close
نازچت
رمان سرنوشت یک عشق پارت چهار

دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت

4 RE :

★دنیا★
رژ لبمو آروم رو لبم کشید و روی هم فشار دادم نگاهی به خودم انداختم لبخندی از روی رضایت زدم و از اتاق بیرون اومدم بابا با دیدنم چشماش برق زد و از جاش بلند،شد و به طرفم اومد محکم بغلم کرد و گفت
-چه خوشگل شدی عروسک من
دستامو دور کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشردمش سرمو تو سینش پنهون کردم و عطر تنشو با ولع بو کشیدم خندید و گفت
-بابا:نکن وروجک مثل مامانت شیطونیا مواظب باش مث اون کار دستت ندما
سرمو از سینش جدا کردم و ابروهای بالا رفته نگاش کردم
-عه جدا مثلا چکاری من که زنتون نیستم هییییییی کارای خاک بر سری
اخم بامزه ای کرد و گفت
-بابا:نخیرم وروجک من فقط با زنم از این کارا میکنم دفعه آخرت باشه از این حرفا میزنی خجالتم نمیکشه بچه پروو
شیطون گفتم
-عه پس چرا گفتین کار دستم میدین؟
منو از بغلش بیرون کشید
-بابا:بخاطر این گفتم
منو بلند کرد و انداخت روی کولش جیغ میزدم و دست و پامو تکون میدادم با خنده منو روی کاناپه گذاشتو روم خیمه زد و شروع کرد به قلقلک دادنم منم که حســــــابی قلقلکی شروع کردم به خندیدن
-واییی بابایی بسه ههههه توروخدا ههه اخ بابا غلط کردم ولم کن
ولی اون بدون توجه به کارش ادامه میداد صدای خندهامون کل خونه رو پر کرده بود که یه دفعه صدای جیغ مامان بلند شد
-مامان:اینجا چه خبـــــــره؟
بابا دست از کارش کشید و به طرف مامان برگشت
-بابا:عه حنانه عزیزم تویی کی اومدی که من متوجه نشدم
با حرص دندوناشو بهم فشار داد و گفت
-مامان:همون موقع که شما داشتین با عروسک جونتون عشق و حال میکردین
بابا نگاه شیطونی به مامان انداخت و از جاش بلند شد همون جور که به طرفش میرفت گفت
-بابا:میبینم که حنای من حسودی کرده؟ خب اشکالی نداره عزیزم با توام از این عشق و حالا میکنم
یه دفعه به طرف مامان خیز برداشت مامان خواست فرار کنه ولی با اون وضعیتی که داشت نمیتونست در نتیجه بابا سریع اونو از زمین بلند کرد و محکم تو بغلش گرفت
-مامان:جیــــــــغ ابوالفضل منو بزار زمین بچه شدی اینکارا چیه من دیگه اون حنانه چند سال پیش نیستم تازه حالا با این وضعم کمرت میشکنه منو بزار زمین
بابا بدون توجه بلند خندید
-بابا:مگه تو دلت عشق و حال نمیخواست خب منم میخوام بهت عشق و حال بدم
تا مامان خواست دوباره اعتراضی بکنه بابا لباشو روی لبای مامان گذاشت و به طرف اتاقشون رفت درشو با پاهاش باز کرد و باهم داخل شدند از جام بلند شدم و نشستم با خودم گفتم
-چقدر بابا مامانو دوس داره که بعد از این همه سال هنوزم شور و اشتیاق جوونیشو داره و با مامان همونجور رفتار میکنه ای کاش اونم......
نفس عمیقی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت چهار , رمان جدید , رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 7
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 17 مهر 1396
.
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی