close
چت روم
roman

دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
رمان 0 128 iii

16 RE :

★آرش★
یک هفته از اون روز شیرین میگذره روزی که فهمیدم دنیا چقدر منو دوست داره اونقدر خوشحال بودم که شبش همه چیزو به مامان بابا گفتم مامان عصبانی شد و بازخواستم کرد ولی بابا خندید و گفت
-بابا:مبارک باشه پسرم میدونستم که بلاخره کاره خودتو میکنی پس دیگه باید آستینامو بالا بزنم پسرم مرد شده و میخواد سروسامون بگیره
منم خندیدم و ازش تشکر کردم مامانم کم کم آروم شد و اونم بهم تبریک گفت و ابراز خوشحالی کرد همون شب به خاله اینا زنگ زد و خواست تا یه شب به خونشون بریم و قرار شد دوشنبه هفته بعد که امروز باشه بریم برای خواستگاری از شادی تو پوست خودم نمیگنجیدم امشب دیگه ماله خودم میشد همونجور که آواز میخوندم خواستم لباس بپوشم اما قبلش زنگ زدم به دنیا و گذاشتم رو اسپیکر وقتی صدای ظریفشو شنیدم ضربان قلبم رفت روی هزارررررر
-دنیا:جانم آرشم
-جوووون سلام زندگیم
خندید از همون خنده هایی که منو تا آسمون میبرد
-دنیا:سلام عزیزم خوبی؟
-خوبم؟؟ عالــــــــیم اصن یه وضعیه نمیتونم رو پاهام وایسم
باز خندید و گفت
-دنیا:اوه اتفاقا منم همین حسو دارم
-جووووونم
-دنیا:عه آرش اینجوری نگو مثله پسرای تو خیابون آدم چندشش میشه
بلند خندیدم و گفتم
-رو جفت چشمام خانومی
با صدای نازی گفت
-دنیا:چشمت بی بلا آقایی
-جووو.....
-دنیا:آرششششش
-جونم عشقم
-هوف اصن مگه تو کاری نداری که به من زنگ زدی تا یک ساعت دیگه باید اینجا باشین
خندیدم و گفتم
-چرا عزیزم فقط داشتم آواز میخوندم و حاظر میشدم زنگ زدم تا توهم آوازمو بشنوی که به کل حواسمو پرت کردی
-دنیا:عه از کی خواننده شدی که من نمیدونم؟
-حالا خوب گوش کن بهت ثابت میشه که چه شوهر با استعدادی گیرت اومده
خندید و چیزی نگفت منم صدامو صاف کردم و شروع کردم به خوندن:
من میخوام،میخوام،میخوام که زن بگیرم
یکی که همه جور تموم باشه
مثل خودم جوون باشه
نازو ابرو کمون باشه
خوشگل و مهربون باشه
شاید دخترعموم باشه
بلاخره تصمیم گرفتم سروسامون بگیرم
اگه بشه یه دختر از همسایه هامون بگیرم
یه دختر خوشگل و خانوم بگیرم
ممد آقا سر کوچه مون هست کارخونه یخ داره
وضع مالیش توپه و روزی دو تومن دخل داره
دوسه تا دختر دم بخت داره
وای وای
اولیش کوچیکه و هنوز واسه ی عروسی وقت داره
وای وای
دومیش خوشگل نیست چون یه صورت پخ داره
سومیش خیلی جیگره یه جفت ابروی نخ داره
ای جان موهای لخت داره
آهای خانم آهای خانم میشه به من بدی وقتتو
روسریتو بردار ببینم اون موهای لختتو
یه بار بگو بعله دیگه تموم کن اون اخمتو
زود تموم کن اون شرایط سختتو
من تو رو خوشبخت میکنم شک نکن
صدای قهقه اش بلند شد
-دنیا:وایییی از دست تو آرش جوری گفتی میخوام بخونم گفتم حالا چی میخوای بخونی خخخ ولی باحال بود
-خواهش میکنم من متعلق به شمام.....راستی دنیا چی پوشیدی؟
با خنده گفت
-دنیا:چطور مگه؟
-آخه میخوام با عشقم ست کنم
-دنیا:عه شرمنده ولی من از این لوس بازیا خوشم نمیاد حالام اگه تو کاری نداری ولی من حسابی سرم شلوغه فعلا عزیزم بعدا میبینمت
بدون توجه به دنیا دنیا گفتنام گوشی رو قطع کرد
-اینجوریاس دنیا خانم باشه بلاخره که نوبت من میشه اونوقت میدونم چیکار کنم
گوشی رو خاموش کردم و رفتم سراغ کمدم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت 16 , رمان جدید , رمان , roman ,
:: بازدید از این مطلب : 89
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : پنجشنبه 20 مهر 1396
.

15 RE :

★فرد ناشناس★
پک محکمی به سیگارم زدم صدای در اومد
-بیا تو
+قربان تشریف آوردن
-بگو بیاد تو
+بله چشم
پشت سرش وارد شد
+به به سـ......
-بشین
اخماشو توهم کشید و نشست
+این چه طرزه برخورد کردنه بعده این همه سال
بدون توجه دوباره پک محکمی به سیگارم زدم و اونو تو جا سیگاریم خفه کردم
-خواستم بیایی اینجا چون میخوام یکاری رو برام بکنی
+چی؟
پوزخندی زدم
-باید ازدواج کنی
داد زد
+چییییییییی؟
اخمامو توهم کشیدم
-همینی که شنیدی
+آخه یعنی چی؟ برای چی؟ با کی؟
از جام بلند شدم
-یواش یواش برو جلو تو باید ازدواج کنی اونم با اونی که من میگم
+میشه واضح تر بگی
-یک هفته دیگه یه مراسم به مناسبت برگشت تو برگزار میشه و تو قبل از این مراسم باید بری سراغ مادربزرگت و یه جوری بهش بفهمونی که عاشق دختر عموتی و میخوای باهاش ازدواج کنی و اونو مجبور کنی تا توی همون مراسم کارو تموم کنه و قرار عقد و عروسی رو بزاره
+یعنی چی چجوری من چند ساله خارج از کشور زندگی کردم چطور عاشق دخترعموم شدم درضمن من چندتا دختر عمو دارم کدومو میگی؟
تمام نفرتمو تو چشمام دوختم و بهش نگاه کردم
-اون دیگه به عهده خودته که چجور اونو قانع کنی و منظورم از دختر عموت.....دنیاس
از جاش به شدت بلند شد و گفت
+چیییی؟ نه مثل اینکه تو واقعا عقلتو از دست دادی دیوونه شدی من برای چی باید همچین کاری رو بکنم
مشتمو کوبیدم روی میز
-چون من میگم چون من میخام
+چون تو میخوای من باید با کسی ازدواج کنم که هیچ حسی بهش ندارم حتی اونو نمیشناسم چون تو میخوای باید خودمو اون دخترو بدبخت کنم به فرض اینکه این کارو بکنم بعدش چی میشه؟
پوزخند پر رنگی رو لبام نشست و بهش نگاه کردم نفرت و خشم تمام وجودمو فرا گرفته بود از نگاهم تعجب کرد و قدمی به عقب برداشت توی دلم گفتم
-اون ماله منه باید بدستش بیارم حتی به قیمت بدبختی اون دختر
قدمی برداشتم و سیگارمو روشن کردم پکی بهش زدم و شروع کردم به حرف زدن.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت 15 , roman20 , roman , دانلود رمان , رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 85
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : پنجشنبه 20 مهر 1396
.
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی

تصویر ثابت