close
نازچت
رمان سرنوشت یک عشق پارت دهم

دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت

10 RE :

***************
-اِرادی:حواست کجاست خانم تهرانی؟
حول از جام بلند شدم و گفتم
-بله خانم با من بودین؟
بچه ها ریز ریز میخندیدن و خانم اِرادی هم لبخند محوی رو لباش نشست
-اِرادی:حالت خوبه تهرانی؟
با گیجی گفتم
-هان حالم؟
خنده بچه ها بلند شد
-اِرادی:نه مثل اینکه کاملا حواست پرته بهتره بری یه آبی به دست و صورت بزنی و برگردی
با همون نگاه گیجم سری تکون دادم و از کلاس بیرون اومدم صدای قهقه بچه ها رو شنیدم اونقدر ذهنم درگیر بود که اهمیتی بهشون ندادم سلانه سلانه به سمت آبخوری رفتم مدام حرفای آرش تو ذهنم تکرار میشد رفتار چهار روز پیشش و در آخر اون بوسش....
بی اراده دستم به سمت لبم رفت هنوزم میتونستم حرارت لباشو حس کنم برای یه لحظه لذت عجیبی تو وجودم نشست اما حس گناه و عذاب وجدان و ترسی که به شدت تو وجودم بود مانع از این شد که بیشتر از این به اون حس خوب فک کنم اخمامو توهم کشیدم و شیر آب رو باز کردم یعنی امروز چی میخواست بهم بگه؟ که کارش از روی هوس بوده؟ اونکه میدونست من چقدر رو موضوع حساسم تا حالا نگذاشته بودم هیچ نامحرمی حتی موهامو ببینه چه برسه به اینکه.......
مشت آبی تو صورتم ریختم خنکی آب بهم آرامش میداد چند بار اینکارو تکرار کردم و شیر آب رو بستم روی نیمکت نشستم تا کمی از خیسی صورتم کم بشه نفس عمیقی کشیدم دستامو عقب بردم و سرمو به نیمکت تکیه دادم چشمامو بستم و ذهنمو خالی از هر چیزی کردم الان به این آرامش بیشتر از هر چیز دیگه ای احتیاج داشتم.

★آرش★
چشمامو بستم و سعی کردم تمرکز کنم کارای شرکت حسابی به هم ریخته بود از طرفی هم قرار امروزم با دنیا ذهنمو حسابی درگیر خودش کرده بود کلافه شده بودم تقه ای به درخورد
-بله
در باز شد و منشیم وارد شد
-غافر:آقای مهندس یه خانمی اومدن میخوان شمارو ببینم چون اولین بار بود میدیمش گفتم خودم بیام بهتون اطلاع بدم
تعجب کردم یعنی کی بود
-خودشو معرفی نکرد
-غافر:نه مهندس فقط گفتن یکی از آشناهاتونن و باهاتون کار واجبی دارن
-باشه بگو بیاد تو
"چشمی" گفت و رفت چند لحظه بعد دوباره تقه ای به در خورد
-بفرمایید
در باز شد و اون خانم وارد شد با دیدنش چشمام چارتا شد
-رضایی؟؟
خندید و با ناز گفت
-رضایی:میتونم بشینم عزیزم
حسابی شوکه شده بودم اصلا فکرشم نمیکردم با اون بی آبرویی که تو دانشگاه اتفاق افتاد دوباره ببینمش همونجور مات زده نگاش میکردم که دوباره با ناز خندید و به طرفم اومد.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت دهم , رمان جدید , رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 5
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی