دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت
آخرین ارسال های انجمن

بعد از ان اتفاق توانستم ان روی سکه را هم ببینم.او هر شب تا نیمه شب از خانه بیرون میماند و به غذاهایی که میپختم دست هم نمیزد.تا جایی که ممکن بود از برخوردهای احتمالی جلوگیری میکرد و اگر هم بر حسب اتفاق یکدیگر را میدیدیم چنان شتابزده از برابرم میگریخت که فرصت گفتن سلامی کوتاه را هم نداشتم.تازه ان موقع بود که معنی تنهایی را فهمیدم.از درد غربت جان به لب شده بودم.گاهی فکر میکردم حرف زدن به زبان فارسی از یادم رفته است و جلوی اینه با خودم حرف میزدم.برعکس همیشه رغبتی به خوردن غذا نداشتم و از درد اجبار برای انکه از پا نیافتم چیزی میخوردم بی انکه طعم و مزه اش را بفهمم.پنج روز به همین ترتیب گذشت و هر روز سخت تر از روز قبل.دچار عذاب وجدان شده بودم.دائم خودم را سرزنش میکردم.زندگی در خانه ی دیگران و سلب اسایش از انها در ذاتم نبود.از این که خودم را به او تحمیل کرده بودم احساس حقارت میکردم و از همه بدتر این که سخت نگرانش بودم.او را دوست داشتم و این نوع دوست داشتن برایم عادت شده بود.میدانستم امیر در خانه خودش راحت نیست.علت گریزش از خانه هم همین بود و من جز دل سوزاندن و دعا کردن کار دیگری از دستم برنمی امد.
وقتی ایران بودم بر طبق عادت و تربیت مادرم همیشه نمازهایم را می خواندم.امااز وقتی درد غربت با من عجین شده بود. با عشق نماز می خواندم، رو به خدا می اوردم و با او حرف می زدم ودرد دل می کردم. چون جز او کسی را نداشتم. حالا می فهمیدم چرا همه قصه های زمان کودکی ام با این جمله ساده شروع می شد. یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان کسی نبود. دیگر می دانستم "یکی نبود "یعنی چه؟ حالا از ته قلب به وجود قادری تکیه کرده بودم که می توانست به جای هر چیزو هر کس در کنارم باشد و یاری ام کند. او که بهتر از خودم بر دردهایم واقف بود. مثل همیشه باز هم به او رو اوردم و کمک خواستم که اگر راهی جلویم نمی گذاشت مثل شمعی می سوختم و اب می شدم.
در غروبی دلگیر بین نماز مغرب و عشا بی اراده از جا بلند شدم و سراغ دیوان حافظ رفتم. از خدا خواستم تا از زبان حافظ قرانش راهی نشانم دهد. پلکهایم را بر هم گذاشتم و کتاب حافظ را میان دستهایم گرفتم واز ته دل نالیدم،"یا خواجه حافظ شیرازی تو محرم هر رازی، تو را به جان شاخه نبات،تو را به حق پیر مراد،به من بگو با امیر چه کنم. من انسانی خاکی ام،غافل از ندیده ها و نگفته ها. نمی دانم منظورش از این بازی جدید چیست؟ کتاب را باز کردم اما نگاهم روی بیت اول ثابت ماند. با ورم نمی شد جواب تفالم این باشد. مصراع به مصراع وبیت به بیت ان را خواندم.
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم



:: برچسب‌ها: رمان مسافر کوچه های عاشقی سوم , رمان , رمان عاشقانه , دانلود رمان , رمان فا , رمان رمان رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 464
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : یکشنبه 19 بهمن 1393
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی
Code Center Code Center