close
نازچت

دانلود رمان جدید,دانلود رمان عاشقانه,رمان بیست

خبرنامه سایت

آدرس ایمیل خود را در فیلد زیر وارد کنید تا به محض آپدیت شدن سایت خبردار شوید

آمار سایت
تعداد کل مطالب : 137
تعداد کل نظرات : 3
تعداد کل اعضا : 55
بازدید امروز : 519
بازدید دیروز : 293
ورودی گوگل امروز : 51
ورودی گوگل دیروز : 36
بازدید کل سایت : 212,435
کدهای اختصاصی سایت
بایگانی


کلیه ی کتابهای چاپی و دارای حق کپی رایت از روی سایت حذف شده اند و فقط توضیحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها برای معرفی اثر باقی گذاشته شده است .

ناشرین و نویسندگان گرامی چنانچه کتابی از شما در سایت وجود دارد و از بودن آن ناراضی هستید ، از طریق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازید .


فقط پیام و یا تلگرام ممون 09016614240

149 بازدید
پنجشنبه 02 دي 1395

🌹 🌺 🌹 پارت 10 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
به همه آرزوهام برسم بگیره حتي شده نفسم
نفســــــم
آره من میتونم کل زندگي رو به زانو در بیارم ..زانو نمیزنم ولي بقیه رو به زانو در میارم اين ازدواج
هم جلو دار هیچي نیست من میتونم رزا میتونه چیزي نیست که بتونه جلومو بگبره ..هیچي
وقتي قلبِِ آدما از زندگي خالي شده
چهره ها با پشتِِ نقاب
انگار که پوشالي شده
وقتي که نگاهِِ.مردم خالي از آرامشِِ
زندگي هرجا که بخواد
آدمارو میکشه
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزايِِ عمرم و
خیلي ساده بي هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم
به همه آرزوهام برسم بگیره حتي شده نفسم
نفســــــم
نمیتونه کسي راهِِ من و ضد کنه سد کنه

4 بازدید
چهارشنبه 25 مرداد 1396

 پارت 8 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
_ من تصمیمو گرفتم باهاش ازدواج میکنم
همزمان صداي جیغ مامان و چیي عصبي بابا بلند شد ..اجازه ي اعتراض بهشون ندادم چون اين
ازدواج به نفع خودشون بود
_ لطفا نخوايد که پشیمونم کنید چون فايده اي نداره ..من تصمیمو گرفتم
مامان _ معلوم هست چي داري میگي تو دختر ؟
بابا _ میدوني داري چیکار میکني ؟
_ آره بابا میدونم
بعد زير لب گفتم
_ دارم خودمو فداي شما میکنم ..شمايي که عاشقتونم
بابا _ نه امکان نداره با فروختن خونه و شرکت میشه پولشونو جور کرد ..
_ پدر ..بابا جوونم فکر بعدش رو هم کردين؟ ..کجا بريم چي بخوريم ؟..و هزار تا مشکل ديگه ..؟
بابا _ خدا بزرگه اونا هم حل میشه
_ نه پدر من ازدواج میکنم ..حرفمو قبول کنید میدونید که تا حاال من احترامتونو نگه داشتم ولي
براي خوبي خودتونم که باشه مجبور میشم بي احترامي کنم
مامان طاقت نیاورد و بلند شد و با گريه رفت سمت آشپزخونه
بابا _ آخه دخترم جدا از مشکالت ديگه پسره سنش خیلي از تو بیشتره ..
_ اشکالي نداره بابا ..
بابا _ مطمئني بابا جان ؟
_ آره بابايي جونم شما دو تا از هر چیزي برام با ارزشترين ..حتي زندگیم
تو چشاي بابام نم اشک رو میشد ديد ولي چیزي نگفتم تا غرور پدرانش جلوم نشکنه ..دلم
نمیخواست چیزي رو به روش بیارم تقصیر باباي من نیست ..

5 بازدید
چهارشنبه 25 مرداد 1396

 پارت 9 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
بابا _ دخترم پسره 31 سالشه خوب فکراتو بکن 13 سال از تو بزرگتره ..برو تو اتاقتو خوب فکراتو
بکن ..اونا امشب میان اينجا تا حرفاشونو
بزنن .اگه نخواستي يا راضي نبودي نیا پائین
بعد هم بلند شد و رفت پیش مامان تا آرومش کنه ..بیچاره بابا خودش کلي درد داشت ولي به روي
خودش نمیاورد .با فکري درگیر بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم ..
بعد از وارد شدن به اتاقم گوشیمو از رو میز عسلي کنار تختم برداشتم و رفتم رو فايل موزيک رو
تخت دراز کشیدم و شانسي يکي رو پلي
کردم
آهنگ از ندا سیدي
تويه دنیايي که هر روزش پر از رنج و غمه
لحظه ها تکراري و
حرفها همه مثلِِ همه
تويه دنیايي که هر روز آدما تنهاترن
عمرشونو میدن و
جاش قلبا ي سنگي میخرن
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزايِِ عمرم و
خیلي ساده بي هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم

4 بازدید
چهارشنبه 25 مرداد 1396

 پارت 7 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
به اينجاي حرفش که رسید ساکت شد ..منم شکه شده بودم .واي اصال باورم نمیشه کسي که بابا
رو اسمش قسم میخورد يه همچین
کاري رو با بابا کرده باشه .
خیلي ناراحت شدم ولي ادامه ي حرف بابا نه تنها شک بعدي رو بهم وارد کرد بلکه کل دنیا رو
سرم خراب شد .
بابا _ بخاطر همین اون طلبکار حاال پوالشو از من میخواد ولي ديروز اومد دفترم و گفت که اگه
دخترت با پسرم ازدواج کنه مشکل بینمون حل میشه ..ولي دخترم من اينو نگفتم بهت تا مجبورت
کنم که بري و با پسرش ازدواج کني .آدماي درست و خوبي هستند جوري که تا حاال هیچ کس
چیزي ازشون نديده ..منم اين حرفا رو بهت گفتم که اگه يه زماني خود آقاي آريامنش رو ديدي و
چیزي گفت شکه نشي ..دخترم من حاضرم کل دارائیمو بفروشم تا پولشو جور کنم ..االنم میتوني
بري تو اتاقت
خیلي گیج بودم خداي من چي داشتم میشنیدم؟ من رزا نعمتي تک دختر سعید و شیوا نعمتي کسي
که تا حاال با همه ي مشکالت زندگیش روي بد زندگي رو نديده بود .حاال مجبور به يه ازدواج
قراردادي هستم ؟.. در برابر پول؟ ..درسته که پدرم گفت حاضر نیست منو بده بهشون ولي آيا اين
از خود گذشتگي در برابر اين همه مهربونیاي خونوادم چیز زياديه ؟
نه نیست اصال نیست ..اگه من قبول کنم هم پدرم از زير قرض خالص میشه هم خونه ي باال
سرشون میمونه .ولي اگه اينکارو نکنم همه چیزمونو از دست میديم ..
با اين فکرا تصمیم نهايي خودمو گرفتم آره من باهاش ازدواج میکنم ..من میتونم از پسش بر بیام
ولي با يه شرط آره ..
با زبونم لبمو تر کردم و شروع کردم به حرف زدن
_ بابا ..
بابا سرشو بلند کرد و با قیافه ي گرفته زل زد بهم ..يه نگاه زير چشي به مامان انداختم که االن
داشت اشک میريخت ..آخه خدايا اين چه
مصیبتي بود که گرفتارش شديم ..؟

6 بازدید
چهارشنبه 25 مرداد 1396

پارت 6 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
_ بله همون که قرار بود کارخونه رو ازش بخري ؟
بابا _ بله همون شريکم ..راستش حدود چند ماه قبل با خبر شدم که پسرش يه گند باال آورده بود
که خود آقاي سعیدي مجبور به جمع کردنش شد با اين کارش حسابي رفت زير قرض ..حاال چه
خرابکاريي اونو نمیدونم ولي در همین حد میدونم که از يکي از شريکاي سابقش که حسابیم
پولداره پول قرض گرفته بود ..
_ خب اينا چه ربطي به من داره بابايي ؟
بابا _ صبر کن دارم میگم بهت ..
شرمنده شدم دوباره پريده بودم وسط حرف بابام و بابامم خیلي از اين کار بدش میاد همیشه هم
بهم تاکید میکنه که نپرم وسط حرف کسي
_ ببخشید ..خب ادامشو بگو
بابا _ خب بعد از مدتي نتونست پولي رو که قرض گرفته بود رو برگردونه و اين کم کم براش
مشکل ساز شد ..بخاطر همین هم مجبور به فروش سهمش از شرکت شد ومنم کل پولي رو که
داشتم دادم و سهمشو خريدم تا شايد کمکي بهش کرده باشم و ديگه هم با کسي شريک نشم
..ولي يه هفته بعد بهم خبر دادن که سعیدي زندانه اولش تعجب کردم ولي بعد که مطمئن شدم
راسته رفتم زندان ..وقي از ماجرا خبر دار شدم فهمیدم که پسرش کل پولي رو که از فروش
شرکت گیر آورده بود رو برداشته و با دختر همون فامیل فرار کردن بخاطر همون خود سعیدي
زندان بود ..
يه کمي سکوت کرد ..انگار داشت فکر میکرد که ادامشو چطوري بگه منم چیزي نگفتم و تو سکوت
منتظر شدم ببینم چي میگه .بعد از مدتي دوباره شروع کرد به حرف زدن ..
بابا _ بعد از کلي حرف زدن با سعیدي و رفاقتي که بینمون بود منو راضي کرد تا سند بزارم و اون
بتونه از زندان بیاد بیرون از طرفي هم 1 ماه وقت داشت تا پول رو جور کنه و بده به اون طرف
حسابش منم چون رفیقم بود و بهش اعتماد داشتم اينکارو کردم و سند خونه رو گزاشتم واسه
آزاديش و مقداري چک و سفته دادم تا ضمانت اون يک ماه باشه ..ولي بعد از يک ماه متوجه شدم
که همه ي دار و ندارشو فروخته و فرار کرده .

8 بازدید
دوشنبه 23 مرداد 1396

 پارت 4 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
بعد دستاشو برام باز کرد ..مثل همیشه که میرفتم بغل بابام با اين کارش کلي ذوق زده شدم و
پريدم بغلش ..آغوش پدرم پر آرامش بود
..پر گرمايي که هر لحظه اش بهم احساس امنیت میداد ..احساس غرور از اينکه پدرم سعید
نعمتیه ..و مادرم هم شیوا نعمتي ..
با غرور تو بغل بابام بودم با غرور وصف نشدني چشام بسته بود و از تک تک اين لحظه ها
استفاده میکردم ..ولي زياد طول نکشید که با صداي مامان چشامو باز کردم .مادري که عین فرشته
ها ست کسي که حاظرم همه لحظه هاي زندگیم رو فداش کنم نه تنها مادرم بلکه واسه پدرمم
همینطور
با حرفي که مادرم زد باعث شد خجالت سر تا سر وجودمو بگیره و سرمو پائین انداختم
مامان _ رزا دخترم جواب سالم واجبه ..
سرمو از شرم انداختم پائین من هیچ وقت به اين دو فرشته ي مهربون بي احترامي نکردم و حتي
يه نه هم در برابر حرفاشون نگفتم
_ خیلي معذرت میخوام ..يه لحظه به کل يادم رفت ..سالم خسته نباشید ..
بابا با لبخند جوابمو داد ..
بابا _ علیک عزيزم برو لباساتو عوض کن .بعد بیا اينجا میخوام باهات حرف بزنم
سري به نشونه ي باشه تکون دادم و به سمت اتاقم راهي شدم ..بعد از رد کردن پله ها بالخره به
اتاقم رسیدم ..اتاقي که همیشه خلوتگاهم بوده و هست ..
لحظه هاي آخر صداي ضعیف و اعتراض گونه ي مامان به گوشم رسید که بابا رو مخاطبش قرار
داده بود ..

5 بازدید
دوشنبه 23 مرداد 1396

پارت 5 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
مامان _ سعید االن وقتش نیست
بابا _ نه شیوا همین االن بگم بهتره ولي بازم تصمیم با رزاست اگه اون نخواد من کل زندگیمم
میدم براش ..
خب ديگه نشنیدم مامان چي جواب داد چون وارد اتاق شدم ولي فکرم بدجوري درگیر بود ..يعني
چي شده ..چه اتفاقي افتاده که به
تصمیم من بستگي داره ..؟!
با کلي دلشوره و استرس لباسامو عوض کردم و به سمت طبقه ي پائین رفتم ..به مبال که رسیدم
بابا متوجهم شد و بهم يه لبخند زد بعد
با دست به مبل اشاره کرد تا بشینم
به سمت مبل رو به رويي پدر و مادرم رفتم و نشستم روش يه نگاه به مامان انداختم که کنار پدرم
نشسته بود و با غم داشت نگام میکرد..
سؤالي برگشتم و زل زدم به قیافه ي مهربون پدرم ..
خب سکوت بدي تو سالن بود و هیچ کس هم قصد نداشت سکوتو بشکنه .
ديگه بیشتر از اين طاقت نیاوردم و خودم سکوتو شکستم
_ بابا میخواستي چیزي بهم بگي ..؟!خب من منتظرم .
بعد هم ساکت بهش زل زدم تا حرفشو بزنه ..بعد از کمي مکث بالخره لب بابام باز شد و شروع
کرد به حرف زدن ..
بابا _ دخترم آقاي سعیدي رو که يادته ..؟
آره يادم بود شريک کارخونه ي بابام که قرار بود بابا ماه قبل کارخونه رو ازش بخره ..ولي خب اونو
چش به من ؟

