close
تبلیغات در اینترنت
رمان سرنوشت یک عشق پارت هفتم

دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت

7 RE :

محکم و پشت سرهم به شیشه مشت میزد و میخواست که اونو پیاده کنم فرمونو محکم تو دستام فشردم برام عجیب بود چرا هیچی نمیگفت بهش نگاه کردم چشماشو درشت کرده بود و جفت ابروهاشو بالا داده بود و باتعجب نگام میکرد وقتی نگامو رو خودش دید پشت سرهم پلک زد و زبونشو رو لباش کشید نگام خیره موند به لبای برجسته و خوش فرمش اون زمان اونقدر حالم بد بود که به هیچی فکر نکردم تو کسری از ثانیه دستامو دورش انداختم و اونو به طرف خودم کشوندمش سرعت پلک زدنش بیشتر شد اینکارش جذابیت چشماشو بیشتر میکرد و منو بی قرار تر دوباره زبونشو رو لباش کشید با خودم فکر کردم که اگه اینکارو بکنم شاید بتونم اونو برای همیشه مال خودم کنم چون خوب میدونستم چقدر به این مسائل اهمیت میده دوباره نگام سمت لباش کشیده شد مشتای اون دختر و سرو صداهاشم باعث شده بود قدرت فکر کردنو ازم بگیره به کمرش چنگ زدم و اونو بیشتر به خودم نزدیک تر کردم سرعت پلک زدنش خیلی بیشتر شد و مدام زبونشو رو لباش میکشید میخواست دوباره اینکارو بکنه که سریع لبامو با لباش قفل کردم شیرینی عجیبی تو وجودم نشست آروم شدم آروم آروم.....
نمیدونم چقدر تو اون خلسه شیرین فرو رفته بودم و چند بار بوسیدمش چقدر اون دختر داد و فریاد کرد و دستاشو به شیشه کوبید نمیدونم فقط اینو میدونستم که دیگه عصبانی نیستم و از اون عطش وجودم دیگه خبری نیست آروم لبامو ازش جدا کردم پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و نفس عمیقی کشیدم دستام بالاتر اومد و شروع به نوازش کمرش کردم عجیب بود که تا این موقعه هیچکس از این خیابون عبور نکرده بود و به اینکه ما وسط خیابون بودیم تو این وضع اعتراضی نکرده بودند اما اون موقع اینقدر افکارم متشنج بود که فرصت بیشتر فکر کردنو بهم نداد دیگه صدای داد و فریاد و مشتای اون دختر نمیومد چشمامو باز کردم و به صورت معصوم و خوشگلش نگاه کردم چشماشو بسته بود و سرش پایین بود دوباره پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و مثل خودش چشمامو بستم زمزمه ی آرومش رو شنیدم
-دنیا:چرا؟؟
همین فقط چرا یعنی خودش نمیدونست بی اراده به کمرش فشاری آوردم پیشونیشو از پیشونیم جدا کرد سرمو بلند کردم و چشمامو باز کردم که با چشمای اشکیش مواجه شدم حس کردم قلبم دیگه نمیزنه
-دنیا:چرا آرش؟ چرا باهام اینکارو کردی؟
چقدر صداش میلرزید بغض کرده بود منم بغض کردم ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم
-آرش:پشیمون نیستم
چونش لرزید و اشکاش شدت گرفت نمیتونستم تو اون حالت ببینمش سرشو تو سینم پنهون کردم و محکم به خودم فشردمش با دست آزادش به پیرهنم چنگ زد و هق هقشو رها کرد میدونستم که ازم میخواد تا رهاش کنم ولی من توانشو نداشتم باید همه چیزو همین الان تموم میکردم همین امروز،دیگه صبرم تموم شده بود حالا که علاوه بر روحش جسمشم درگیرم کرده بود جایی برای صبر نبود.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت هفتم , رمان , رمان جدید ,
:: بازدید از این مطلب : 18
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 18 مهر 1396
.
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی