close
چت روم
دانلود رمان جدید,دانلود رمان عاشقانه,رمان بیست

دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
رمان 0 47 iii

فقط پیام و یا تلگرام ممون @

              

متخصص اینستاگرام

 سایت نودهشتیا

 

 سکوی دهم

neil76



:: بازدید از این مطلب : 331
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 3
ن : admin
ت : پنجشنبه 02 دي 1395
.

همین ها برای مرد کافیست همین ها مرد را خوشبخت می‌کند مرد آمده تا دیگران را خوشبخت کند، آمده تا شود ستون خانواده، آمده بسوزد تا روشنایی بخشد، هیچ هدیه ای، هیچ کادویی، هیچ گوهر گرانبهایی هیچ مردی را خوشحال نمیکند مگر آرامش خانوده اش!



:: بازدید از این مطلب : 19
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : چهارشنبه 15 فروردين 1397
.

برای شکسته شدن غرورش آمده

همین که تبسم را بر لب زنش ببیند،

همین که لبخند را بر چهره دخترش ببیند،

همین که سربلندی پسرش را ببیند،

همین که خواهرش بتواند به او تکیه کند،

همین که مادرش با او درد دل کند،

همین که پدر پیرش جوانی خودش را در او ببیند



:: بازدید از این مطلب : 16
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : چهارشنبه 15 فروردين 1397
.

وقتی از درون زلال باشی
خداوند به تو نوری
می بخشد آنچنان که ندانی
و مردم تو را دوست می دارند
ازجایی که ندانی
و نیازهایت از جایی برآورده
می شود که ندانی چه شد



:: بازدید از این مطلب : 17
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : چهارشنبه 15 فروردين 1397
.

دانلود رمان که روزی دل خسته خواهد شد نودهشتیا



:: بازدید از این مطلب : 44
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : سه شنبه 22 اسفند 1396



:: بازدید از این مطلب : 55
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 07 اسفند 1396
.

قابل توجه آقایان متاهل
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد!
‏عيد مي آيد و اجناس، گران خواهد شد!
همسرت چند ورق ليست، به تو خواهد داد!
‏کل اعضای وجودت، نگران خواهدشد!
ميزنی ساز مخالف، دو سه روزى، اما!
عاقبت هرچه که او گفت، همان خواهد شد!
‏پول را، با علف خرس، يکى ميدانند!
فکر کرديد که منطق، سرشان خواهد شد؟!
‏کل عيدى وحقوقت، به شبى خواهد رفت!
‏بر سر جيب بغل، فاتحه خوان بايد شد!



:: بازدید از این مطلب : 61
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : یکشنبه 22 بهمن 1396
.

شهید گمنام سلام
خوش اومدی مسافرمن
خسته نباشی پهلوون
شهید گمنام سلام
پرستوی مهاجرمن
صفادادی به شهرمون
وقتی رسیدی همه جا
بوی خوش خداپیچید
تومگه کجابودی؟
وقتی رسیدی کوچه ها
نسیم کربلارسید
تومگه کجابودی؟



:: بازدید از این مطلب : 63
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : یکشنبه 15 بهمن 1396
.

یـــا زهــــــــــــــــرا..
یا زهرا ببین اونایی که دارن واست عزاداری میکنن حاظرن جونشونو در راه تو بدن..
یا زهرا ببین اونایی که اشک از چشمانشون در میاد بهت محتاجن..
دست خالی برشون نگردون..
یا زهرا عالم فدای اون چادر خاکیت.عالم فدای اون مهربونیت..
یا زهرا به هر دری رفتم دست خالی برگشتم..
خانوم تو منو دیه شرمنده نکن..
الــســـــلام عــلیـــک یا فاطـــــــــــمه الزهـــــــــــرا



:: بازدید از این مطلب : 77
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : یکشنبه 15 بهمن 1396
.

17 RE :

★دنیا★
صدای زنگ بلند شد
-مامان:دنیـــــا بیا خالت اینا اومدن
نفس عمیقی کشیدم
-اروم باش دنیا چیزی نیست مگه تو منتظر همچین روزی نبودی هان آفرین حالا مثل یه دختر خوب برو استقبالشون
لبخندی زدم و از تو آیینه نگاهی به خودم انداختم وقتی از همه چیز مطمئن شدم از اتاقم خارج شدم مامان و بابا داشتن با خاله و شوهرش حرف میزدن و تعارف میکردن بیان تو رفتم جلوتر و سلام بلندی کردم خاله تا نگاش بهم افتاد لبخند عمیقی زد و دستاشو واسه بغل کردنم باز کرد
-شهلا:سلام به روی ماهت عزیزم چه خوشگل شدی ماشالله حنانه یه اسفند واسه دخترم دود کن چشم نخوره
خندیدم و گفتم
-عه خاله جون نگین این حرفارو چشماتون خوشگل میبینه
خندیدو پیشونیمو بوسید بعد آقا کامران (شوهر خاله شهلا) اومد جلو
-کامران:راستش پشیمون شدم که اومدم
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم
-شهلا:وا چرا کامران؟
آقا کامران خندید و گفت
-کامران:چون همچین دختر زیبا و خانومی حیفه واسه پسر یِلاقبای من
همه خندیدن که صداشو شنیدم
-آرش:دست شما درد نکنه کامی جون مارو که با خاک کوچه یکی کردی رفت
آقا کامران با خنده کنار رفت و من تونستم ببینمش در کمال تعجب باهام ست کرده بود و یه باکس گلِ خوشگلم دستش بود
-کامران:عه پسرم اینجا بودی ببخشید ریز بودی ندیدمت
قهقه همه به هوا رفت حتی خود آرشم خندید
-آرش:باشه حلالت،حلالت کامی جون
بابا با خنده گفت
-بابا:بفرمایین تو حالا زشته دم در وایسادین
همه به سمت پذیرایی رفتن ولی آرش با لبخند به طرفم اومد
-آرش:تقدیم با عشق به دنیای خودم
ازش تشکر کردم و باکس رو گرفتم تازه نگاهش به لباسام افتاد خندید و گفت
-آرش:میبینم که همچین از این لوس بازیا بدتون نمیاد
-چی میگی؟ تو با من سِت کردی
یه ابروشو به نشونه تعجب بالا داد
-آرش:منننننن آخه من از کجا میدونستم تو چی پوشیدی؟
-یعنی جدا تو نمیدونستی؟
-آرش:نه ولله نمیدونستم
خندید و گفت
-آرش:اشکال نداره انگار امروز همه چی بر میل من انجام میشه
خواستم جوابشو بدم که مامان با حرصی که من فقط متوجهش میشدم گفت
-مامان:دختر خوشگلمممم زشته آرش جونو سر پا نگه داشتی چرا تعارفش نمیکنی بیاد تو
تازه متوجه شدم تو این مدت که من با آرش حرف میزدم بقیه به ما نگاه میکردن لبمو از خجالت گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم
-بفرمایین تو خوش اومدین
-آرش:اوه اوه چه مودب
با خنده رفت توی پذیرایی و کنار پدرش روی کاناپه نشست با همون سر به زیری عذرخواهی کردم و به آشپزخونه رفتم به محضی که از دیدشون خارج شدم نفسمو فوت کردمو روی صندلی نشستم
-هوف خدا بقیشو به خیر بگذرونه
نیم ساعت گذشت تا مامان صدام زد که چایی ببرم سینی رو برداشتم و با یه "به امید تو" رفتم تو پذیرایی اول به آقا کامران تعارف کردم لبخند پدرانه ای زد و ازم تشکر کرد نفر بعدی خاله بود
-شهلا:ممنون عروس نازم
لبخند محجوبی زدم و به آرش تعارف کردم دستشو بالا آورد و یکی از فنجونا رو برداشت اما پشیمون شد و گذاشت سر جاش
-چرا برنمیداری؟
-آرش:آخه نمیدونم کدومو خانمم با عشق مخصوص برای من ریخته
خنده ریزی کردم و گفتم
-لوس
اونم خندید و همون فنجونو برداشت و ازم تشکر کرد بعد به مامان و بابا تعارف کردم و نشستم
-کامران:نمیخوام با گفتن حرفای کلیشه ای سرتونو درد بیارم هم شما هم ما میدونیم که برای چی اینجا جمع شدیم پس بهتره هر چه زودتر بریم سر اصل مطلب
-بابا:بله درسته
-کامران:خب شما پسر منو خوب میشناسین و از نظر اخلاقی تصمیم با خودتونه و از وضع تحصیل و کارشم که خبر دارین ماشینم،اِی یه قراضه ای زیر پاش داره
-آرش:بابا شما به تویتا میگین قراضه؟
آقا کامران خندید و ادامه داد
-کامران:میمونه خونه که یه آپارتمان همین چند ماه پیش براش خریدم و سندشو به اسم خودش زدم حالا دیگه تصمیم با خودتونه من هرچی رو که لازم بود گفتم
بابا خندید و گفت
-اختیار دارین کامران خان من به آرش جان به اندازه پسر نداشتم اعتماد دارم و از هر نظر قبولش دارم مگه نه عزیزم
مامان لبخندی زد و گفت
-مامان:ابوالفضل راست میگه راستش از شما چه پنهون چند روز پیش به ابوالفضل میگفتم ای کاش آرش دامادمون میشد از بس این پسر آقا و مهربونه
آرش از جاش بلند شد و دستشو رو سینش گذاشت
-ما مخلص شماییم
خاله خندید و گفت
-شهلا:بشین بچه کمتر زبون بریز
بعد رو به مامان بابا کرد و گفت
-شهلا:این باعث افتخار ماست که شما اینقدر به آرش لطف دارین حالا اگه اجازه بدین بچه ها برن تو اتاق و حرفاشونو بزنن هرچند بعید میدونم حرفی داشته باشن
همه خندیدن و مامان گفت
-مامان:دخترم آرش جانو تا اتاقت راهنمایی کن
لبخند ارومی زدم و از جام بلند شدم
-بله مامان جان.....بفرمایین
آرش از جاش بلند شد و با یه "با اجازه" دنبال من اومد در اتاقمو باز کردمو خودم کنار ایستادم
-بفرمایید
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد خندید و گفت
-آرش:اوه چه جنتلزن
خنده ریزی کردم و باهم وارد شدیم درو بستم و تعارف کردم بشینه با فاصله از هم روی تخت نشستیم.


:: برچسب‌ها: رمان سرنوشت یک عشق پارت 17 , رمان , رمان جدید , رمان شرزا , رمان خارجچی , نوشتن رمان ,
:: بازدید از این مطلب : 156
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : جمعه 21 مهر 1396
.

تعداد صفحات : 17


موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی

تصویر ثابت