حذف کردم , چگونه رمان بنویسیم روش دانه برفی طراحی رمان , رمان «خانم»، نوشته ای «سهل و ممتنع» , رمان , [PDF]ﺭﻣﺎﻥ ﻭ ﻓﻴﻠﻢ: ﺍﻗﺘﺒﺎﺱ ﺳﻴﻨﻤﺎﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺭﻣﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﻲ , ۹ رمان انگلیسی فوق العاده که به بهبود زبان شما کمک می‌کند , کمیک استریپ/ رمان گرافیکی – کتاب های طوطی , برگزاری مراسم سخنرانی توسط خانم شیرین نظام مافی، , بلومزدی؛ روزی که دنیای رمان را تکان داد , تقابل کانتی , بررسی و تحلیل عنصر درونمایه در رمان «الطریق الطویل» اثر , دانلود انیمیشن رمان , نقد رمان تهوع از ژان پل سارتر , معرفی کتاب میوه خارجی یا رها در باد نوشته جوجو مویز , تالار ها , بررسی سبک داستانی محمود تیمور بر پایة نقد رمان « شمس و , جستجوهای مربوط به رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 22
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 17 مهر 1396
.

2 RE :

★دنیا★
درو باز کردم و با لب خندون وارد شدم همه نگاهاشون به طرف من برگشت و با خوشرویی ازم استقبال کردن منم با لبخند جوابشونو دادم آزیتا اومد کنارم و بغلم کرد
-آزیتا:سلام دنیا خانم خوبی عزیزم؟
منم بغلش کردمو گونشو بوسیدم
-سلام به روی ماهت من خوبم تو چطوری خوشگلم
بلند خندید و از آغوشم جدا شد دستی به شونم زد
-آزیتا:امان از این شیرین زبونیای تو
خندیدم و گفتم
-آرزو کجاست؟
قیافه ی زاری به خودش گرفت و نالید
-آزیتا:مامانم آدم سحر خیز و بشاشیه پدرمم به خاطر کارش خیلی کم میخوابه منم زیاد به خوابیدن علاقه ندارم ولی نمیدونم این آرزو به کی رفته که اینقدر خوش خواب شده
با دستش به نقطه ای از کلاس اشاره کرد رد انگشتشو گرفتم که دیدم آرزو با دهن باز روی میز خوابیده بود و حسابی خروپف میکرد ریز خندیدم که آزیتا گفت
-آزیتا:آره بخند منم بودم میخندیدم که همچین دوست خوابالویی دارم
-اینقدر حرص نخور عزیزم الان بیدارش میکنم
با گفتن "ببینم چه میکنی" ازم دور شد و به بقیه بچه ها که اون طرف کلاس جمع شده بودند پیوست کولمو روی میزم گذاشتم و نزدیکش شدم دستمو روی سرش کشیدم
-آرزو جونم عزیزم نمیخوای بیدار بشی؟
دهنشو چند بار باز و بسته کرد و دوباره شروع کرد به خروپف کردن گونشو نوازش کردم
-آرزو عزیزم دنیا جونت اومده نمیخوای پاشی؟ اینجا کلاسه ها الان خانم ریاحی میاد اونوقت بیرونت میکنه ها
غلتی زد و با بدخلقی زیر لب غر زد
-آرزو:اه دنیا برو بزار یه دقیقه بکپم
خندیدم و گفتم
-دیشب با کی چت میکردی که دوباره خوابت میاد خوشگله
یهو از جاش پرید که باعث شد کنترلشو از دست بده با من زمین بخوره از درد آخ ریزی گفتم آرزو هول از روم بلند شد و گفت
-آرزو:آخ آخ ببخشید دنیایی نمیخواستم اینجوری بشه حالا خوبی؟؟
لبخندی به صورت نگرانش زدم و گفتم
-آره عزیزم خوبم
با کمکش از زمین بلند شدم تا خواست حرفی بزنه صدای در اومد و خانم ریاحی وارد کلاس شد.


:: برچسب‌ها: lovely exo , ڪلبـــــہ ی رمــان , goldjar2 , میکس خیلی سریع، جالب و متفاوت از سریال سلیقه شخصی لی , سریال بوسه شیطنت آمیز , آپارات , سریال سرنوشت یک مبارز با دوبله فارسی پارت اول/ قسمت , سریال سرنوشت یک مبارز با دوبله فارسی پارت دوم/ قسمت دوم , سلام بمبئی: لکه ننگی در تاریخ فیلم فارسی , رمان یک قدم تا عشق "قسمت بیست و سوم" وقتی خود را , رمان , همه چیز درباره معشوقه ناپلئون بناپارت که با او ازدواج نکرد , دانلود رمان آخرین بوسه اندروید،pdf،ایفون , دانلود رمان بوی عطر تو را می بوسم , خاطرات خون‌آشام , تنهایی , دانلود رمان سرنوشت یک تبسم , ۴۰ قاعده شمس تبریزی برای زندگی بهتر از کتاب ملت عشق , دانلود رمان دوئل حقیقت (جلد دوم لرد سوداگران) اختصاصی یک , رمــــان رمــــان رمــــان ,
:: بازدید از این مطلب : 23
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 17 مهر 1396
.

1 RE :

*********************
به شدت از خواب بیدار شدم حسابی عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم تو دلم نالیدم
-اوفففف خدایا این دیگه چه خوابی بود
به میز کنار تختم نگاه کردم همیشه مامان یه پارچ آب با لیوان برام میزاشت خم شدم و برای خودم آب ریختم یه نفس همشو خوردم و لیوان روی میز گذاشتم دوباره دراز کشیدم و پتو رو تا گلوم بالا کشیدم اتفاقای خوابم مدام توی ذهنم تکرار میشد چشمامو محکم روی هم فشار دادم
-اهه بسه دیگه
اما انگار این خواب دلشوره عجیبی رو به وجودم رخنه کرده بودم پتو رو سرم کشیدم و سعی کردم فارغ از سرنوشت تلخی که در انتظارم بود بخوابم.

★آرش★
با سرعت به طرف کلاسم میرفتم که یهو رضایی جلومو گرفت
-رضایی:به به آرش خان،ستاره سهیل دانشگاه
با لبخند گشادی بهم زل زد ه اخمام حسابی به هم گره خورد با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم گفتم
-بس کنین خانم رضایی من چقدر به شما بگم که منو شما هیچ صنمی نمیتونیم باهم داشته باشیم چرا نمیخوایین بفهمین شما اُستـــــ....
حرفمو قطع کرد و خودشو بهم نزدیک کرد با لحن جدی بهم گفت
-رضایی:نه نمیفهمم نمیخوامم بفهم چون من عاشق توام و هیچ کدوم از حرفات نمیتونه منو از خواستم منصرف کنه من تورو میخوام به هر قیمتی که شده فهمیدی؟
رو پنجه پا بلند شد و سریع گونمو بوسید چشمام از وقاحت این زن درشت شد با عصبانیت مچ دستشو گرفتم و فشار دادم که آخی گفت بیشتر لحنش تحریک کننده بود دیگه خون خونمو میخورد بی اراده دستمو بالا آوردم و کشیده محکمی بهش زدم جیغی کشید و افتاد زمین سریع توجه دانشجوها بهمون جلب شد یکی از پسرا گفت
+چیکار کردی پسر استاد رضایی رو زدی؟ استاد محبوب کاشفی (رئیس دانشگاه) دیگه مرگ خودتو حتمی بدون
برام مهم نبود که چی میشه حتی اگه به قیمت اخراج شدن از دانشگاهم که بود حاظر بودم برای اینکه این زنو سرجاش بشونم اینکارو بکنم و خودمو بدبخت کنم.


:: برچسب‌ها: lovely exo , ڪلبـــــہ ی رمــان , رمان , goldjar2 , میکس خیلی سریع، جالب و متفاوت از سریال سلیقه شخصی لی , سریال بوسه شیطنت آمیز , رمان عاشقانه..هرچی دلت بخواد , دنیای رنگی رمان , آپارات , خلاصه قسمت اول سرنوشت یک مبارز , سریال سرنوشت یک مبارز با دوبله فارسی پارت دوم/ قسمت سوم , سرنوشت , سلام بمبئی: لکه ننگی در تاریخ فیلم فارسی , Jang Keun Suk , تنهایی , Images about #love , رمان غروب عشق از فرانک زنگنه , دانلود رمان آخرین بوسه اندروید،pdf،ایفون , دانلود رمان سرنوشت ناخواسته , الینا گیلبرت ,
:: بازدید از این مطلب : 20
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 17 مهر 1396
.

نام رمان:سرنوشت یک عشق
نویسنده:هانی
ژانر:عاشقانه،غمگین

خلاصه:
دخترکی مهربون و عاشق در کنار پسری غیرتی و شوخ با قلبی سرشار از عشق
این دو عاشق بدجوری رویای رسیدن به همو دارن اما سرنوشت چیز دیگه ای رو برای این دونفر تعیین کرده اونا سعی در مبارزه با سرنوشتشون دارن آیا موفق میشن سرنوشتشونو تغییر بدن؟

اولین قلمم هست و امیدوارم از رمانم لذت ببرید،اگه مشکلی هست به بزرگی خودتون ببخشید.
با تشکر



:: برچسب‌ها: تصاویر برای رمان سرنوشت یک عشق , دانلود رمان سرنوشت عشق در یک نگاه , بوستان رمان دانلود رمان سرنوشت عشق در یک نگاه , رمان یک عشق لایتناهی , رمان سرنوشت عشق در یک نگاه موبایل , رمان عشق و سرنوشت , رمان , سرنوشت یک عشق , دانلود رمان سرنوشت یک تبسم , دانلود رمان سرنوشت یک تبسم اندروید Archives , شولوخوف؛ راوی جنگ عشق و زمین , دنیای رنگی رمان , دانلود رمان سرنوشت یک , دانلود رمان دلنواز عشق , سرنوشت روشنفکران معاصر در رمان «جذابیت عشق» منتشر شد , رمان یک سبد عشق , دانلود رمان سرنوشت Archives , بررسی رمان «عاشق ژاپنی» نویسنده «ایزابل آلنده»؛ «علی , رمان از یک نما با نام عشق هستی نوشته نازی مهدوی , رمان عاشقانه..هرچی دلت بخواد ,
:: بازدید از این مطلب : 17
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 17 مهر 1396
.



:: برچسب‌ها: رمان دست سرنوشت از باران , دانلود رمان دست سرنوشت من , دانلود رمان بازی سرنوشت , ڪلبـــــہ ی رمــان , بایگانی‌ها غیر اختصاصی , بایگانی‌ها رمان عاشقانه , دانلود رمان و باز سرنوشت , دانلود رمان سرنوشت ترنم , دانلود رمان اجتماعی , جستجوهای مربوط به رمان دست سرنوشت از باران pdf ,
:: بازدید از این مطلب : 45
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : شنبه 08 مهر 1396



:: برچسب‌ها: رمان همیشه سرما از Unknown , رمان همیشه سرما , دانلود رمان ننه سرما از ماندا معینی با فرمت pdf , java , apk , epub , دانلود رمان , دانلود رمان سرمای قلب تو اندروید،pdf،ایفون , ننه سرما ,
:: بازدید از این مطلب : 41
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : شنبه 08 مهر 1396

تعداد صفحات : 16


موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی