close
تبلیغات در اینترنت
رمان جدید

دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت

17 RE :

★دنیا★
صدای زنگ بلند شد
-مامان:دنیـــــا بیا خالت اینا اومدن
نفس عمیقی کشیدم
-اروم باش دنیا چیزی نیست مگه تو منتظر همچین روزی نبودی هان آفرین حالا مثل یه دختر خوب برو استقبالشون
لبخندی زدم و از تو آیینه نگاهی به خودم انداختم وقتی از همه چیز مطمئن شدم از اتاقم خارج شدم مامان و بابا داشتن با خاله و شوهرش حرف میزدن و تعارف میکردن بیان تو رفتم جلوتر و سلام بلندی کردم خاله تا نگاش بهم افتاد لبخند عمیقی زد و دستاشو واسه بغل کردنم باز کرد
-شهلا:سلام به روی ماهت عزیزم چه خوشگل شدی ماشالله حنانه یه اسفند واسه دخترم دود کن چشم نخوره
خندیدم و گفتم
-عه خاله جون نگین این حرفارو چشماتون خوشگل میبینه
خندیدو پیشونیمو بوسید بعد آقا کامران (شوهر خاله شهلا) اومد جلو
-کامران:راستش پشیمون شدم که اومدم
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم
-شهلا:وا چرا کامران؟
آقا کامران خندید و گفت
-کامران:چون همچین دختر زیبا و خانومی حیفه واسه پسر یِلاقبای من
همه خندیدن که صداشو شنیدم
-آرش:دست شما درد نکنه کامی جون مارو که با خاک کوچه یکی کردی رفت
آقا کامران با خنده کنار رفت و من تونستم ببینمش در کمال تعجب باهام ست کرده بود و یه باکس گلِ خوشگلم دستش بود
-کامران:عه پسرم اینجا بودی ببخشید ریز بودی ندیدمت
قهقه همه به هوا رفت حتی خود آرشم خندید
-آرش:باشه حلالت،حلالت کامی جون
بابا با خنده گفت
-بابا:بفرمایین تو حالا زشته دم در وایسادین
همه به سمت پذیرایی رفتن ولی آرش با لبخند به طرفم اومد
-آرش:تقدیم با عشق به دنیای خودم
ازش تشکر کردم و باکس رو گرفتم تازه نگاهش به لباسام افتاد خندید و گفت
-آرش:میبینم که همچین از این لوس بازیا بدتون نمیاد
-چی میگی؟ تو با من سِت کردی
یه ابروشو به نشونه تعجب بالا داد
-آرش:منننننن آخه من از کجا میدونستم تو چی پوشیدی؟
-یعنی جدا تو نمیدونستی؟
-آرش:نه ولله نمیدونستم
خندید و گفت
-آرش:اشکال نداره انگار امروز همه چی بر میل من انجام میشه
خواستم جوابشو بدم که مامان با حرصی که من فقط متوجهش میشدم گفت
-مامان:دختر خوشگلمممم زشته آرش جونو سر پا نگه داشتی چرا تعارفش نمیکنی بیاد تو
تازه متوجه شدم تو این مدت که من با آرش حرف میزدم بقیه به ما نگاه میکردن لبمو از خجالت گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم
-بفرمایین تو خوش اومدین
-آرش:اوه اوه چه مودب
با خنده رفت توی پذیرایی و کنار پدرش روی کاناپه نشست با همون سر به زیری عذرخواهی کردم و به آشپزخونه رفتم به محضی که از دیدشون خارج شدم نفسمو فوت کردمو روی صندلی نشستم
-هوف خدا بقیشو به خیر بگذرونه
نیم ساعت گذشت تا مامان صدام زد که چایی ببرم سینی رو برداشتم و با یه "به امید تو" رفتم تو پذیرایی اول به آقا کامران تعارف کردم لبخند پدرانه ای زد و ازم تشکر کرد نفر بعدی خاله بود
-شهلا:ممنون عروس نازم
لبخند محجوبی زدم و به آرش تعارف کردم دستشو بالا آورد و یکی از فنجونا رو برداشت اما پشیمون شد و گذاشت سر جاش
-چرا برنمیداری؟
-آرش:آخه نمیدونم کدومو خانمم با عشق مخصوص برای من ریخته
خنده ریزی کردم و گفتم
-لوس
اونم خندید و همون فنجونو برداشت و ازم تشکر کرد بعد به مامان و بابا تعارف کردم و نشستم
-کامران:نمیخوام با گفتن حرفای کلیشه ای سرتونو درد بیارم هم شما هم ما میدونیم که برای چی اینجا جمع شدیم پس بهتره هر چه زودتر بریم سر اصل مطلب
-بابا:بله درسته
-کامران:خب شما پسر منو خوب میشناسین و از نظر اخلاقی تصمیم با خودتونه و از وضع تحصیل و کارشم که خبر دارین ماشینم،اِی یه قراضه ای زیر پاش داره
-آرش:بابا شما به تویتا میگین قراضه؟
آقا کامران خندید و ادامه داد
-کامران:میمونه خونه که یه آپارتمان همین چند ماه پیش براش خریدم و سندشو به اسم خودش زدم حالا دیگه تصمیم با خودتونه من هرچی رو که لازم بود گفتم
بابا خندید و گفت
-اختیار دارین کامران خان من به آرش جان به اندازه پسر نداشتم اعتماد دارم و از هر نظر قبولش دارم مگه نه عزیزم
مامان لبخندی زد و گفت
-مامان:ابوالفضل راست میگه راستش از شما چه پنهون چند روز پیش به ابوالفضل میگفتم ای کاش آرش دامادمون میشد از بس این پسر آقا و مهربونه
آرش از جاش بلند شد و دستشو رو سینش گذاشت
-ما مخلص شماییم
خاله خندید و گفت
-شهلا:بشین بچه کمتر زبون بریز
بعد رو به مامان بابا کرد و گفت
-شهلا:این باعث افتخار ماست که شما اینقدر به آرش لطف دارین حالا اگه اجازه بدین بچه ها برن تو اتاق و حرفاشونو بزنن هرچند بعید میدونم حرفی داشته باشن
همه خندیدن و مامان گفت
-مامان:دخترم آرش جانو تا اتاقت راهنمایی کن
لبخند ارومی زدم و از جام بلند شدم
-بله مامان جان.....بفرمایین
آرش از جاش بلند شد و با یه "با اجازه" دنبال من اومد در اتاقمو باز کردمو خودم کنار ایستادم
-بفرمایید
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد خندید و گفت
-آرش:اوه چه جنتلزن
خنده ریزی کردم و باهم وارد شدیم درو بستم و تعارف کردم بشینه با فاصله از هم روی تخت نشستیم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت 17 , رمان , رمان جدید , رمان شرزا , رمان خارجچی , نوشتن رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 28
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : جمعه 21 مهر 1396
.

16 RE :

★آرش★
یک هفته از اون روز شیرین میگذره روزی که فهمیدم دنیا چقدر منو دوست داره اونقدر خوشحال بودم که شبش همه چیزو به مامان بابا گفتم مامان عصبانی شد و بازخواستم کرد ولی بابا خندید و گفت
-بابا:مبارک باشه پسرم میدونستم که بلاخره کاره خودتو میکنی پس دیگه باید آستینامو بالا بزنم پسرم مرد شده و میخواد سروسامون بگیره
منم خندیدم و ازش تشکر کردم مامانم کم کم آروم شد و اونم بهم تبریک گفت و ابراز خوشحالی کرد همون شب به خاله اینا زنگ زد و خواست تا یه شب به خونشون بریم و قرار شد دوشنبه هفته بعد که امروز باشه بریم برای خواستگاری از شادی تو پوست خودم نمیگنجیدم امشب دیگه ماله خودم میشد همونجور که آواز میخوندم خواستم لباس بپوشم اما قبلش زنگ زدم به دنیا و گذاشتم رو اسپیکر وقتی صدای ظریفشو شنیدم ضربان قلبم رفت روی هزارررررر
-دنیا:جانم آرشم
-جوووون سلام زندگیم
خندید از همون خنده هایی که منو تا آسمون میبرد
-دنیا:سلام عزیزم خوبی؟
-خوبم؟؟ عالــــــــیم اصن یه وضعیه نمیتونم رو پاهام وایسم
باز خندید و گفت
-دنیا:اوه اتفاقا منم همین حسو دارم
-جووووونم
-دنیا:عه آرش اینجوری نگو مثله پسرای تو خیابون آدم چندشش میشه
بلند خندیدم و گفتم
-رو جفت چشمام خانومی
با صدای نازی گفت
-دنیا:چشمت بی بلا آقایی
-جووو.....
-دنیا:آرششششش
-جونم عشقم
-هوف اصن مگه تو کاری نداری که به من زنگ زدی تا یک ساعت دیگه باید اینجا باشین
خندیدم و گفتم
-چرا عزیزم فقط داشتم آواز میخوندم و حاظر میشدم زنگ زدم تا توهم آوازمو بشنوی که به کل حواسمو پرت کردی
-دنیا:عه از کی خواننده شدی که من نمیدونم؟
-حالا خوب گوش کن بهت ثابت میشه که چه شوهر با استعدادی گیرت اومده
خندید و چیزی نگفت منم صدامو صاف کردم و شروع کردم به خوندن:
من میخوام،میخوام،میخوام که زن بگیرم
یکی که همه جور تموم باشه
مثل خودم جوون باشه
نازو ابرو کمون باشه
خوشگل و مهربون باشه
شاید دخترعموم باشه
بلاخره تصمیم گرفتم سروسامون بگیرم
اگه بشه یه دختر از همسایه هامون بگیرم
یه دختر خوشگل و خانوم بگیرم
ممد آقا سر کوچه مون هست کارخونه یخ داره
وضع مالیش توپه و روزی دو تومن دخل داره
دوسه تا دختر دم بخت داره
وای وای
اولیش کوچیکه و هنوز واسه ی عروسی وقت داره
وای وای
دومیش خوشگل نیست چون یه صورت پخ داره
سومیش خیلی جیگره یه جفت ابروی نخ داره
ای جان موهای لخت داره
آهای خانم آهای خانم میشه به من بدی وقتتو
روسریتو بردار ببینم اون موهای لختتو
یه بار بگو بعله دیگه تموم کن اون اخمتو
زود تموم کن اون شرایط سختتو
من تو رو خوشبخت میکنم شک نکن
صدای قهقه اش بلند شد
-دنیا:وایییی از دست تو آرش جوری گفتی میخوام بخونم گفتم حالا چی میخوای بخونی خخخ ولی باحال بود
-خواهش میکنم من متعلق به شمام.....راستی دنیا چی پوشیدی؟
با خنده گفت
-دنیا:چطور مگه؟
-آخه میخوام با عشقم ست کنم
-دنیا:عه شرمنده ولی من از این لوس بازیا خوشم نمیاد حالام اگه تو کاری نداری ولی من حسابی سرم شلوغه فعلا عزیزم بعدا میبینمت
بدون توجه به دنیا دنیا گفتنام گوشی رو قطع کرد
-اینجوریاس دنیا خانم باشه بلاخره که نوبت من میشه اونوقت میدونم چیکار کنم
گوشی رو خاموش کردم و رفتم سراغ کمدم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت 16 , رمان جدید , رمان , roman ,
:: بازدید از این مطلب : 32
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : پنجشنبه 20 مهر 1396
.

10 RE :

***************
-اِرادی:حواست کجاست خانم تهرانی؟
حول از جام بلند شدم و گفتم
-بله خانم با من بودین؟
بچه ها ریز ریز میخندیدن و خانم اِرادی هم لبخند محوی رو لباش نشست
-اِرادی:حالت خوبه تهرانی؟
با گیجی گفتم
-هان حالم؟
خنده بچه ها بلند شد
-اِرادی:نه مثل اینکه کاملا حواست پرته بهتره بری یه آبی به دست و صورت بزنی و برگردی
با همون نگاه گیجم سری تکون دادم و از کلاس بیرون اومدم صدای قهقه بچه ها رو شنیدم اونقدر ذهنم درگیر بود که اهمیتی بهشون ندادم سلانه سلانه به سمت آبخوری رفتم مدام حرفای آرش تو ذهنم تکرار میشد رفتار چهار روز پیشش و در آخر اون بوسش....
بی اراده دستم به سمت لبم رفت هنوزم میتونستم حرارت لباشو حس کنم برای یه لحظه لذت عجیبی تو وجودم نشست اما حس گناه و عذاب وجدان و ترسی که به شدت تو وجودم بود مانع از این شد که بیشتر از این به اون حس خوب فک کنم اخمامو توهم کشیدم و شیر آب رو باز کردم یعنی امروز چی میخواست بهم بگه؟ که کارش از روی هوس بوده؟ اونکه میدونست من چقدر رو موضوع حساسم تا حالا نگذاشته بودم هیچ نامحرمی حتی موهامو ببینه چه برسه به اینکه.......
مشت آبی تو صورتم ریختم خنکی آب بهم آرامش میداد چند بار اینکارو تکرار کردم و شیر آب رو بستم روی نیمکت نشستم تا کمی از خیسی صورتم کم بشه نفس عمیقی کشیدم دستامو عقب بردم و سرمو به نیمکت تکیه دادم چشمامو بستم و ذهنمو خالی از هر چیزی کردم الان به این آرامش بیشتر از هر چیز دیگه ای احتیاج داشتم.

★آرش★
چشمامو بستم و سعی کردم تمرکز کنم کارای شرکت حسابی به هم ریخته بود از طرفی هم قرار امروزم با دنیا ذهنمو حسابی درگیر خودش کرده بود کلافه شده بودم تقه ای به درخورد
-بله
در باز شد و منشیم وارد شد
-غافر:آقای مهندس یه خانمی اومدن میخوان شمارو ببینم چون اولین بار بود میدیمش گفتم خودم بیام بهتون اطلاع بدم
تعجب کردم یعنی کی بود
-خودشو معرفی نکرد
-غافر:نه مهندس فقط گفتن یکی از آشناهاتونن و باهاتون کار واجبی دارن
-باشه بگو بیاد تو
"چشمی" گفت و رفت چند لحظه بعد دوباره تقه ای به در خورد
-بفرمایید
در باز شد و اون خانم وارد شد با دیدنش چشمام چارتا شد
-رضایی؟؟
خندید و با ناز گفت
-رضایی:میتونم بشینم عزیزم
حسابی شوکه شده بودم اصلا فکرشم نمیکردم با اون بی آبرویی که تو دانشگاه اتفاق افتاد دوباره ببینمش همونجور مات زده نگاش میکردم که دوباره با ناز خندید و به طرفم اومد.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت دهم , رمان جدید , رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 26
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.

RE :

***************
سه روز از اون ماجرا میگزره خداروشکر نیلا فقط اُفت فشار پیدا کرده بود و بیهوش شده بود یه سرم بهش وصل کردن و بعد مرخص شد بماند که مامانو بابا، عمو و زنعمو چقدر سرزنشمون کردن و میخواستن بخاطر دیر اومدنمون به خونه و حاله نیلا بازخواستمون کنن اما آرش مانع شد و با چرب زبونیش راضیشون کرد که بیخیال بشن مامان بابا که آرشو میشناختن و حسابی بهش اعتماد داشتن قبول کردن عمو حسین و زنعمو هم راضی شدن و ماجرا به خوبی تموم شد
-مامان:دنیـــــا کجایی؟ بیا دیگه غذا سرد شد
-اومدم مامانی
از تو آیینه نگاهی به خودم انداختم و از اتاقم بیرون اومدم به آشپزخونه رفتم و کنار مامان بابا روی صندلی نشستم
-بابا:عروسک بابا چطوره؟
لبخندی زدم و گفتم
-خوبم بابایی
خندید و لپمو کشید مامان زیر چشمی با حرص نگامون کرد و برا خودش برنج کشید یه دفعه شیطنتم گل کرد صدامو تا اونجایی که میتونستم پر از ناز و عشوه کردم و گفتم
-بابایییی
متعجب نگام کرد و گفت
-بابا:جونم عروسک
چند بار پلک زدم و با ناز چتری هامو کنار زدم
-میشه برام برنج بکشی
همونجور که حدس میزدم بابا طاقت نیورد خم شد و گونمو محکم بوسید
-بابا:ای به چشم عروسک شما جون بخواه
خندیدم و با ناز گفتم
-عه بابایی
بابا فقط خندید و مشغول کشیدن برنج شد
-بابا:کافیه عزیزم
-بله
بابا زیر لب "نوش جونی" گفت و مشغول خوردن غذاش شد زیر چشمی به مامان نگاه کردم صورتش قرمز شده بود و قاشق رو تو دستش فشار میداد و بابا رو نگاه میکرد آروم خندیدم و برای خودم سالاد ریختم تلفنم به صدا دراومد هوفی کشیدم و از جام بلند شدم گوشیمو از روی میز عسلی کنار کاناپه برداشتم و بدون توجه به اسم اون فرد دکمه اتصال رو زدم
-بله بفرمایید
صدای خنده ریزی اومد و بعد صدای بم و مردونه ای تو گوشم پیچید
-آرش:سلام عزیزم
تمام تنم یخ بست و دستام شروع کرد به لرزیدن
-آرش:جواب سلام واجبه ها خوشگله
سعی کردم آروم باشم
-سسسلامم
-آرش:سلام به روی ماهت نفسم
-.......
-آرش:جوابمو نمیدی عزیزم
-.......
-آرش:باشه چیزی نگو زنگ زدم تا بهت خبر بدم که فردا بعد از مدرست میام دنبالت تا باهم بریم دَدَر و کلی خوش بگذرونیم
چشمام درشت شد و ابروهام بالا رفت چندبار پشت سرهم پلک زدمو زبونمو روی لبم کشیدم صدای خندش تو گوشم پیچید
-آرش:الهی من قربونت برم که الان چشاتو درشت کردی و ابروهاتو بالا انداختی زبونتم رو لبات میکشی و پشت سرهم پلک میزنی
تعجبم بیشتر شد و دوباره پلک زدم
-آرش:چی شد عزیزم نمیخوای جوابمو بدی؟
لرزون گفتم
-ولی ممن نمیتووونم باهاااات بببیام
-آرش:یعنی چی که نمیتونی بیای میای خوبم میای ببینم نکنه بخاطر اتفاق اون روزه
چشمامو محکم رو هم فشار دادم و گوشی رو تو دستم فشار دادم چقدر خونسرد بود
-آرش:ببین دنیا اتفاقا میخوام راجب همون اتفاق باهات حرف بزنم فردا میام دنبالت و هیچ اعتراضی رو هم قبول نمیکنم
صدای ممتدد بوق توی گوشم پیچید گوشی رو پایین آوردم و تماسو قطع کردم
-مامان:کی بود؟
نفس عمیقی کشیدم و به طرفش برگشتم
-آرش
-مامان:چیکارت داشت؟
-ازم خواست تا فردا بعد از مدرسه بیاد دنبالم و باهم بریم بیرون
-مامان:وا کجا؟
سرمو انداختم پایین
-نمیدونم
-مامان:باشه مشکلی نیست اتفاقا منو پدرت فردا خونه ی یکی از دوستای پدرت دعوتیم و ممکنه تا شب برنگردیم اینجوری تو هم تنها نیستی حالا بیا بقیه ناهارتو بخور
رو پاشنه پا چرخید و به آشپزخونه برگشت
-مامان اگه میدونستی من حاظر بودم تا شب تو خونه تنها باشم ولی با آرش جایی نرم هیچ وقت این حرفو نمیزدی
اشتهام به همین راحتی کور شده بود و با گفتن "من دیگه سیر شدم" به سمت اتاقم رفتم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت نهم , رمان جدید , رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 22
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.

8 RE :

★دنیا★
نمیدونم چقدر تو بغلش گریه کردم تا آروم شدم ولی هنوز فکرم حسابی درگیر بود پر از سوال و شاید احساس گناه یا عذاب وجدان وقتی دید دیگه گریه نمیکنم منو از خودش جدا کرد
-آرش:آروم شدی عزیزم
لرزیدم نه از شیرینی کلامش نه از فکری که داشت عین خوره مغزمو میخورد سرمو بالا آوردم و نگاش کردم اون چشما مثل همیشه نبود چیزی توشون بود که باعث شده بود منو بیشتر بترسونه برای یه لحظه یادم افتاد که من تنها نبودم بی اراده جیغ خفیفی کشیدم و گفتم
-واییی نیلا
حول ازش جداشدم و درو ماشینو باز کردم با دیدنش جیغ بلندی زدم و رفتم کنارش تکونش دادم
-نیلا نیلا عزیزم پاشو قربونت برم نیلا منو ببخش نیلایی توروخدا چشماتو باز کن
دوباره بغض کردم و چونم لرزید
-آرش:چیشده؟
صدای لرزونمو رها کردم
-آرررش کمکش کن تورو خدا آرش خواهش میکنم یکاری بکن
کلافه هوفی کشید و مچ دستشو گرفت نگاهی به ساعتش انداخت بعد از چند لحظه گفت
-آرش:نبضش منظم میزنه به احتمال زیاد بیهوش شده پاشو کمک کن ببریمش درمونگاه
نالیدم
-ماشینیش
نگاهی اول به ماشینا بعد به من انداخت
-آرش:نگران اون نباش زنگ میزنم به یکی از رفیقام میگم بیاد ببرتش تو حالا کمک کن ببریمش تو ماشین
بلند شد و زیر کتفشو گرفت منتظر به من نگاه کرد اون موقع نمیتونستم به هیچی جز نیلا فکر کنم سریع به خودم اومدم و با کمکش اونو رو صندلی عقب خوابوندیم هردو سوار ماشین شدیم و آرش با سرعت زیاد حرکت کرد همون موقع گوشیشو درآورد و مشغول گرفتن شماره شد
-آرش:الوووو
دیگه به بقیه مکالمش گوش ندادم و به عقب برگشتم پوست سبزش کمی سفید و بی روح شده بود موهای مشکیش تو صورتش ریخته بود با خودم گفتم
-اگه اتفاقی براش بیوفته جواب عمو حسینو چی بدم خودمو هیچ وقت نمیبخشم اگه طوریش بشه
با توقف ماشین به جلو برگشتم ربروم یه درمونگاه بود از ماشین پیاده شدم
-آرش:همین جا بمون الان برمیگردم
سری تکون دادم و اونم رفت در عقب رو باز کردم و کنار صورتش زانو زدم آروم گونشو نوازش کردم
-منو میبخشی عزیزم
صدای دویدن چند نفر اومد برگشتم آرش با چند تا پرستار و یه برانکارد به طرفمون میومدن کنار رفتم و اون پراستارا نیلا رو از ماشین بیرون کشیدن و رو برانکارد گذاشتن به سرعت به طرف درمونگاه برگشتن آرش خواست همراهشون بره که نگاهش به من افتاد لبخندی زد و دستمو گرفت
-آرش:چیزی نیست عزیزم الان خوب میشه
دستمو کشید و مجبورم کرد همراهش بشم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت هشتم , رمان , رمان جدید ,
:: بازدید از این مطلب : 29
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.

7 RE :

محکم و پشت سرهم به شیشه مشت میزد و میخواست که اونو پیاده کنم فرمونو محکم تو دستام فشردم برام عجیب بود چرا هیچی نمیگفت بهش نگاه کردم چشماشو درشت کرده بود و جفت ابروهاشو بالا داده بود و باتعجب نگام میکرد وقتی نگامو رو خودش دید پشت سرهم پلک زد و زبونشو رو لباش کشید نگام خیره موند به لبای برجسته و خوش فرمش اون زمان اونقدر حالم بد بود که به هیچی فکر نکردم تو کسری از ثانیه دستامو دورش انداختم و اونو به طرف خودم کشوندمش سرعت پلک زدنش بیشتر شد اینکارش جذابیت چشماشو بیشتر میکرد و منو بی قرار تر دوباره زبونشو رو لباش کشید با خودم فکر کردم که اگه اینکارو بکنم شاید بتونم اونو برای همیشه مال خودم کنم چون خوب میدونستم چقدر به این مسائل اهمیت میده دوباره نگام سمت لباش کشیده شد مشتای اون دختر و سرو صداهاشم باعث شده بود قدرت فکر کردنو ازم بگیره به کمرش چنگ زدم و اونو بیشتر به خودم نزدیک تر کردم سرعت پلک زدنش خیلی بیشتر شد و مدام زبونشو رو لباش میکشید میخواست دوباره اینکارو بکنه که سریع لبامو با لباش قفل کردم شیرینی عجیبی تو وجودم نشست آروم شدم آروم آروم.....
نمیدونم چقدر تو اون خلسه شیرین فرو رفته بودم و چند بار بوسیدمش چقدر اون دختر داد و فریاد کرد و دستاشو به شیشه کوبید نمیدونم فقط اینو میدونستم که دیگه عصبانی نیستم و از اون عطش وجودم دیگه خبری نیست آروم لبامو ازش جدا کردم پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و نفس عمیقی کشیدم دستام بالاتر اومد و شروع به نوازش کمرش کردم عجیب بود که تا این موقعه هیچکس از این خیابون عبور نکرده بود و به اینکه ما وسط خیابون بودیم تو این وضع اعتراضی نکرده بودند اما اون موقع اینقدر افکارم متشنج بود که فرصت بیشتر فکر کردنو بهم نداد دیگه صدای داد و فریاد و مشتای اون دختر نمیومد چشمامو باز کردم و به صورت معصوم و خوشگلش نگاه کردم چشماشو بسته بود و سرش پایین بود دوباره پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و مثل خودش چشمامو بستم زمزمه ی آرومش رو شنیدم
-دنیا:چرا؟؟
همین فقط چرا یعنی خودش نمیدونست بی اراده به کمرش فشاری آوردم پیشونیشو از پیشونیم جدا کرد سرمو بلند کردم و چشمامو باز کردم که با چشمای اشکیش مواجه شدم حس کردم قلبم دیگه نمیزنه
-دنیا:چرا آرش؟ چرا باهام اینکارو کردی؟
چقدر صداش میلرزید بغض کرده بود منم بغض کردم ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم
-آرش:پشیمون نیستم
چونش لرزید و اشکاش شدت گرفت نمیتونستم تو اون حالت ببینمش سرشو تو سینم پنهون کردم و محکم به خودم فشردمش با دست آزادش به پیرهنم چنگ زد و هق هقشو رها کرد میدونستم که ازم میخواد تا رهاش کنم ولی من توانشو نداشتم باید همه چیزو همین الان تموم میکردم همین امروز،دیگه صبرم تموم شده بود حالا که علاوه بر روحش جسمشم درگیرم کرده بود جایی برای صبر نبود.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت هفتم , رمان , رمان جدید ,
:: بازدید از این مطلب : 17
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.

5 RE :

★آرش★
نفسمو کلافه فوت کردمو دستمو تو موهام کردم
-مامان:آرشم نگاه کن با این کارت فقط شرایطو سخت تر میکنی الان وقتش نیست عزیزم منم مثل تو مشتاق اینم که هر چه زودتر عروسم بشه ولی مامانی باید صبر کنی آخه میترسم با مخالفتش مواجه بشی تو که وضعه خـــ.....
از جام بلند شدم و گفتم
-باشه اینبارم صبر میکنم اینقدر صبر میکنم تا آخر ماله یکی دیگه بشه
بهش فرصت حرف زدن ندادم و به سرعت توی اتاقم رفتم درو محکم بهم کوبیدم خیلی عصبانی بودم دلیل اینهمه اصرار مامنو نمیفهمیدم گوشیمو برداشتم و رو تخت نشستم اینجوری نمیشد باید با خودش حرف میزدم شمارشو گرفتم یک بوق دو بوق سه بوق برنمیداشت نزدیک بیستا بوق خورد عصبی تلفنو قطع کردم و خودمو روی تخت انداختم همه چی دست به دست هم داده بودن تا من به اون نرسم ولی من نمیزارم امشب همه چیزو تموم میکنم آره همینه.

★دنیا★
-نیلا:این چطوره؟
گیج بهش نگاه کردم
-هان
اخماشو تو هم کشید و گفت
-نیلا:تو امروز چته دنیا اگه نمیخواستی بیای خرید پس چرا به من گفتی باهات بیام
دستشو گرفتم
-نه عزیزم اینطور نیست یخورده ذهنم درگیره فقط همین
منو به طرف نیمکتی که اونجا بود برد و با هم نشستیم
-نیلا:دنیا من تورو خوب میشناسم یه چیزیت هست و نمیخوای بگی
سرمو انداختم پایین
-آره یعنی نه اصلا نمیدونم نیلا از وقتی شنیدم خونه ی عمو مهمونیه دلشوره ی عجیبی گرفتم همش فکر میکنم قراره اونجا سرنوشت من عوض بشه
فشاری به دستم وارد کرد
-نیلا:نگران نباش عزیزم مهمونی دوهفته دیگس و قرار نیست اتفاق خاصی بیفته درسته نمیدونیم مناسبتش چیه ولی اینو مطمئنم که واست اتفاقی نمیوفته سرنوشت آدما هم دست خودشونه عزیزم
حرفای نیلا قشنگ و آروم کننده بود ولی من نه تنها آروم نشدم بلکه حالم بدتر شد و نگرانیم دوبرابر با همه ی اینا سعی کردم لبخند بزنم
-ممنونم نیلا جون حسابی آروم شدم
لبخندی زد و گفت
-نیلا:افرین مومیایی خودم حالا شد الانم بلند شو بریم خریدامونو بکنیم که حسابی دیر شده
به ظاهر خندیدم و باهاش همراه شدم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت پنجم , رمان , رمان جدید ,
:: بازدید از این مطلب : 15
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.

4 RE :

★دنیا★
رژ لبمو آروم رو لبم کشید و روی هم فشار دادم نگاهی به خودم انداختم لبخندی از روی رضایت زدم و از اتاق بیرون اومدم بابا با دیدنم چشماش برق زد و از جاش بلند،شد و به طرفم اومد محکم بغلم کرد و گفت
-چه خوشگل شدی عروسک من
دستامو دور کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشردمش سرمو تو سینش پنهون کردم و عطر تنشو با ولع بو کشیدم خندید و گفت
-بابا:نکن وروجک مثل مامانت شیطونیا مواظب باش مث اون کار دستت ندما
سرمو از سینش جدا کردم و ابروهای بالا رفته نگاش کردم
-عه جدا مثلا چکاری من که زنتون نیستم هییییییی کارای خاک بر سری
اخم بامزه ای کرد و گفت
-بابا:نخیرم وروجک من فقط با زنم از این کارا میکنم دفعه آخرت باشه از این حرفا میزنی خجالتم نمیکشه بچه پروو
شیطون گفتم
-عه پس چرا گفتین کار دستم میدین؟
منو از بغلش بیرون کشید
-بابا:بخاطر این گفتم
منو بلند کرد و انداخت روی کولش جیغ میزدم و دست و پامو تکون میدادم با خنده منو روی کاناپه گذاشتو روم خیمه زد و شروع کرد به قلقلک دادنم منم که حســــــابی قلقلکی شروع کردم به خندیدن
-واییی بابایی بسه ههههه توروخدا ههه اخ بابا غلط کردم ولم کن
ولی اون بدون توجه به کارش ادامه میداد صدای خندهامون کل خونه رو پر کرده بود که یه دفعه صدای جیغ مامان بلند شد
-مامان:اینجا چه خبـــــــره؟
بابا دست از کارش کشید و به طرف مامان برگشت
-بابا:عه حنانه عزیزم تویی کی اومدی که من متوجه نشدم
با حرص دندوناشو بهم فشار داد و گفت
-مامان:همون موقع که شما داشتین با عروسک جونتون عشق و حال میکردین
بابا نگاه شیطونی به مامان انداخت و از جاش بلند شد همون جور که به طرفش میرفت گفت
-بابا:میبینم که حنای من حسودی کرده؟ خب اشکالی نداره عزیزم با توام از این عشق و حالا میکنم
یه دفعه به طرف مامان خیز برداشت مامان خواست فرار کنه ولی با اون وضعیتی که داشت نمیتونست در نتیجه بابا سریع اونو از زمین بلند کرد و محکم تو بغلش گرفت
-مامان:جیــــــــغ ابوالفضل منو بزار زمین بچه شدی اینکارا چیه من دیگه اون حنانه چند سال پیش نیستم تازه حالا با این وضعم کمرت میشکنه منو بزار زمین
بابا بدون توجه بلند خندید
-بابا:مگه تو دلت عشق و حال نمیخواست خب منم میخوام بهت عشق و حال بدم
تا مامان خواست دوباره اعتراضی بکنه بابا لباشو روی لبای مامان گذاشت و به طرف اتاقشون رفت درشو با پاهاش باز کرد و باهم داخل شدند از جام بلند شدم و نشستم با خودم گفتم
-چقدر بابا مامانو دوس داره که بعد از این همه سال هنوزم شور و اشتیاق جوونیشو داره و با مامان همونجور رفتار میکنه ای کاش اونم......
نفس عمیقی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت چهار , رمان جدید , رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 19
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 17 مهر 1396
.

رمان:یک قطره عشق نویسنده: Nadia20A موضوع :عاشقانه،اجتماعی خلاصه: آهو یه دختری ساده و احساساتیِ که توی زندگیش هدفی داره و برای به دست آوردن موقعیتی که آرزوش رو داره حاضره حتی مقابل خیلی از مخالفتها بایسته تا به هدفش برسه.ولی درست روزی که تصمیم قطعیش رو میگیره خبری به گوشش میرسه که به طور کامل همه چیز رو خراب میکنهبه نام خدا
مقدمه : در جلسه امتحان زندگی ، من مانده ام و یک برگه سفید یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل ، تنهایی و دلتنگی! درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی ؛ هـوسِ سرسره بازی می کند! وبرگه سفیدم عاشقانه ، قطره را به آغوش می کشد! یک قطره عشق! “به نام خدا” خسته و کوفته در آپارتمان رو باز کردم ، با صدایی که بی شباهت به ناله نبود گفتم: -سلام من اومدم! مامان از توی آشپزخونه سرک کشید ، با لبخند گفت: -خسته نباشی عزیزم کارنامهت رو گرفتی؟ سرمو با خستگی تکون دادم. -وای مردم از گرما ، آره گرفتم. لبهامو ک انجمن نودهشتیا...



:: برچسب‌ها: ک قطره عشق , رمان , دانلود , جدید , یک قطره عشق رمان , یک قطره عشق دانلود , یک قطره عشق جدید , رمان یک قطره عشق , رمان جدید , دانلود یک قطره عشق , دانلود رمان , دانلود جدید , جدید یک قطره عشق , جدید رمان , جدید دانلود , یک قطره عشق رمان دانلود , یک قطره عشق رمان جدید , یک قطره عشق دانلود رمان , یک قطره عشق دانلود جدید , یک قطره عشق جدید رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 38
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : جمعه 17 شهريور 1396
.

 پارت 9 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
بابا _ دخترم پسره 31 سالشه خوب فکراتو بکن 13 سال از تو بزرگتره ..برو تو اتاقتو خوب فکراتو
بکن ..اونا امشب میان اينجا تا حرفاشونو
بزنن .اگه نخواستي يا راضي نبودي نیا پائین
بعد هم بلند شد و رفت پیش مامان تا آرومش کنه ..بیچاره بابا خودش کلي درد داشت ولي به روي
خودش نمیاورد .با فکري درگیر بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم ..
بعد از وارد شدن به اتاقم گوشیمو از رو میز عسلي کنار تختم برداشتم و رفتم رو فايل موزيک رو
تخت دراز کشیدم و شانسي يکي رو پلي
کردم
آهنگ از ندا سیدي
تويه دنیايي که هر روزش پر از رنج و غمه
لحظه ها تکراري و
حرفها همه مثلِِ همه
تويه دنیايي که هر روز آدما تنهاترن
عمرشونو میدن و
جاش قلبا ي سنگي میخرن
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزايِِ عمرم و
خیلي ساده بي هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم



:: برچسب‌ها: پارت 9 رمان من ارباب توأم , رمان , رمان جدید ,
:: بازدید از این مطلب : 57
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : چهارشنبه 25 مرداد 1396
.

 پارت 7 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
به اينجاي حرفش که رسید ساکت شد ..منم شکه شده بودم .واي اصال باورم نمیشه کسي که بابا
رو اسمش قسم میخورد يه همچین
کاري رو با بابا کرده باشه .
خیلي ناراحت شدم ولي ادامه ي حرف بابا نه تنها شک بعدي رو بهم وارد کرد بلکه کل دنیا رو
سرم خراب شد .
بابا _ بخاطر همین اون طلبکار حاال پوالشو از من میخواد ولي ديروز اومد دفترم و گفت که اگه
دخترت با پسرم ازدواج کنه مشکل بینمون حل میشه ..ولي دخترم من اينو نگفتم بهت تا مجبورت
کنم که بري و با پسرش ازدواج کني .آدماي درست و خوبي هستند جوري که تا حاال هیچ کس
چیزي ازشون نديده ..منم اين حرفا رو بهت گفتم که اگه يه زماني خود آقاي آريامنش رو ديدي و
چیزي گفت شکه نشي ..دخترم من حاضرم کل دارائیمو بفروشم تا پولشو جور کنم ..االنم میتوني
بري تو اتاقت
خیلي گیج بودم خداي من چي داشتم میشنیدم؟ من رزا نعمتي تک دختر سعید و شیوا نعمتي کسي
که تا حاال با همه ي مشکالت زندگیش روي بد زندگي رو نديده بود .حاال مجبور به يه ازدواج
قراردادي هستم ؟.. در برابر پول؟ ..درسته که پدرم گفت حاضر نیست منو بده بهشون ولي آيا اين
از خود گذشتگي در برابر اين همه مهربونیاي خونوادم چیز زياديه ؟
نه نیست اصال نیست ..اگه من قبول کنم هم پدرم از زير قرض خالص میشه هم خونه ي باال
سرشون میمونه .ولي اگه اينکارو نکنم همه چیزمونو از دست میديم ..
با اين فکرا تصمیم نهايي خودمو گرفتم آره من باهاش ازدواج میکنم ..من میتونم از پسش بر بیام
ولي با يه شرط آره ..
با زبونم لبمو تر کردم و شروع کردم به حرف زدن
_ بابا ..
بابا سرشو بلند کرد و با قیافه ي گرفته زل زد بهم ..يه نگاه زير چشي به مامان انداختم که االن
داشت اشک میريخت ..آخه خدايا اين چه
مصیبتي بود که گرفتارش شديم ..؟



:: برچسب‌ها: پارت 7 رمان من ارباب توأم , رمان جدید ,
:: بازدید از این مطلب : 58
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : چهارشنبه 25 مرداد 1396
.
ن : admin
ت : شنبه 08 آبان 1395
ن : admin
ت : یکشنبه 26 بهمن 1393
ن : admin
ت : پنجشنبه 23 بهمن 1393
ن : admin
ت : چهارشنبه 22 بهمن 1393
ن : admin
ت : یکشنبه 19 بهمن 1393
ن : admin
ت : یکشنبه 19 بهمن 1393
ن : admin
ت : یکشنبه 19 بهمن 1393
ن : admin
ت : یکشنبه 19 بهمن 1393



از اعتراف به این مطلب بیزار بودم .اما با شنیدن جمله ی اخرش تمام خستگی ان شب از تنم بیرون رفت و خوابی شیرین به سراغم امد.مدتی از ان شب رویایی گذشت.ان روزها همه چیز به ظاهر خوب و عالی بود اما من روز به روز نا ارام تر میشدم.انگار در هپروت سیر میکردم.گاهی انجام کارهای روزانه برایم سنگین بود.تفریحی جز رفتن به کالج و درس خواندن نداشتم.در واقع سرم در لاک خودم بود ودنیای اطرافم را نمیدیدم.احساسی به من می گفت که این طور راحت ترم.نمی خواستم تغییری در زندگی ام بدهم و همه ی این چیزها از همان شب کذایی شروع شده بود.عوض شدن امیر و رفتار مهربان و دوستانه اش زنگ خطری برایم بود.در واقع رفتار جدیدش به جای ارامش و خشنودی تشویش و دلهره ام را بیشتر میکرد.شک نداشتم که دوستش دارم اما توجه او بیشتر به دغدغه ام دامن میزد.حس میکردم مرا به چشم کارمند لایقی میبیند که میتواند کدبانوی شایسته ای برای خانه بزرگ و زیبایش باشد.همچنان به او بی اعتماد بودم.این بدبینی خیالی ام نسبت به او باعث شده بود تا احساسم هر لحظه رنگی به خود بگیرد.اوایل فکر میکردم نوع پوشش و حفظ حجابم او را از محافل عمومی و دوستان قدیمی اش گریزان کرده است اما کم کم فکر دیگری به سرم افتاد.شاید پای زن یا دختر در میان باشد.میدانستم او دوست ندارد با من در اجتماعات ظاهر شود.مطمئن بودم . مهمانی اب گوشت هم یک استثنا بود. با این وصف هرازگاهی در امواج مثبتی که به سویم میفرستاد غرق میشدم.تا می خواستم از غفلتش استفاده کنم و به چشمهایش خیره شوم نگاهش را به سرعت میدزدید.نمیدانستم تعبیر این کارش چیست؟گرفتار دور باطلی شده بودم که گریزی از ان نبود.



:: برچسب‌ها: رمان مسافر کوچه های عاشقی چهار , رمان جدید , رمان , رمان رمان رمان , رمان قدیمی ,
:: بازدید از این مطلب : 107
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : یکشنبه 19 بهمن 1393

شالیزارهای شمال می دانند

این مادر من است

که جوانی اش را به آفتاب

و زیبایی اش را به خوشه های برنج داد

تا ستاره ها سوسو بزنند

و ماه دور زمین بگردد.



:: برچسب‌ها: دانلود رمان ایرانی , رمان , رمان جدید , رمان عاشقانه ,
:: بازدید از این مطلب : 112
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
ن : admin
ت : چهارشنبه 15 بهمن 1393
.


نادیا با ذوق: بریم رو اون مبلا بشینیم. اینجوری میتونیم لم بدیم و یه شام راحت بخوریم. - باشه. شما تا یه جا بشینی منم سفارش میدم و میام. فقط غیر از مرغ و ذرت چیزی میخواین؟ - نادیا با سرخوشی سرش رو به سمت پایین تکون میده و ادامه میده: یه سالاد فصل یه پیاز سوخاری یه قارچ سوخاری با.... اممم.... نوشابه کوکا.... دسرم میخوام. پیمان با خنده نگاهی به نادیا میکنه و با سر موافقت میکنه و به سمت قسمت سفارش میره که نادیا سریع پشت سرش میدوه و : - شما چی میخواین بخورین؟ - با خنده: چطور؟ نادیا سرش رو پایین میگیره و زمزمه میکنه: دلتون پیتزا نمیخواد؟ مخلوط؟ پیمان هر چی سعی میکنه واقعا نمیتونه جلوی خنده شو بگیره. این دختر واقعا هنوز خیلی بچه ست. به همون سادگی، با همون احساس دست نخورده کودکانه. سرش رو بلند میکنه و نگاهش رو به چشمای نادیا میدوزه و : اینم فکر خوبیه. یه پیتزا مخلوط میگیرم با یه مرغ چهار تیکه با یه همبرگر یا هات داگ. ها؟ - چیز برگر. نادیا به حالت دو از کنارش رد میشه



:: موضوعات مرتبط: رمان تقلب ,
:: برچسب‌ها: رمان تقلب فصل شش , رمان , رمان جدید , رمان فا , نودهشتیا , رمان رمان رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 156
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 06 بهمن 1393

نانادی چته؟ چرا دمقی؟
- ولم کن آریانا. - چیزی شده؟ - نه. - ببینم راستی بالاخره چی شد. برا مهمونی پنجشنبه چیکار میکنی؟ لباس منظورمه. - هیچ کار. با یه بلوز و شلوار میام. - وای نانادی. چرا نمیفهمی. هزار بار بهت گفتم مهمونی رسمیه. همه با لباس شب میان. اونوقت تو میخوای با بلوز شلوار بیای؟ لابد منظورتم از شلوار، جین یا گرمکنه. اه. خوبه از اول هفته وقت داشتی ها. بهت گفتم برو پیش خیاط مامان برات دو روزه میدوزه یه چیزی اما تو مخصوصا لج کردی. خیلی بچه ای. - نخیر نه بچه ام نه لج کردم. من متنفرم تنهایی برم خیاطی لباس سفارش بدم عین این بدبختای بی کس و کار. - چه ربطی داره نانادی؟ میخوای لباس سفارش بدی. دیگه تنها و غیر تنها نداره. - ن... می... خوام. - خیله خوب. صداتو بیار پایین. پاشو با هم بریم یه لباس حاضری بخر خوب. - اه گیر دادی ها. انگار حالا چه خبره. - نانادی این یه مهمونی خیلی مهمه. چند تا مهمون خارجی داریم که اگه خدا بخواد قراره بشن مشتری های آینده مون. دلم میخواد تو این مهمونی به عنوان همراهم بی حرف و عیب باشی. از همه نظر. پس به خاطر من پاشو بریم یه لباس بگیر. آخه به قول خودت هر لباسی یه جایی داره. همه آقایون با کت و شلوار و کروات و همه خانم ها با لباس شب. اونوقت خودت احساس وصله ناجور بودن نمیکنی با شلوار جین و بلوز؟ ها؟ - خوب یکی از همین لباس شب هایی که دارم رو میپوشم. - خواهش میکنم نانادی لباس شب هاتم فقط خاص خودته. یا انقدر کوتاه و تنگه که همه چشم بدوزن یا انقدر بالا تنه اش بازه که کافیه یه خم بشی تا.... - چطور تا دیروز هیچکدوم اینا نه ایراد داشت نه به چشمتون میومد. حالا امروز یهو ایراد دار شدن؟ - نانادی تا دیروز یه دختر بچه 17 18 ساله بودی که همه به چشم بچه نگات میکردن اما الان یه دختر 19 ساله ای که همه به یه چشم دیگه بهت نگاه میکنن. - هه فقط برا همین یه سال بزرگ



:: موضوعات مرتبط: رمان تقلب ,
:: برچسب‌ها: رمان تقلب فصل پیج , رمان , رمان جدید , رمان قدیمی , رمان رمان رمان , رمان عاشقانه ,
:: بازدید از این مطلب : 145
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 06 بهمن 1393


- امیر خواهش میکنم ازت. باید با هم حرف بزنیم. التماس میکنم امیر. ... - تو نمیتونی به همین سادگی رو همه چیز پا بذاری. باید پاش وایسی. ... حالا صدای مریم هر لحظه بلند تر و گریه اش شدید تر شده بود. پیمان همه وجودش چشم شده بود و گوش. گوشهایی که کم کم داشت از چیزهایی که میشنید سوت میکشید. نه قطعا مریم انقدر نمی تونسته احمق باشه اما خوب چراکه نه. وقتی یه دختر ساده چشم و گوش بسته باشی که با سادگی به هر کسی اعتماد کنی، وقتی چشمت تو زرق و برق دنیا بخواد کور بشه انتظاری بیش از اینم نباید ازت بره. مریم مدتی بود که گوشی رو قطع کرده بود و اشک میریخت و پیمان تنها مثل آدمهای مات زده نگاهش به مریم و فکرش در حال حلاجی حرفاش بود. - امیر من حامله ام . امیر التماست میکنم کمکم کن. آخه من برم به بابام چی بگم؟ بگم این بچه کیه؟ بگم چه غلطی کردم امیر؟ پس چی شد اون حرفایی که میزدی؟ اون وعده وعیدات. تو که میگفتی خیلی دوسم داری. نمیخوای بگی که تمام حرفای اون شبت فقط برا مجاب کردن من برا تن دادن به خوشگذرونیت بود؟ امیر به قران اگه نیای بگیریم خودم زنگ میزنم و همه چیز رو به کمند میگم.



:: موضوعات مرتبط: رمان تقلب ,
:: برچسب‌ها: رمان تقلب فصل چهارم , رمان جدید , رمان , رمان عاشقانه , رمان غمگین , رمان دپرس ,
:: بازدید از این مطلب : 118
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 06 بهمن 1393

ببینم تو برا چی ترم تابستونی گرفتی اصلا؟ - میخواستم ببینم فضولم کیه. - چه بد اخلاق. خوب حالا که گرفتی دیگه غر زدنت چیه؟ یه روز در هفته میری دانشگاه عوضش شیش روزه دیگه داری غر میزنی. تازه دیگه هم که تموم شد ترم. بس کن غر غر کردناتو. حالا هم این بند و بساطت رو از رو این میز جمع کن. مهمون دارم. - تو خونه؟ - ایرادی داره؟ - دفترت رو ازت گرفتن مگه؟ اصلا خوشم نمی یاد. من پس فردا امتحان دارم باید یه کتاب رو تقلب بنویسم. تو اتاقم نمی تونم. میزم کوچیکه. - کاغذاتم همچین بزرگ نیستن که جا نشند. جمع کن برو تو اتاقت. بگذار پیش غریبه ها برامون آبرو بمونه. - برو بابا دلت خوشه. تقلب نوشتن شد بی آبرویی؟ - وای نانادی جمع کن اون کیف کتابت رو. من با وکیل جدید شرکت قرار دارم. تازه مانی هم قراره بیاد. میدونی که برسه تقلب هاتو ببینه باز سر به سرت میذاره. تازه برا خودت میگم. جلو دو تا وکیل برا خودت آبرو بخر که فردا تو یه دادگاه دیدیشون نگن این از این وکیل قلابی هاست.حالا خود دانی. - غلط میکنن. این کارا عرضه میخواد اینا ندارن به من چه. تازه شاید این وکیل جدیدتون یه کم عقل و شعور داشته باشه و یه تجربه هایی



:: موضوعات مرتبط: رمان تقلب ,
:: برچسب‌ها: رمان تقلب فصل سوم , رمان , رمان جدید , رمان قدیمی , رمان عاشقانه , رمان رمان رمان , رمان ایرانی ,
:: بازدید از این مطلب : 143
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 06 بهمن 1393

مرجان جان من یه کم ریزتر بنویس اینجوری که تو داری تقلب مینویسی من باید یه بغل ورق با خودم ببرم سر جلسه. اه. - چقدر غر میزنی نانادی. بابا تقلب میشه یه خط دو خط. یه صفحه دو صفحه نه که کل کتابو بذاری جلوت و بسم الله. دستم شکست به قران. تازه تو از کجا میخوای بفهمی من چی رو کجا نوشتم . - تو نگران نباش کارتو بکن تنبل. من بعدا یه نگا میندازم چی رو کجا نوشتی. بدو تا شام رو نکشیده مامان. - راستی امتحان دادش گلمو دادی یا نه هنوز؟ بد شاکیه از دستت. - آره بابا. دادم تموم شد. بی خیال از این شاکی شده که نه سر میان ترم تونست ازم تقلب بگیره نه سر پایان ترمش. من نمی فهمم چرا انقدر دنبال تقلب گرفتن از منه. انگار خودش این دوران رو نگذرونده و به عمرش تقلب نکرده. بی کاره ها. یکی نیست بگه بابا به فرض اصلا یکی داره تقلب میکنه. تو رو سننه. جاییزه نوبل بهت میدن تقلبش رو بگیری یا سواد تو کم و زیاد میشه. چشتو ببند سقف رو نگا کن بذار مردمم تقلبشون رو بکنن دیگه. مانی که از دقایقی پیش کنار در اتاق نانادی در حال گوش کردن به حرفای نانادی و مرجان خواهرشه در رو با عصبانیت باز میکنه و نگاه طوفانیش رو به نانادی میدوزه: چشمم رو رو تقلب هر کی ببندم رو مال تو یکی نمی بندم.



:: موضوعات مرتبط: رمان تقلب ,
:: برچسب‌ها: رمان تقلب فصل دوم , رمان , دانلود رمان , رمان جدید , رمان رمان رمان , رمان عاشقانه , رما غمگین ,
:: بازدید از این مطلب : 173
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 06 بهمن 1393

 ما...ما....ن..... ماشینه رو افتادین.... ای ول.

- مرگ. دختره احمق. کر شدم. این چه جیغی بود؟ فکر کردم مردی. چت شد یهو؟

- بلیط دبی رو افتادی شازده. فردا بلیط نگرفته نمی یای خونه.

- دروغ میگی!!!!!!!!!!!!! گرفتی ما رو.

- دروغم چیه. باور نداری بیا خودت ببین. هنوز صفحه بازه.



:: موضوعات مرتبط: رمان تقلب ,
:: برچسب‌ها: رمان تقلب فصل اول , دانلود رمان , رمان , رمان جدید , رمان ایرانی , رمان خارجی , رما فا ,
:: بازدید از این مطلب : 172
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 06 بهمن 1393
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی