close
نازچت

رمان جدید

خبرنامه سایت

آدرس ایمیل خود را در فیلد زیر وارد کنید تا به محض آپدیت شدن سایت خبردار شوید

آمار سایت
تعداد کل مطالب : 137
تعداد کل نظرات : 3
تعداد کل اعضا : 55
بازدید امروز : 853
بازدید دیروز : 637
ورودی گوگل امروز : 34
ورودی گوگل دیروز : 59
بازدید کل سایت : 213,406
کدهای اختصاصی سایت
بایگانی


کلیه ی کتابهای چاپی و دارای حق کپی رایت از روی سایت حذف شده اند و فقط توضیحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها برای معرفی اثر باقی گذاشته شده است .

ناشرین و نویسندگان گرامی چنانچه کتابی از شما در سایت وجود دارد و از بودن آن ناراضی هستید ، از طریق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازید .


 پارت 9 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
بابا _ دخترم پسره 31 سالشه خوب فکراتو بکن 13 سال از تو بزرگتره ..برو تو اتاقتو خوب فکراتو
بکن ..اونا امشب میان اينجا تا حرفاشونو
بزنن .اگه نخواستي يا راضي نبودي نیا پائین
بعد هم بلند شد و رفت پیش مامان تا آرومش کنه ..بیچاره بابا خودش کلي درد داشت ولي به روي
خودش نمیاورد .با فکري درگیر بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم ..
بعد از وارد شدن به اتاقم گوشیمو از رو میز عسلي کنار تختم برداشتم و رفتم رو فايل موزيک رو
تخت دراز کشیدم و شانسي يکي رو پلي
کردم
آهنگ از ندا سیدي
تويه دنیايي که هر روزش پر از رنج و غمه
لحظه ها تکراري و
حرفها همه مثلِِ همه
تويه دنیايي که هر روز آدما تنهاترن
عمرشونو میدن و
جاش قلبا ي سنگي میخرن
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزايِِ عمرم و
خیلي ساده بي هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم

6 بازدید
چهارشنبه 25 مرداد 1396

 پارت 7 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
به اينجاي حرفش که رسید ساکت شد ..منم شکه شده بودم .واي اصال باورم نمیشه کسي که بابا
رو اسمش قسم میخورد يه همچین
کاري رو با بابا کرده باشه .
خیلي ناراحت شدم ولي ادامه ي حرف بابا نه تنها شک بعدي رو بهم وارد کرد بلکه کل دنیا رو
سرم خراب شد .
بابا _ بخاطر همین اون طلبکار حاال پوالشو از من میخواد ولي ديروز اومد دفترم و گفت که اگه
دخترت با پسرم ازدواج کنه مشکل بینمون حل میشه ..ولي دخترم من اينو نگفتم بهت تا مجبورت
کنم که بري و با پسرش ازدواج کني .آدماي درست و خوبي هستند جوري که تا حاال هیچ کس
چیزي ازشون نديده ..منم اين حرفا رو بهت گفتم که اگه يه زماني خود آقاي آريامنش رو ديدي و
چیزي گفت شکه نشي ..دخترم من حاضرم کل دارائیمو بفروشم تا پولشو جور کنم ..االنم میتوني
بري تو اتاقت
خیلي گیج بودم خداي من چي داشتم میشنیدم؟ من رزا نعمتي تک دختر سعید و شیوا نعمتي کسي
که تا حاال با همه ي مشکالت زندگیش روي بد زندگي رو نديده بود .حاال مجبور به يه ازدواج
قراردادي هستم ؟.. در برابر پول؟ ..درسته که پدرم گفت حاضر نیست منو بده بهشون ولي آيا اين
از خود گذشتگي در برابر اين همه مهربونیاي خونوادم چیز زياديه ؟
نه نیست اصال نیست ..اگه من قبول کنم هم پدرم از زير قرض خالص میشه هم خونه ي باال
سرشون میمونه .ولي اگه اينکارو نکنم همه چیزمونو از دست میديم ..
با اين فکرا تصمیم نهايي خودمو گرفتم آره من باهاش ازدواج میکنم ..من میتونم از پسش بر بیام
ولي با يه شرط آره ..
با زبونم لبمو تر کردم و شروع کردم به حرف زدن
_ بابا ..
بابا سرشو بلند کرد و با قیافه ي گرفته زل زد بهم ..يه نگاه زير چشي به مامان انداختم که االن
داشت اشک میريخت ..آخه خدايا اين چه
مصیبتي بود که گرفتارش شديم ..؟

6 بازدید
چهارشنبه 25 مرداد 1396



از اعتراف به این مطلب بیزار بودم .اما با شنیدن جمله ی اخرش تمام خستگی ان شب از تنم بیرون رفت و خوابی شیرین به سراغم امد.مدتی از ان شب رویایی گذشت.ان روزها همه چیز به ظاهر خوب و عالی بود اما من روز به روز نا ارام تر میشدم.انگار در هپروت سیر میکردم.گاهی انجام کارهای روزانه برایم سنگین بود.تفریحی جز رفتن به کالج و درس خواندن نداشتم.در واقع سرم در لاک خودم بود ودنیای اطرافم را نمیدیدم.احساسی به من می گفت که این طور راحت ترم.نمی خواستم تغییری در زندگی ام بدهم و همه ی این چیزها از همان شب کذایی شروع شده بود.عوض شدن امیر و رفتار مهربان و دوستانه اش زنگ خطری برایم بود.در واقع رفتار جدیدش به جای ارامش و خشنودی تشویش و دلهره ام را بیشتر میکرد.شک نداشتم که دوستش دارم اما توجه او بیشتر به دغدغه ام دامن میزد.حس میکردم مرا به چشم کارمند لایقی میبیند که میتواند کدبانوی شایسته ای برای خانه بزرگ و زیبایش باشد.همچنان به او بی اعتماد بودم.این بدبینی خیالی ام نسبت به او باعث شده بود تا احساسم هر لحظه رنگی به خود بگیرد.اوایل فکر میکردم نوع پوشش و حفظ حجابم او را از محافل عمومی و دوستان قدیمی اش گریزان کرده است اما کم کم فکر دیگری به سرم افتاد.شاید پای زن یا دختر در میان باشد.میدانستم او دوست ندارد با من در اجتماعات ظاهر شود.مطمئن بودم . مهمانی اب گوشت هم یک استثنا بود. با این وصف هرازگاهی در امواج مثبتی که به سویم میفرستاد غرق میشدم.تا می خواستم از غفلتش استفاده کنم و به چشمهایش خیره شوم نگاهش را به سرعت میدزدید.نمیدانستم تعبیر این کارش چیست؟گرفتار دور باطلی شده بودم که گریزی از ان نبود.

86 بازدید
یکشنبه 19 بهمن 1393

شالیزارهای شمال می دانند

این مادر من است

که جوانی اش را به آفتاب

و زیبایی اش را به خوشه های برنج داد

تا ستاره ها سوسو بزنند

و ماه دور زمین بگردد.

92 بازدید
چهارشنبه 15 بهمن 1393


نادیا با ذوق: بریم رو اون مبلا بشینیم. اینجوری میتونیم لم بدیم و یه شام راحت بخوریم. - باشه. شما تا یه جا بشینی منم سفارش میدم و میام. فقط غیر از مرغ و ذرت چیزی میخواین؟ - نادیا با سرخوشی سرش رو به سمت پایین تکون میده و ادامه میده: یه سالاد فصل یه پیاز سوخاری یه قارچ سوخاری با.... اممم.... نوشابه کوکا.... دسرم میخوام. پیمان با خنده نگاهی به نادیا میکنه و با سر موافقت میکنه و به سمت قسمت سفارش میره که نادیا سریع پشت سرش میدوه و : - شما چی میخواین بخورین؟ - با خنده: چطور؟ نادیا سرش رو پایین میگیره و زمزمه میکنه: دلتون پیتزا نمیخواد؟ مخلوط؟ پیمان هر چی سعی میکنه واقعا نمیتونه جلوی خنده شو بگیره. این دختر واقعا هنوز خیلی بچه ست. به همون سادگی، با همون احساس دست نخورده کودکانه. سرش رو بلند میکنه و نگاهش رو به چشمای نادیا میدوزه و : اینم فکر خوبیه. یه پیتزا مخلوط میگیرم با یه مرغ چهار تیکه با یه همبرگر یا هات داگ. ها؟ - چیز برگر. نادیا به حالت دو از کنارش رد میشه

دسته دسته : رمان تقلب ،
130 بازدید
دوشنبه 06 بهمن 1393

نانادی چته؟ چرا دمقی؟
- ولم کن آریانا. - چیزی شده؟ - نه. - ببینم راستی بالاخره چی شد. برا مهمونی پنجشنبه چیکار میکنی؟ لباس منظورمه. - هیچ کار. با یه بلوز و شلوار میام. - وای نانادی. چرا نمیفهمی. هزار بار بهت گفتم مهمونی رسمیه. همه با لباس شب میان. اونوقت تو میخوای با بلوز شلوار بیای؟ لابد منظورتم از شلوار، جین یا گرمکنه. اه. خوبه از اول هفته وقت داشتی ها. بهت گفتم برو پیش خیاط مامان برات دو روزه میدوزه یه چیزی اما تو مخصوصا لج کردی. خیلی بچه ای. - نخیر نه بچه ام نه لج کردم. من متنفرم تنهایی برم خیاطی لباس سفارش بدم عین این بدبختای بی کس و کار. - چه ربطی داره نانادی؟ میخوای لباس سفارش بدی. دیگه تنها و غیر تنها نداره. - ن... می... خوام. - خیله خوب. صداتو بیار پایین. پاشو با هم بریم یه لباس حاضری بخر خوب. - اه گیر دادی ها. انگار حالا چه خبره. - نانادی این یه مهمونی خیلی مهمه. چند تا مهمون خارجی داریم که اگه خدا بخواد قراره بشن مشتری های آینده مون. دلم میخواد تو این مهمونی به عنوان همراهم بی حرف و عیب باشی. از همه نظر. پس به خاطر من پاشو بریم یه لباس بگیر. آخه به قول خودت هر لباسی یه جایی داره. همه آقایون با کت و شلوار و کروات و همه خانم ها با لباس شب. اونوقت خودت احساس وصله ناجور بودن نمیکنی با شلوار جین و بلوز؟ ها؟ - خوب یکی از همین لباس شب هایی که دارم رو میپوشم. - خواهش میکنم نانادی لباس شب هاتم فقط خاص خودته. یا انقدر کوتاه و تنگه که همه چشم بدوزن یا انقدر بالا تنه اش بازه که کافیه یه خم بشی تا.... - چطور تا دیروز هیچکدوم اینا نه ایراد داشت نه به چشمتون میومد. حالا امروز یهو ایراد دار شدن؟ - نانادی تا دیروز یه دختر بچه 17 18 ساله بودی که همه به چشم بچه نگات میکردن اما الان یه دختر 19 ساله ای که همه به یه چشم دیگه بهت نگاه میکنن. - هه فقط برا همین یه سال بزرگ

دسته دسته : رمان تقلب ،
109 بازدید
دوشنبه 06 بهمن 1393


- امیر خواهش میکنم ازت. باید با هم حرف بزنیم. التماس میکنم امیر. ... - تو نمیتونی به همین سادگی رو همه چیز پا بذاری. باید پاش وایسی. ... حالا صدای مریم هر لحظه بلند تر و گریه اش شدید تر شده بود. پیمان همه وجودش چشم شده بود و گوش. گوشهایی که کم کم داشت از چیزهایی که میشنید سوت میکشید. نه قطعا مریم انقدر نمی تونسته احمق باشه اما خوب چراکه نه. وقتی یه دختر ساده چشم و گوش بسته باشی که با سادگی به هر کسی اعتماد کنی، وقتی چشمت تو زرق و برق دنیا بخواد کور بشه انتظاری بیش از اینم نباید ازت بره. مریم مدتی بود که گوشی رو قطع کرده بود و اشک میریخت و پیمان تنها مثل آدمهای مات زده نگاهش به مریم و فکرش در حال حلاجی حرفاش بود. - امیر من حامله ام . امیر التماست میکنم کمکم کن. آخه من برم به بابام چی بگم؟ بگم این بچه کیه؟ بگم چه غلطی کردم امیر؟ پس چی شد اون حرفایی که میزدی؟ اون وعده وعیدات. تو که میگفتی خیلی دوسم داری. نمیخوای بگی که تمام حرفای اون شبت فقط برا مجاب کردن من برا تن دادن به خوشگذرونیت بود؟ امیر به قران اگه نیای بگیریم خودم زنگ میزنم و همه چیز رو به کمند میگم.

دسته دسته : رمان تقلب ،
84 بازدید
دوشنبه 06 بهمن 1393

ببینم تو برا چی ترم تابستونی گرفتی اصلا؟ - میخواستم ببینم فضولم کیه. - چه بد اخلاق. خوب حالا که گرفتی دیگه غر زدنت چیه؟ یه روز در هفته میری دانشگاه عوضش شیش روزه دیگه داری غر میزنی. تازه دیگه هم که تموم شد ترم. بس کن غر غر کردناتو. حالا هم این بند و بساطت رو از رو این میز جمع کن. مهمون دارم. - تو خونه؟ - ایرادی داره؟ - دفترت رو ازت گرفتن مگه؟ اصلا خوشم نمی یاد. من پس فردا امتحان دارم باید یه کتاب رو تقلب بنویسم. تو اتاقم نمی تونم. میزم کوچیکه. - کاغذاتم همچین بزرگ نیستن که جا نشند. جمع کن برو تو اتاقت. بگذار پیش غریبه ها برامون آبرو بمونه. - برو بابا دلت خوشه. تقلب نوشتن شد بی آبرویی؟ - وای نانادی جمع کن اون کیف کتابت رو. من با وکیل جدید شرکت قرار دارم. تازه مانی هم قراره بیاد. میدونی که برسه تقلب هاتو ببینه باز سر به سرت میذاره. تازه برا خودت میگم. جلو دو تا وکیل برا خودت آبرو بخر که فردا تو یه دادگاه دیدیشون نگن این از این وکیل قلابی هاست.حالا خود دانی. - غلط میکنن. این کارا عرضه میخواد اینا ندارن به من چه. تازه شاید این وکیل جدیدتون یه کم عقل و شعور داشته باشه و یه تجربه هایی

دسته دسته : رمان تقلب ،
101 بازدید
دوشنبه 06 بهمن 1393

مرجان جان من یه کم ریزتر بنویس اینجوری که تو داری تقلب مینویسی من باید یه بغل ورق با خودم ببرم سر جلسه. اه. - چقدر غر میزنی نانادی. بابا تقلب میشه یه خط دو خط. یه صفحه دو صفحه نه که کل کتابو بذاری جلوت و بسم الله. دستم شکست به قران. تازه تو از کجا میخوای بفهمی من چی رو کجا نوشتم . - تو نگران نباش کارتو بکن تنبل. من بعدا یه نگا میندازم چی رو کجا نوشتی. بدو تا شام رو نکشیده مامان. - راستی امتحان دادش گلمو دادی یا نه هنوز؟ بد شاکیه از دستت. - آره بابا. دادم تموم شد. بی خیال از این شاکی شده که نه سر میان ترم تونست ازم تقلب بگیره نه سر پایان ترمش. من نمی فهمم چرا انقدر دنبال تقلب گرفتن از منه. انگار خودش این دوران رو نگذرونده و به عمرش تقلب نکرده. بی کاره ها. یکی نیست بگه بابا به فرض اصلا یکی داره تقلب میکنه. تو رو سننه. جاییزه نوبل بهت میدن تقلبش رو بگیری یا سواد تو کم و زیاد میشه. چشتو ببند سقف رو نگا کن بذار مردمم تقلبشون رو بکنن دیگه. مانی که از دقایقی پیش کنار در اتاق نانادی در حال گوش کردن به حرفای نانادی و مرجان خواهرشه در رو با عصبانیت باز میکنه و نگاه طوفانیش رو به نانادی میدوزه: چشمم رو رو تقلب هر کی ببندم رو مال تو یکی نمی بندم.

دسته دسته : رمان تقلب ،
116 بازدید
دوشنبه 06 بهمن 1393

 ما...ما....ن..... ماشینه رو افتادین.... ای ول.

- مرگ. دختره احمق. کر شدم. این چه جیغی بود؟ فکر کردم مردی. چت شد یهو؟

- بلیط دبی رو افتادی شازده. فردا بلیط نگرفته نمی یای خونه.

- دروغ میگی!!!!!!!!!!!!! گرفتی ما رو.

- دروغم چیه. باور نداری بیا خودت ببین. هنوز صفحه بازه.

دسته دسته : رمان تقلب ،
132 بازدید
دوشنبه 06 بهمن 1393

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
تمامی حقوق مادی و معنوی متعلق به وبسایت دانلود رمان جدید,دانلود رمان عاشقانه,رمان بیست میباشد و کپی برداری از قالب و محتوی پیگرد قانونی دارد
مترجم و سئو سازی : بلاگر تولز - ناز قالب