6 بازدید
دوشنبه 23 مرداد 1396

پارت 2 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
ندارم ( اگه پلیس جون بیاد و منو بگیره ..خودم که هیچي ماشین عزيزم بدبخت میشه میوفته
گوشه ي زندان ..
بله چي فکر کردين يه همچین آدم با محبتي ام من ..يــــــــــِــس
حدود نیم ساعت بعد بالخره با تالشاي فراوان من و ماشین عزيزم رسیدم پشت در خونه ..حوصله
ي پیاده شدن نداشتم ..واسه همین خم شدم و مبايلمو از کیفم در آوردم ..
گوشیمو خیلي دوست داشتم اينو بابام بهم به مناسبت تولدم که همین پارسال بود داد ..يه نوکیا
لومیا 1171 که عاشقش بودم ..
بعد از چند دقیقه که قربون صدقه ي گوشیم رفتم بالخره رضايت دادم تا به مامي زنگ بزنم شماره
ي خونه رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بدن
بعد از 7 بوق صداي ناز مامانم تو گوشي پیچید ولي مثل همیشه نبود .انگار ناراحت بود ..نمیدونم
شايدم من توهم زدم نمیدونم ..بیخیال با لحن شادي شروع کردم به حرف زدن
مامان _ بله ؟
_ ســــــالم و صد سالم به عشق خودم ..خوبي مامانم ؟
مامان _ سالم رزا تويي ؟
_ نه په دختر همسايس خوب منم ديگه اينم از اون سؤاال بودا ..من که میدونم حواست يه جاي
ديگه بود
مامان _ بسه کم نمک بريز کجايي ؟کالست تموم نشد
_ چرا مامان زنگ زدم بگم میشه درو باز کنید من بیام تو؟
مامان _ اي از دست تو دختر سر به هوا باز ريموت درو نبردي ؟
_ ماماني باز کن ديگه قربونت برم آفرين
مامان _ باشه بیا تو

7 بازدید
دوشنبه 23 مرداد 1396

پارت 3 رمان من ارباب توأم 🌹 🌺 🌹
🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺 🌺
بعد هم گوشي رو قطع کرد ..يه مین منتظر شدم تا اينکه درو باز کرد ..وارد حیاط خونمون شدم
..خونمون يه خونه دوبلکس تو يکي از مناطق متوسط تهرانه ..حیاط خیلي بزرگي نداره ولي کلي
باصفاست و منم عاشق اين خونه و آدماي توشم
با انرژي وصف نشدني از ماشین پیاده شدم و بعد از برداشتن کوله و گوشیم به سمت خونه رفتم
ولي نمیدونم اين وسط اين دلشوره چي میگه ؟بیخیال دلشوره شدم و سعي کردم با انرژي مثل
همیشه وارد خونه ي دوست داشتنیمون بشم
_ ســـــالم به اهل خونه ..به عشاق خودم ..پرنده هاي عاشق ..کجايي مامان خوشملم ..نمیاي
پیشواز تک دخترت ؟ مامان
..مامانــــــي ؟ کجايي پس ؟
همینطور که صدامو انداخته بودم پس کلم داشتم مثل همیشه خودشیريني میکردم ..همین که وارد
حال شدم با ديدن صحنه اي که جلوم بود کُپ کردم ..
بابا بود اما اين موقع روز که بايد اون شرکت باشه ..تو خونه ؟ اونم با اين وضع يهو ته دلم خالي
شد ..يعني چي شده ..؟
بابا رو مبل تو حال نشسته بود و سرش پائین بود هر دو دستش گرفته بود به سرش و سرشو
خیلي آروم واسه حرفاي مامان تکون میداد
..مامان هم رو زانو نشسته بود جلوي پاش و دشت چیزي بهش میگفت ..
اينقدر تو حال خودشون بودن که فکر کنم حتي صدامو نشنیدن ..
با رسیدن من به مبال مامان متوجهم شد و سريع بلند شد
_ مامان اتفاقي افتاده ؟
بعد با تعجب نگام بین بابا که حاال داشت با غم نگام میکرد و مامان که ناراحت بود ولي سعي
میکرد نشون نده در رفت و امد بود ..اينقدر
محو بودم که حتي يادم رفت سالم کنم ..
بابا _ سالم دختر بابا .بیا اينجا ببینم

5 بازدید
دوشنبه 23 مرداد 1396



ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
تمامی حقوق مادی و معنوی متعلق به وبسایت دانلود رمان جدید,دانلود رمان عاشقانه,رمان بیست میباشد و کپی برداری از قالب و محتوی پیگرد قانونی دارد
مترجم و سئو سازی : بلاگر تولز - ناز قالب