close
چت روم
رمان تقلب فصل اول

دانلود رمان,رمان زیبا,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,دانلود رمان خارجی,دانلود رمان جدید 95,

.
اطلاعات کاربری
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
رمان 0 182 iii


- مرگ آریانا؟ کو ببینم؟

- راس میگی نانادی؟ بگو جون مامان.

- وا چتونه شماها. شک دارین؟

- نانادی جان من. این تن بمیره راستشو بگو کی جلوت نشسته بود؟ ها؟ نفره اول بود یا دوم؟ من اگه تو رو نشناسم که به درد کوفتم نمیخورم.

- ما....ما....ن. به این بگو خفه شه فقط. خیلی نا مردی آریانا. مگه دستم بهت نرسه. مردی وایسا....

- مگه دروغ میگم؟ دیگه همه عالم خدای تقلبو میشناسن. ولی تو بمیری لا مصب عجب شانسی داری ها. حالا اگه ما بودیم جلومون یه بیغی مینشست که نگو.

- خیلی بدی... خیلی... کور بودی اون موقع که خودمو تو خونه حبس کرده بودم خر میزدم؟

- خیله خوب بس کنین دیگه. خجالت بکشین. عین موش و گربه دور خونه دنبال هم میدویین. آریانا تو خجالت بکش. این بچه ست. تو که ماشالا 30 سالته.

- ای بابا. مادر من مگه من دروغ میگم؟ طاقت حرف حق نداره میدوئه دنبال من که مثلا منو بگیره مشت بزنه بهم. آخه دختر خوب با این کارا که چیزی حل نمی شه. اصلا آقا من لال میشم. اما از فردا تماشا کن ببین هرکی از در وارد شد همینو بهت گفت یا نگفت. اگه نگفت من اسمم رو میذارم قلی اصلا. خوبه؟

- بس کن تو هم. بچه ام راس میگه دیگه مگه ندیدی چطور خودش رو شیش ماه تو اتاق حبس کرده بود و خر میزد. تازه مگه با تقلب کسی میتونه رتبه سه کنکور بشه. بس کن دیگه ام از این حرفا نزن که مردم عقلشون به چششونه.

- نانادی جون آریانا ببینم نکنه نقلبات رو برده بودی سر جلسه؟

- آره میدونی سر جلسه چهار سال تقلب رو برده بودم پهن کرده بودم رو میزم تازه هر کدوم از مراقبا هم یه درس رو داشتن برام برگه تقلبش رو پیدا میکردن. اصلا اگه تو باور نداشتی که من نفر اول تا سوم میشم چرا شرط بستی باهام؟

- خواستم حالت رو بگیرم یه سفر مجانی تیغ بزنم.

- حالا خوردی تو دیوار؟ حالش رو ببر.

****

نگاهش رو تو آینه به خودش میدوزه و دوباره لبخند عمیقی رو لبش جا خوش میکنه. تو آسمونا را میرفت. بالاخره شاخ غول رو شکسته بود. اونم اساسی. یه کم تو هم بود که چرا اول یا دوم نشده اما خوب بالاخره شرط رو برده بود. یه شرط اساسی که خیلی ها رو بیچاره کرده بود. اولیش مامان جان و آقای پدر که تو خرج بدی افتاده بودن. بالاخره به سانتافه عزیزش رسیده بود. بی برو برگرد. دومیش داداشی گل پسر که یه تور یه هفته ای دبی گلش افتاده بود. سومیش میلاد پسر عموش که یه شام رستوران تاج محل تو کاسه اش رفته بود. چهارمیش مرجان دختر عموش که نوشتن تقلبای ترم اولش گلش افتاده بود. اوه تازه مهمتر از همه پنجمیش بود که اون یکی پسر عموی بر عنق گیر مزخرفش دکتر مانی بود. ها ها. بیست بی برو برگرد مقدمه حقوق ترم اول. آی چه حالی کنم من. یعنی قیافه ات تماشاییه آق مانی.

دوباره چشمش رو به آینه میدوزه و با دقت تمام پودر برنزه رو روی صورتش میماله و موهای فر مشکیش رو از شر گیره سر راحت میکنه و دورش میریزه. دستی به پیراهن دکلته مشکیش میکشه و کفشای مشکی پاشنه بلندش رو هم پاش میکنه و طبق معمول و به قول مامان جان گرامی شیشه عطر رو رو خودش خالی میکنه و از در اتاق خارج میشه و به سمت پذیرایی میره.

همه فامیل تو پذیرایی جمع بودن به مناسبت جشن قبولیش تو دانشگاه. پاش به سالن نرسیده خنده ها و متلک ها از سر و روش باریدن گرفت و نانادی بی خیال و با نیش باز و باز به قول مامان جان مثه اسب گُم گُم پله ها رو پایین و به سمت سالن پذیرایی شیرجه رفت و سلام بلند بالایی همه رو مهمون کرد.

میلاد- به نانادی خانوم. آقا ما چاکر شماییم. میگم بیا یه کلاس کنکور آموزش تقلب باز کنیم به جان تو کار و بارش سکه ست ها.

- هر هر خندیدم. شما فعلا خودت رو واسه باختت آماده کن آقااااا....

مرجان- وای دختر یعنی تو یدونه ای. من موندم آخه تو این شانس خر رو از کدوم گوری گیر آوردی لا مصب.

- خیلی پر رویی مرجان. ای چشمت رو بگیره اونهمه خری که من زدم واس این کنکور کوفتی.

- جان من دیگه ما رو رنگ نکن نانادی. چهار سال عالم و آدم خودش رو خفه کرد که تو رو قران عوض تقلب نوشتن یه بار محض رضای خدا یه درس رو بشین بخون برو سر جلسه.

- اوف مگه دیوونه بودم. خودم رو خفه میکردم این تاریخ 300 صفحه ای چرت رو تو مغزم فرو کنم یا اون اراجیف جامعه شناسی و فرمولای چرت ریاضی یا اون زبان عربی مزخرف. به قران عذاب وجدان میگرفتم اگه چهار سال اون اراجیف رو تو مخم میکردم. این مغز نازنین خیلی گرونه. باید حسابی مراقبش باشم.

مانی- آره والا حیفه این مغز فسیل از آکبندی بخواد در بیاد.

- آهای آقای دکتر حواستون رو جمع کنین ها. همین مغز به قول شما فسیل شده نفر سوم کنکور. ایشالا چهار سال دیگه ام میشه وکیل این مملکت. البته شرمنده ها ولی خوب جای شما رو خواهد گرفت با عرض پوزش. ولی فعلا نگران نباشین ایشالا تا اون موقع شما خودتون بازنشسته شدین. ماشالا سن و سالی ازتون گذشته.

- بله. امیدوارم. ولی از من به شما نصیحت با تقلب راه به جایی نمی برین. اینجا باید کار کنه. باید قر قره کنی کتابا رو تا بتونی به جایی برسی وگرنه تو دانشگاه دیگه با تقلب نمیتونی به جایی برسی جز یه مدرک قلابی به درد نخور که البته اونم شک دارم خانوم. راستی نصف بیشتر کتاباتم همون عربی به قول جنابالی مزخرفه پس بهت پیشنهاد میکنم قبلش خوب فکراتو بکنی. هر چند یاد ندارم شما از این بالا خونه تا حالا کمکی هم گرفته باشین.

- یعنی میدونی. دلم میخواد خفه تون کنم با همین دستام. نا مردم اگه روی جنابالی رو کم نکنم. در ضمن قولتون فراموش نشه. مقدمه حقوق یه بیست بی برو برگرد.

- متاسفم. هر کی بیست میخواد باید زحمت بکشه. استاد جماعت تو نمره دادن به خسّت معروفه

- اِ این نا مردیه. جنابالی شرط بستی اگه من نفر اول تا سوم شدم ترم اول مقدمه بیست میدی. واقعا که. هر چند بیشتر از اینم از جنابالی انتظار نمیره. به درک. تقلبای من بیسته. احتیاجی به کَرَم جنابالی نداره. یه واو هم جا نمیذاره. هیییییییییییییییی. خوشت اومد؟

- نانادی جان خاله قربونت برم بیا اصلا پیش خودم. به حرف اینام اصلا گوش نده. خوداشون از سال دوم خر زدن تا دانشگاه یه چیزی قبول شن حالا چششون ور نمیداره تو هم خوش گذرونی ها و تفریحاتو کردی هم نفر سوم شدی.

- مریم جون به خدا ما هم پسر داریم ها. اونم دو تا عوض یکی. پس تو رو خدا تو بازار گرمی یه کم اینوری هم نگا کن.

- حسودیتون شد هوای عروسمو دارم؟ ماشالا با این شاخ شمشادایی که شما دارین و با این بازار تحویل و قربون صدقه هایی که دارن میرن باد نکنن باید کلاتونو بندازین هوا.

- ای ول خاله خوشمان آمد. بسیار. حقا که شوهر فقط یعنی امیر تپل مپل خودم. مادر شوهرمم چشم دراره. بدو امیر بیا بقل خاله قربونت برم الهی.

- پس خاله بریم گل بزنیم ماشینه بابا رو؟

- نه قربونت برم یه چند روز صبر کنی ماشین خودم میرسه همونو گل میزنیم.

- خجالت بکش نانادی. درست عین دو ساله ها میمونی. خدا به داد اون خل و چلی برسه که تو رو بخواد بگیره یه روز. حقا که عقلت از این فسقلی هم کمتره.

****

 

- نانادی مامان پاتو نذاری رو گاز و د برو که رفتی ها. با احتیاط برو مامان. باشه؟

- مامان تو رو خدا کوتا بی. اون موقع که گواهینامه نداشت ماشین ما رو دو در میکرد عین آدم رانندگی نمیکرد اونوقت حالا میخواد عین آدم بره؟ نانادی جان تصادف کردی آنچنان تصادف کن که دیگه یه راست بری اون دنیا ما کمتر به درد سر بیفتیم قربونت.

- نترس گل پسر تا حلوای تو رو نخورم به جان تو اگه از جام تکون بخورم.

....

 

به عکس همه بچه های ترم اولی که با خجالت و غریبی یه گوشه محوطه کز میکنن از لحظه ای که پاشو تو دانشگاه گذاشته بود در حال شر سوزوندن و از در و دیوار بالا رفتن بود. یه روپوش مشکی کوتاه و تنگ با یه شلوار جین آبی سرمه ای تنگ و یه جفت کفش ورزشی پومای مشکی که خوشبختانه چون قد بلندی داشت مشکل ساز نبود به پا داشت و مقنعه اش هم طبق معمول در حال افتادن. همونجور که سلانه سلانه از روی هرّۀ جدول کنار راه آسفالت داخل محوطه دانشگاه به سمت ورودی میرفت نگاهش رو روی کفش تک تک آدمها چه دختر و چه پسر لحظه ای زوم میکرد و بعد به راهش ادامه میداد و البته گاهی که کفشی نظرش رو جلب میکرد سرش به سمت بالا و به طرف صاحب کفش میرفت و اگه ارزش داشت تنها برای چند ثانیه به خودش زحمت تماشای اون چهره رو میداد. همیشه نظرش این بود که به آدما از روی کفششون باید نمره داد و تصمیم گرفت که ارزش نگاه کردن و تلف کردن وقتش رو دارن یا نه.

بالاخره به سر در اصلی دانشکده حقوق رسید و با لبخند وارد ساختمون شد و لحظه ای بعد مقابل برد مملو از جمعیت ایستاد و طبق معمول صداشو سرش انداخت و درست عین بچه دبستانی ها

- اونی که جلو تر از همس لطفا شماره کلاس این مقدمه رو هم به ما اعلام بفرماید. با تشکر.

از میان همهمه و نگاه های بعضا متعجب و بعضا خندان، صدای جدی پسری بلند شد "311" و همزمان از میان موج جمعیت بیرون و به سمت راه پله ها روون شد.

نگاه نانادی بی دلیل اینبار ابتدا روی صورت فرد زوم و با جدیتی که از جدیت پسرک بهش منتقل شده بود رو به پسرک ممنون آقای؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب آقای.

پسرک نگاهش رو روی صورت نانادی لحظه ای چرخوند و بعد همونطور که راهی از کنار اون باز میکرد با صدایی باز هم جدی: بابک. نیکنام.

- خوشبختم بابک. نیکنام.

بابک از شنیدن لحن خنده دار دختر در هین ادای اسمش لحظه ای ناخوداگاه به عقب و سمتش برگشت و بعد نگاه جدیش رو یه بار دیگه مهمون چهره دختر کرد و زیر لب تنها زمزمه کرد ممنون.

همونطور که پله ها رو دو تا یکی بالا میپرید از کنار پسرک رد شد و دوباره شروع کرد به حرف زدن با خودش : اوف چقدر جدی. نگاش کن تو رو قران. از اون عینک و تیپ و قیافه و اخلاق تابلوئه خرخون مدرسه ات بودی. ترسیدم بابا. خشن.

با سلام بلند بالایی رو به کل بچه های داخل کلاس راشو کج میکنه طبق معمول به سمت ته کلاس که ناگهان حضور بابک روی درست اولین نیمکت کلاس یه فکر شیطانی رو تو سرش میندازه و با لبخند پلید گوشه لبش به سمت نیمکت اول میره و درست کنار بابک میشینه، پسری قد بلند با موهای خرمایی روشن و چشمای سبز آبی و صورت سفید و نگاهی که راحت میشه فهمید از یه طرف قطعا ایرانی نیست. یا مادر یا پدر. یه شلوار مردونه مشکی و پیراهن مردونه صورتی خیلی کمرنگ و کفشای مردونه مدل شانل و عینک فریم لسی به چشم که جذابیت و جدیت صورتش رو پر رنگ تر کرده. بوی گس ادوکلنش هم انگار روی جذبه اش تاثیر گذاشته باشه نا خوداگاه و تنها برای چند لحظه باعث جدیت نانادی میشه که تنها همون چند ثانیه عمرش میشه و بعد دوباره فکرای پلیدش توی ذهنش بر میگرده و ناخوداگاه خنده ای شیطانی روی لبش میشینه که از نگاه تیز بین بابک دور نمی مونه.

ناخوداگاه نگاهش روی صورت دخترک ثابت میمونه و شروع به تجزیه و تحلیل چهره اش میکنه. پوستی که قطعا سفید بوده و با آفتاب و سولار و هزار نوع کرم جور واجور به رنگ برنز در اومده و چشمای سبز لجنی و موهای مشکی فر. لبای خوش فرم و بینی مدل ایتالیایی صاف و بی نقص با یه نگاه که شرارت توش موج میزنه و یه لبخند بچه گونه و تخس. قد بلند و هیکل باریک و کشیده.

- ببینم با پارتی بازی دانشگاه قبول شدی؟

- چطور آقای خرخون؟

- آخه این شرارت و تیپ و قیافه شک دارم فرصتی برا درس خوندن گذاشته بوده باشه براتون.

- اوهوم... پارتیم خوب کلفتم بود جان شما.

- حالا چرا میخندی؟

- خوب دیگه. حالا...

 

 

 

 

دختری سبزه رو با قدی بلند و لبخندی شیرین و نگاهی پوشیده زیر یه عینک شیک با نشستن کنار نانادی رشته کلام رو پاره و توجه نانادی رو معطوف خودش میکنه. نانادی با خنده دستش رو به سمت دختر دراز میکنه و سلام بلند بالایی تحویلش میده.

- سلام سارا بانو هستم. از آشناییتون خوشبختم.

- منم نانادی. خوشبختم. اینم بابک. نیکنام. حدس میزنم هم بچه خر خون. اه اه اه.

- خوشبختم خانوم. شرمنده پارتی نداشتم وگرنه شاید خرخون نمیشدم.

- اوف. اینی که من میبینم اصلا تو ذاتته خر خونی. قیافت تابلوست. بدو بدو هم اومده نشسته میز اول. اَییییییی.

در حالیکه پوزخند رو لبشه نگاهش رو به نانادی میدوزه:

- خوشم میاد کم نمیاری. گیرم من بدو بدو نشستم میز اول شما چرا نشستی؟

- آخ آخ آی گفتی. پشیمونم. بد. آخه یاد ندارم تا حالا جایی جز ردیف آخر کلاس رو دیده باشم اما خر شدم دیگه. جنابالی رو دیدم یهو جوگیر شدم فکر کردم بذا پهلو این پروفسور بشینم ببینم چه مزه ایه.

- خوب حالا چه مزه ایه؟

- هنوز که معلوم نیست. بذا این استاد گرامی تشریفشو بیاره اونوقت معلوم میشه.

- وای تو یدونه ای دختر. آخر شیطون. به آدم روحیه میدی.

- قابل شما رو نداره حالا اون خنده رو جمع کن تا این آقا بابک پرتمون نکرده از این میز اول.

....

 

قیام ناگهانی کلاس و فروکش کردن صداها ناخوداگاه نگاه نانادی رو به سمت روبرو و روی صورت مانی یا به عبارت بهتر استاد گرامی با اون اخم عمیق همیشگیش ثابت میکنه و طبق معمول نیش نانادی رو باز میکنه و باز طبق معمول نگاه جدی و خشمگین مانی روی صورتش نیشش رو ناگهانی میبنده.

- راد هستم. مانی راد. دکترای حقوق از دانشگاه.... فرانسه. این ترم رو در حضور شما هستم با واحد درسی مقدمه علم حقوق. قبل از هر چیز ورودتون رو به این دانشگاه تبریک میگم و براتون آرزوی موفقیت دارم. کلاس مقررات خاصی داره که عدول از اونها مصادف با خروج شما از کلاس. کسی بعد از من حق داخل شدن به کلاس رو نداره. خنده و شوخی بیجا سر کلاس ممنوع. حرف زدن با تلفن سر کلاس ممنوع. صدای تلفناتون رو سر کلاس قطع میکنین. در ضمن هر کس تمایلی به حضور در کلاس نداشته باشه از نظر من مشکلی نیست و ترجیح میدم سر کلاس حاضر نشه تا بخواد کلاس رو از نظم خودش خارج کنه.

- اوف پر رو. جالا همچین رو من زوم کرده انگار فقط من یه نفر تو این کلاسم. جو گیر. بابا فهمیدیم جذبه. برات دارم آقا مانی. آی حالتو بگیرم من.

لبخند جذابش رو روی صورت مانی زوم میکنه و با قیافه ای که مطمئنه حرص مانی رو در خواهد آورد رو یه مانی تقریبا بین کلامش میپره: استاد اونوقت غیبتش چی میشه؟ شما حاضر میزنین یا ح... آی

بابک با صدایی عصبی و خیلی آروم و نگاهی خشمگین رو به نانادی: شیش ساکت شو دختر.

- خبرت حالا چرا لگد میزنی. حرف بدی نزدم.

- خانوم محترم میتونید کلا سر کلاس نیاید شما. من براتون حضور خواهم زد. حالا هم یا از کلاس برین بیرون یا سکوت کنید و نظم کلاس رو رعایت کنید.

خوب یه برگ کاغذ بردارید و از انتهای کلاس شروع کنید به نوشتن اسامیتون و بدین به من.

و اما میریم سر درس. مقدمه علم حقوق یکی از اصلی ترین و پایه ای ترین دروستون هست که میتونه کمک خیلی بزرگی باشه براتون در فهم اولا یک دید کلی در مورد کل رشته های حقوقی و دروس مختلفی که تو طول این چهار سال خواهید خوند و در ثانی کمک موثری به فهم اصطلاحات بسیار زیاد حقوقی ای که تا به حال خیلی هاش ممکنه به گوشتون هم نخورده باشه که با مثال ها و پرونده های حقوقی ساده ای که در طول درس ها براتون خواهم زد باهاشون آشنا خواهید شد و .....

بابک لیست رو جلوش میگذاره و رها خنده شیطانی روی لبش میشینه و همزمان تنها به نوشتن نانادی روی برگ کاغذ اکتفا میکنه و کاغذ رو به سمت سارا آخرین نفر هل میده.

- میخوای بیرونت کنه؟ چرا مسخره بازی در میاری. فامیلت رو بگو بنویسم.

- حالت خنده اش عمیق تر میشه و همزمان تنها به گفتن بیخیال اکتفا میکنه و برگه رو از زیر دست سارامیکشه و بلند میشه تا روی میز استاد بگذاره که مانی نگاه عصبیش رو بهش میدوزه و برگه رو از دستش میگیره و با نگاه اون رو وادار به نشستن میکنه.

...

 

- خوب برای آشنایی بیشتر اسم هر کس رو میخونم لطفا بلند شه و رتبه اش رو هم بگه.

- خانوم مریم حیدری؟.... نفر چهارم....

نانادی تقریبا گردن میکشه سمت دختر و با دیدنش لحظه ای فکر میکنه و بعد خندان با خودش زمزمه میکنه خوب خدا رو شکر تو هم جلویی یا بقلی من نبودی. خوب تا اینجا که چهارم و 6 و 7 و 9 رو هم زیارت کردیمو پشتی جلوییمون نبودن. میمونه 1 و 2 و 5 .

- آقای بابک نیکنام؟..... نفر اول.

- ای خاک بر سر خرخون احمقت. گفتم تابلو خرخونی. یادم باشه ازت فاصله بگیرم اخلاقمو خراب نکنی. خدا رو شکر جلسه خانوما آقایون جدا بود و منتی سر ما نداری شما یه نفر.

بابک با تعجب به اراجیف نانادی لحظه ای فکر میکنه و دهن باز میکنه برای نشوندن نانادی با یه حرف کوبنده که صدای استاد مهر سکوت رو رو لباش مینشونه

- نادیا راد؟....... با لبخند ژکوند سوم.

بابک و سارا همزمان با دهان هایی باز ناگهانی به سمت نانادی میچرخن و نانادی هم با خباثت تمام نگاهش رو به چشمای بابک میدوزه. از سویی اسم نانادی که کاملا با اسمی که خودش گفته بود متفاوت و از سوی دیگه فامیلش و این شباهت بیش از حدش به فامیلی استاد و بدتر از همه اینها رتبه ای که از زبونش بیرون اومده بود و تقریبا تمام محاسبات بابک رو به هم زده بود. سارا هم گیج به نانادی نگاه میکرد و بیشتر از هر چیز از این متعجب بود که این دختر تنها چیزی که روی اون برگه نوشته بود یک کلام بود و اونم تنها نانادی و حالا

- اوف چیه بابا؟ جن دیدین اینجوری نگاه میکنین؟

دوباره صدای استاد همهمه های کلاس رو ساکت میکنه

- خانومه سارا بانو مجد؟........ نفر هشتم.

با تموم شدن لیست نانادی نفس حبس شده اش رو آزاد میکنه و تو دلش خدا رو شکر میکنه که اون بیچاره ای که جلوش نشسته بوده قطعا شهید بهشتی ثبت نام کرده و خلاص.

- ها چیه؟ تو چرا میخ من شدی؟ شما ها حالتون خوبه؟

- پس بگو دردت چیه؟

- مثلا چیه شازده؟

- حسودی.

- هه حتما هم به جنابالی؟

- قطعا. اگه نبودم الان دوم بودی نه سوم.

قهقه ای بلند میزنه که همزمان با نگاه خشمگین مانی تقریبا خفه میشه و زمزمه میکنه برو بابا خدا روزیتو جای دیگه بده. چه اهمیتی داره چندم بشی. دلت خوشه ها. هرچند خرخون جماعت ازش بیش از اینم انتظار نمیره.

- ببینم مگه اسم تو نانادی نیست؟ راستی استاد از کجا اسم و فامیل تو رو میدونست؟ توی خل و چل که فقط نوشته بودی نانادی رو کاغذ.

- بابک گیج به سارا نگاه میکنه و بعد با تعجب نگاهش رو به نانادی میدوزه.

- اوف. بیخیال بابا. مانی پسر عمومه.

- ها؟ مانی؟

- بابا آی کیو منظورم دکتر مانی راد استاد محترمه.

- آهاااااااااا. پس برا همین اونجور سر به سرش گذاشتی؟

- چقدرم جواب داد. کم مونده بود یکی بخوابونه زیر گوشم و پرتم کنه بیرون.

- خیلی کارتون بچه گونه بود. شخصیت خودتون رو زیر سوال بردین خانومه نادیا.

- بابا بزرگ کوتا بیا تو دیگه. در ضمن من نانادی ام نه نادیا. افتاد؟

- خانومها آقایون لطفا حرف رو تموم کنید. میخوام درس رو شروع کنم. کتابی که تهیه میکنید کتاب مقدمه علم حقوق از دکتر ناصر کاتوزیان هست. البته لازم به توضیحه که کتاب از ادبیات سنگینی برخورداره و پر از اصطلاحاتی که اگر سر کلاس با دقت گوش ندید و نت برداری نکنید قطعا با خوندن کتاب نخواهید فهمید. پس با دقت گوش کنید و هر جا براتون سوالی یا ابهامی پیش اومد بگین.

مانی یه ریز حرف میزد و صفحات رو جلو میرفت و سارا سرش رو کرده بود تو ورقای جلوش و یه ریز مثل میرزا بنویس در حال نوشتن بود. بابک هم از اون بدتر انگار داشت عطسه های مانی رو هم نت برداری میکرد. نگاهش رو به نیمکت های کناری و پشتی انداخت و تقریبا اکثر بچه های کلاس رو در حال نت برداری دید. زیر لب طبق معمول به این ملت بیکار خندید و دوباره خودکارش رو محکم تر روی میز فشار داد و شروع به کندن ادامه شکل هندسی روی میز کرد که دوباره نگاه عصبی مانی به سمتش برگشت و نانادی غافل از صبر مانی که کم کم رو به آخر داشت میرسید به خلق اثر هنریش ادامه میداد که ناگهان خودکار با شدت تمام از دستش کشیده و سرش رو که بلند کرد نگاه به خون نشسته مانی روی صورتش زوم شد و لحظه ای بعد ادامه حرفش رو از سر گرفت.

- اوف مردم بابا. این دو تا هم که همچین تو بحر درسن که نمیشه دو کلوم باهاشون حرف زد. اینبار موبایلش رو از جیبش بیرون میاره تا یه کم angree bird بازی کنه که خوشبختانه زنگ بالاخره میخوره و نانادی همچون زندانیانه از زندان آزاد شده از روی صندلی بلند میشه که نگاه مانی سر جاش مینشوندش و بعد از چند دیقه بالاخره رضایت میده و با یه میتونید بفرمایید ختم کلاس رو اعلام میکنه.

- اوف دق کردم. ماشالا یه نفس درس داد. من گفتم الان خفه میشه. من جای اون دهنم کف کرد و نوشیدنی لازم شدم.

- روتو برم. کل کلاس افتاده بودی به جون این میز بدبخت. قشنگ رو اعصابم را رفتی. یعنی اگه اون خودکارو استاد از دستت نگرفته بود خودم خفه ات کرده بودم.

- اوه. کوتا بیاد شاگرد اول. واقعا خسته نشدی انقد نوشتی؟ مغزت میترکه اینجوری پیش بری ها. هی با تو هم هستم سارا خانوم.

- من موندم تو چطوری شدی نفر سوم.

- خیلی راحت. مثه آب خوردن. تازه مثه شما ها هم چهار سال خر نزدم. یه مشت اراجیفم تو مغزم فرو نکردم شب زنده داری هم نکردم.

- میتونم بپرسم اونوقت چجوری قبول شدین پس؟

- خیلی خوش شانس بودم. یعنی میدونی اصولا آدم خوش شانسی ام. آخر شانسم. جلوییم سر کنکور فکر کنم نفر دوم بوده.

بابک با دهن باز به نانادی که همچنان در حال خندیدن بود نگاهش رو دوخت و گیج تو ذهنش شروع به تجزیه تحلیل حرف نانادی کرد که با صدای نانادی دوباره از جا پرید.

- تو رو قران شما به خودت زحمت نده این مغزت گناه داره بذا یه 5 دیقه نفس بکشه تا کلاس بعدی شروع نشده. عزیزم کل تست ها رو از رو جلوییم زدم آخه میدونی قیافه اش تابلو خرخون میزد ولی به جان تو خودمم فکر نمیکردم دیگه انقدر خرخون باشه. البته خودمم یه چند تایی تست رو زدم ها. آخه ریسک باید منطقی باشه دورمم پر جواب بود. باید میدیدم چیزی بارش هست طرف اگه بود از روش میزدم برا همین تستایی که مطمئن بودم رو باهاش چک کردم دیدم نه درست زده دیگه وقت رو تلف نکردم. جای شما خالی اون ساندیس و کیکه هم خوب چسبید.... ها؟؟؟؟ چیه؟ بپا پس نیفتی. جای تو رو که نگرفتم نازه این کارا عرضه میخواد کشکی که نیست. حقم بوده.

- نمیدونم چی بگم بهت. حالا که اومدی لا اقل یه کم حواستو به استاد بده و یه نیمچه جزوه ای بنویس که بتونی پاس کنی امتحانارو.

- برو بابا دلت خوشه. تقلب رو برا همین وقتا گذاشتن دیگه. کل کتابو خلاصه نویسی میکنم و با اجازت امتحانا پاس....

- اون چهار سالم همینجوری پاس کردی؟

- شک نکن.

- چند بار مچتو گرفتن؟

- شوخی میکنی؟؟؟ من و مچ گرفتن؟ از مادر زاییده نشده اونی که اصلا بفهمه من تقلب میکنم. خوب حالا ببینم آقای خر خون این شماره کلاسا رو اگه نوشتی بده منم بنویسم . سارا تو چرا مات شدی بابا؟ شرمنده ولی زیاد غصه نخور بابا. حالا نهایتا میخواستی بشی هفتم. یه نفر بالا پایین چه فرقی میکنه بابا. به من خشم نگیر لطفا.

- تو یه دونه ای نانادی. به هرکی بگم شاخ در میاره. یعنی واقعا حقت بوده رتبه ات. نوش جونت.

- یاد بگیر آقا بابک. خوب حالا نوبتی هم باشه نوبت نسکافه ست. به جان خودم دارم از زور خواب میمیرم. این رادم که انقد حرف زد جونمو در آورد. موافق نسکافه که هستین؟

- راستی کلاس بعدی کیه؟

- ده شروع میشه. پس عجله کنین که به موقع برسیم.

- آها بله بله یادم رفته بود جاتونو میگیرن دیر برسین. جان من یه بار این نیمکت آخرو امتحان کنین به خدا مشتری میشین. تازه دیر و زودم نداره همیشه جا میده.

- مشکلی نیست. جا نبود شما میتونی بری اون ته. با روحیه تم سازگار تره.

- خیلی نا مردی.

- خانومه مجد خانومه راد موافق باشین بریم سر کلاس نسکافه رو بخوریم که بتونیم جلو هم بشینیم. کلاس شلوغ میشه اون ته هیچی نمیفهمیم.

- اوه حالا تو ام. بذا یه چهار روز بگذره بعد خرخونی رو شروع کنین. به جان شما من زودتر از معلمام سابقه سر کلاس رفتن نداشتم. کوتا بیاین.

- نانادی کوتا بیا بدو.

لیوان نسکافه رو میذاره رو نیمکت و کوله اش رو هم کنارش میندازه و باز نیمکت اول میشینن. بابک و سارا آروم مشغول نوشیدن نسکافه شون میشن و نانادی هم یه قلپ خورده نخورده لیوان رو روی میز میگذاره و مشغول باز کردن کیت کت میشه که طبق معمول همیشه لیوان نسکافه اش بر میگرده و نیمه راه با سرعت از روی میز بلندش میکنه که با صدای فریاد بابک ناخوداگاه میزنه زیر خنده.

- هواست کجاست آخه دختر خوب؟ نگا تو رو خدا گند زدی به آستینم.

- زیاد حرص نخور گل پسر کم کم عادت میکنی. به جان تو من نمیدونم چرا هر بار من نسکافه میخورم بی برو برگرد باید یه مقدارش بریزه. راستش یه لحظه یادم رفت شما نمیدونین این مسئله رو آخه کل دوستام تو دبیرستان که بودیم دیگه میدونستن که با فاصله باید از من بشینن وقتی نسکافه یا چایی جلومه. به جان تو من خیلی مراقب بودم. نفهمیدم چی شد. حالا چیزی نشده برو دو دیقه بشورش و بر گرد.

- اوف. تا برم و برگردم استاده اومده. نمیشه. بعد کلاس میرم فقط تو رو قران شما حواستو جمع کن باقیشو رو ما نریزی.

- وای کوتا بیا تو رو خدا یعنی میخوای با این آستین نوچ بشینی جزوه بنویسی؟

- عیبی نداره.

- ببین من عمرا هیچوقت دستمال تو جیبم نبوده خودت دستمال داری؟

بابک بدون حرف پک دستمال کاغذی رو از کیف چرمیش بیرون میاره و مقابل نانادی میگیره و نانادی با یه حرکت ناگهانی دست بابک رو میکشه و به سمت آب سرد کن ته سالن میبرتش.

- بیا آب رو برات نگه میدارم سریع آب بزن آستینت رو بعد با این دسمالا یه کم خشکش کن تا بعد کلاس. چرا گیج میزنی بابا؟ با تو ام. ببین نگا اون مرده با اون قیافه بد تابلوس که استاد باشه بجنبی به در نرسیده ما هم برگشتیم.

انگار همین یک کلام کافی بود تا مغز بابک سریع بکار بیفته و چند لحظه بعد درست همزمان با استاد وارد کلاس میشن و دوباره یه کلاس کسل کننده دیگه.

 

 

------------------------

تقریبا دو ماهی از شروع ترم میگذشت و حالا به جمع سه نفرشون مرجان و امیر هم اضافه شده بودن.

- نانادی دو دیقه آروم بشین.

- اوف بمیرمم ساعت بعد میرم ته کلاس. خفه شدم انقد نشستم این جلو ور دل شماها و هی به جونم غر زدین. استادا هم که میخ این جلو اند همیشه. اه ماشالا زبونتونم دو دیقه میمیرین اگه بگیرین و اظهار نظر نکنین. تو رو قران خجالت نمیکشین استاد دهن وا نکرده جا اونم میخواین درس رو از حفظ واسش بلغور کنین؟ وای شماها به شیرین عسل گفتین برو ما هستیم. اَیییییییییییی.

- ساکت شو نانادی. میذاری بفهمم چی میگه این پسر عموت؟

- اوف بیخیال بابک. تو که کل مطالبی که میخواد درس بده رو حفظی. اه. من دیگه خسته شدم میخوام برم بیرون یه هوایی بخورم.

- تو از جات تکون نمیخوری. عین آدم بشین گوشت رو بده به استاد.

- عمرا. مگه گوشم رو از سر راه آوردم. همزمان گوشیش رو در میاره و میره تو بازی دوست داشتنیش angree bird . با زحمت فراوون level8 رو رد میکنه و وارد مرحله بعدی میشه که ناگهان دستی با عصبانیت گوشی رو از دستش میکشه بیرون و دوباره به سمت تخته بر میگرده و همزمان گوشی رو میذاره تو جیبش که لبخند بابک با خباثت روی صورتش میچرخه.

- حقت بود. تا تو باشی عین آدم سرت رو بندازی به درس گوش بدی.

- همش تقصیر تو ست. اگه گیر نداده بودی الان رفته بودم بیرون تلفنمم دست این تحفه نبود و مجبور نمیشدم برم التماسش کنم گوشیم رو بده. اه.

- بشیش نانادی الان جلو همه میگه برو بیرون آبروت میره ها. جونه سارا یه کم دیگه تحمل کن تا زنگ بخوره.

با تموم شدن کلاس نفسش رو با حرص بیرون میده و با صدای به زور کنترل شده و عصبانیت لحظه ای نگاهش رو به بابک و لحظه ای به سارا میدوزه و مثل تیربار شروع میکنه

- نگا نگا... باز زنگ خورد این دخترا عین مور و ملخ بدو دوییدن دور این پسره یه مشت سوال شر و ور بپرسن و یه کم قر و قمیش بیان براش. خوبه حالا 35 سالشه و همچین تحفه ای هم نیستا. حال آدم رو به هم میزنن. یکی نیست بگه آخه شماها ترم اول تو یه مشت کلیات چه سوالی میتونین داشته باشین که حالا تازه بعد کلاسم باید بپرسین.

- تو چرا حالا جوش آوردی؟ نکنه گلوت پیشش گیر کرده؟

- تو یکی ساکت شو که بد حالتو میگیرم. انگار تحفه ست. بد عنقه گند دماغم گلو گیر کردن داره؟ نگا قیافش کن تو رو خدا.

- ا نانادی بی انصاف نشو دیگه. به این خوبی. یه پارچه آقاست. خوب حق داره. کار غلط نکن تا باهات اینجوری برخورد نکنه. والا من که هر بار باهاش حرف زدم با لبخند و محترمانه جوابم رو داده. شده دو بارم یه چیز رو توضیح داده اما نه اخمی کرده نه خم به ابروش آورده. به خدا از نصف بیشتر این استادای فلان ساله هم سوادش بیشتره هم فهم و شعورش هم قدرت بیان و انتقالش.

- اَییییییی. خفه شو سارا تا خودم خفه ات نکردم. انقد که خودشیرینی و همیشه دستت بالاس واسه جواب دادنه سوالاش.

- انقد بی انصاف نباش نانادی. خودتم میدونی داری بهانه میگیری چون ذاتا جز شر و شیطونی دلت رو به کاری نمیدی. وگرنه تو رو بیشتر از منم تحویل میگرفت.

- قربون دستت همون ارزونی خودتون. خجالتم نکش کافیه اراده کنی بفرستمش خواستگاریت. به جان مادرم جفت همین اصلا.

- خفه شو دیگه کم شر و ور بگو.

- سارا جون حالا خواهشا اون گوشیتو بده من این گوشیمو بگیرم بلکه این ویبره اش تنش رو لرزوند و یادش اومد تلفن ما رو بده.

مشغول توضیح دادن سوال یکی از دانشجوهاست که با ویبره داخل جیبش یه لحظه تکون میخوره و بعد ناخوداگاه نگاهش از بالای سر دختر به سمت نانادی برمیگرده و نانادی گوشی به دست با حرص نگاهش رو بهش میدوزه که یعنی اون تلفنم رو بده.

لبخند کجی به روش میزنه و بی خیال دوباره ادامه حرفش رو میگیره و نانادی هم با حرص دوباره و دوباره شماره رو میگیره. بالاخره که خسته میشی و میدی تلفنم رو آقا مانی. هر کی ندونه من که میدونم از ویبره موبایل بدت میاد. حالا وایسا تماشا کن.

گوشی برای بار سوم شروع به ویبر میکنه که مانی خیلی ریلکس گوشی رو از جیبش بیرون میاره و ثانیه ای بعد صدای دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد تو گوش نانادی میپیچه.

- یعنی خوردی خانوم؟ حالا عین آدم برو عذر خواهی کن تا گوشیتو بده.

- بابک جان من تو برو بگیر ازش. تو رو تحویل میگیره.

- عمرا. به من چه. کار غلط کردی پاش وایسا. برو عذر خواهی کن بگو استاد دیگه تکرار نمیشه تا گوشیتو بده بهت.

- همینم مونده که بعدم دخترای دورش واسم قیافه بگیرن و برا خود شیرینی چهار تا متلکم اونا بارم کنن. سارا جونم... جون نانادی تو برو بگیر. اگه بگیریش همین فردا میفرستمش خونتونا.

- خفه شو نانادی. پاک قاطی کردی. اولا من فقط گفتم استاد محترم و با سوادیه. دوما به من ربطی نداره. تو که باید بهتر از من بشناسی پسر عموتو. نمیخوای که وایسه خانوم شما چیکاره این.

- اه خیلی نامردین. الان به مرجان میگم اصلا.

- خودتو زحمت نده نانادی جون من و امیر اینکاره نیستیم پس بی خیال ما شو. بابا کاری نداره یه عذر خواهیه.

- سارا میتونم یه شماره با موبایلت بگیرم؟

- چیه میخوای یکی دیگه رو پیدا کنی؟

صدای زنگ موبایل مانی سکوت رو حاکم کلاس میکنه و مانی لحظه ای نگاهش روی شماره ناشناس ثابت میمونه و بعد روی صورت نانادی که در حال خروج از کلاسه ثابت میشه و بعد تماس رو جواب میده

- جان زن عمو اون تلفن منو بده. بسه هر چی حرصم دادی. اصلا بذارش رو میز رفتی بیرون خودم میام برش میدارم.

- من سر کلاس هستم خانوم. الان هم کلاس بعدیم شروع میشه. کاری داشتین میتونین ساعت 12 تا یک تشریف بیارین دفترم. خدانگهدار.

- ای تو روحت مانی.

- چیه نانادی؟ با کی بودی؟

- خبرش زنگ زدم بهش میگم گوشیمو بذا رو میز میگه من سر کلاسم تا 12 هم کلاس دارم خانوم. کاری داشتین 12 بیاین دفترم.

- اولا حقته. دوما من گفتم زنگ بزن با موبایلم دیگه نگفتم که به موبایل استاد بزن.

- از خداتم باشه. حالا از امشب بهش قبل خواب یه شب بخیرم بگو. درضمن بهش سفارش کن سعی کنه شبا دنده راست بخوابه که بلکه صبح از دنده چپ پا نشه و یه کم اخلاق داشته باشه.

- مانی که آخر حرفای نانادی رو شنیده بود لبخندی پیروزمندانه روی لبش میشینه و نگاهش برای لحظه ای روی تلفن تو دست سارا ثابت میشه و بعد نگاه متاسفی به صورت نانادی میپاشه و از کنارشون رد میشه.

- خاک تو سرت نانادی. برام آبرو نذاشتی. حالا چی فکر میکنه استاد راجبم.

- نترس هیچ فکری نمیکنه. میدونه این شر و ور ها فقط از یه ذهن مستمع آزاد بر میاد و ذهن علمی جنابالی مجالی برا این فکرا نمیذاره براتون.

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

- در رو پشت سرت ببند.

- تلفنمو بده.

- درست صحبت کن نانادی بازم یه 15 سال ازت بزرگترم پس حرمت نگه دار.

- اوف آقا مانی تلفنمو بده. 3 ساعته گرفتیش که چی بشه؟ خوب حوصله ام سر میره سر کلاس. گناه نکردم که بازی کردم. تازه به کسی هم کاری نداشتم و نظم کلاستم که به هم نزدم. پس دیگه چرا لج میکنی؟

- نظم فکری منو که به هم زدی! قوانین کلاسم رو که زیر پا گذاشتی. بازم بگم برات.

- همش تقصیر این بابک مسخره ست ها. هی گفتم پاشم برم بیرون یه هوایی عوض کنم وایساد بشین سر جات.

- واقعا در تعجبم چطور با نفر اول کنکور میگردی و دوست شدی؟ برام یه معما شده. خانوم مجدم خیلی خانوم و درسخونه. اون دو تا دوست دیگه ات هم همینطور. ببینم به نظرت زیادی وصله ناجور نیستی این وسط؟

- اونش به خودم مربوطه. تلفنم رو بده.

- نانادی مخصوصا میشینی میز اول که منو عصبی کنی؟

- اوف تو چقدر بیکاری بابا. چه فکرایی میکنی تو ام ها. اینم زیر سر این بابک و ساراست. هی میگم من اصلا مزاجم با این میز اول جور نیست زیر بار نمیرن. گیری کردم ها.

- نانادی به خدا دیگه بچه دبیرستانی نیستی. بزرگ شدی. یه کم به فکر آینده ات باش. حالا که وارد دانشگاه شدی لا اقل فقط یه کم سر کلاسا به استادا گوش بده عوض شر و شیطونی و بازی بذار یه چیزی یاد بگیری فردا برا خودت یه کاره ای بشی.

- به جان تو که هر کی تو این مملکت کاره ای شده درست لنگه خودم بوده. تو یه نمونه از قماش خودت و این بابک نشون بده که یه کاره ای شدن تو این خراب شده من میشم اصلا شاگرد اول دانشگاه. بابا دانشگاه یعنی عشق و حال. یعنی کلاس رو بپیچون برو سینما. از شانس گندم دوستامم یه مشت خل و چلن که هر چی میگم این حرفا رو، تو گوششون نمیره.

- بس کن نانادی. کی همچین حرفی زده آخه؟ مگه من الان یه کاره ای نیستم؟ ها؟

- چرا هستی ولی نه از قِبَلِ این درس و دانشگات. از قبل اون مدرک دکترای فرانسه ات و شرکت حقوقی بین المللیت که البته سرمایه کلونشم از جیب عمو جون بوده. دروغ میگم؟

- نانادی بفهم اگه بیسواد بودم و فهم و شعورش رو نداشتم دنیایی پولم دستم بود عمرش به 10 سال نمیرسید. نانادی این چرت و پرتا رو از مغزت بیرون کن. به خدا هوشی که تو داری این بابک هم نداره. کافیه فقط یه کم حواست رو به درسا بدی و از این بیخیالی دست بر داری.

- بیخیال مانی. مطمئن باش همه درسا رو پاس میکنم و این چهار سالم تموم میشه.

- تا سرت به سنگ نخوره آدم نمیشی تو. بیا تلفنت رو بگیر و به سلامت.

- خوب قربونت اینو همون اول میدادی دو ساعت جفتمون رو از غذا خوردن نمی نداختی. ای بابا.

- بخند نانادی. امیدوارم گریه تو نبینم هیچوقت.

- شک نکن پسر عمو جون. راستی خیلی رو اعصابتم؟ شرمنده اگه زودتر اعلام میکردی میرفتم شهید بهشتی از شرم خلاص میشدی ها. ولی بیخیال. اینهمه سال گفتی نانادی رو باید بی خیالش بود حالام همینو بگو و حرص نخور.

- نانادی یه بار دیگه سر کلاسم تلفن دستت باشه تا یه هفته بی تلفنی. میدونمم که شب اگه یه دو ساعت angree bird بازی نکنی و تا نصفه شب یه کتاب توش نخونی خوابت نمیبره پس حواست رو حسابی جمع کن. میدونی یا حرفی رو نمیزنم یا اگه زدم روش وای میستم.

- Ok بابا. من رفتم دو دیقه دیگه اینجا وایسم نون خالی هم گیرم نمیاد انقد اینا شکمو اند.

- چی شد داد؟

- مگه جرات داره نده. فقط یه مشت نصیحت تو دلش مونده بود باید یکی رو مستفیض میکرد.

- خیلی پر رویی نانادی خانوم.

- اوف تو هم. کشتی منو این هزار بار مگه مامان بزرگتم که یه خانوم تنگ اسمم چسبوندی؟ فقط نانادی. Ok بابک؟

- آقای نیکنام؟....آقای نیکنام؟

- میگم بهاره جون شاید ما داشتیم چهار کلمه حرف خصوصی میزدیم تو که دادت رو زدی دو دیقه صبر میکردی بابک یه بله ای هانی چیزی بگه بعد پا برهنه میومدی وسط حرفمون.

بهار با قیافه حق به جانب و براق نگاهش رو میدوزه به چشمای نانادی و تو دلش کلی بد و بیراه نثار این دختره که معلوم نیست چطوری قاپ بابک رو دزدیده میکنه و همزمان نانادی هم کلی خط و نشون برا این دختره سیریش که انگار فقط میخ شدن به بابک و چشم و ابرو اومدن برا نانادی رو بلده میکشه. من نمی فهمم چه مرگشه دختره. و همزمان بابک هم نگاهش رو به این دختر ریز نقش با چشمای عصبی قهوه ای و صورت مملو از آرایش و بوی تند عطر و وجود پر از حسادت میدوزه.

- مثلا چه حرف خصوصی ای باید داشته باشین؟ آقای نیکنام واقعیتش من تو مبانی اقتصاد خیلی اشکال دارم میتونید یه زمانی رو باهام فیکس کنین که وقتتون رو بگیرم و اشکالام رو برام رفع کنید؟

- ببین بهاره جون این وقت سر خواروندنم نداره که اگه داشت اشکالای منو اول رفع میکرد عزیزم. برو از یکی دیگه کمک بگیر.

- مگه شما اصلا سر هیچ کلاسی به درسی گوش میدین یا یادداشتی بر میدارین که حالا اشکالی هم داشته باشین؟

بابک که از این نزاع خاموش و پنهان نانادی و بهاره غرق لذت بود و داشت حسابی تفریح میکرد با این کلام نانادی لحظه ای گیج نگاهش رو به نانادی دوخت و دهن باز نکرده باز با صدای نانادی خاموش شد

- اونش دیگه به خودم مربوطه. ببین خیلی وقتمون رو گرفتی یه ربع دیگه کلاس بعدی شروع میشه و ماشالا امروز همه بخیل اون یه لقمه ناهار ما شدن جمیعا. بابک سارا کجاست؟

بابک که از این جنگ و تلاش نانادی برای دک کردن بهاره بدشم نیومده بود با بد جنسی رو به نانادی نگاه گرمی کرد و : با مرجان اینا یه چیزی خورد و رفت سر کلاس که جا بگیره. من منتظر بودم شما بیای با هم بریم یه چیزی بخوریم. خانوم رهنما اجازه میفرمایید؟

بهار که انگار از اینهمه نزدیکی و راحتی بابک با نانادی حسابی شاکی شده بود با پر رویی نگاهش رو به بابک میدوزه و با لحنی که حسابی تو لوس کردن و رنگ عاشقانه دادن بهش تلاش میکرد گفت من بعد کلاس چند دیقه وقتتون رو میگیرم با اجازه و رفت.

- دختره پر رو میخواستم با همین دستام خفه اش کنم. چندش. نگا نگا دیدی چه قر و قمیشی هم اومد با اون حرف زدنش؟

- حالا تو چرا حرص میخوری؟ داشت با لحن پسر کش حرف میزد دیگه. شما که باید وارد تر از من باشین.

- من به گور خودم خندیدم که بخوام تو این ادا اطفارا اصلا سر رشته داشته باشم. دیدی تو رو خدا عین اداهای سر کلاسش با مانی. تو چرا نیشت تا بناگوش باز شده حالا؟

- ببینم نانادی تکلیفتو معلوم کن. بالاخره الان به نگاه و رفتارش با من حسودیت شد یا با پسر عموت؟

- برو بابا دلت خوشه. بیکارین همتون. خسته نمیشین انقد تو حاشیه این؟

- منو که میشناسی وقته تنها چیزی که ندارم چرخ زدن تو حاشیه هاست دیدم تو خودتو داری خفه میکنی جلو این دختره و از اونجایی که زیادی بیکاری گفتم شاید تو از چرخ زدن تو این حاشیه ها خوشت اومده.

- بیچاره داشتم نجاتت میدادم از سر و کله زدن با یه ابله خنگ. به جان تو هر سوالش رو مطمئن باش باید شیش بار توضیح بدی و آخرشم تازه بفهمی خانوم تمام مدت غرق قیافه و صدات بوده و مغزشم فسیل.

- خوب حالا از همه اینا بگذریم ببینم تو کجا اشکال داری؟ یادت باشه حتما بگی برات توضیح بدم. چیه؟ چرا چشات داره در میاد؟ مگه حرف عجیبی زدم.

- نه به قران. این تن بمیره عجیب کجا بود باید ثبتش کنیم. منو اشکال پرسیدن؟ اصلا خنگ خدا من سر هیچ کلاسی دو کلمه تا حالا گوش دادم یا لای هیچ کتابی رو یه ورق زدم که سوالی بخواد برام پیش بیاد؟ جدی گرفتی؟ نگو که به این مغزت شک میکنم.

- چمیدونم والا گفتم شاید این میان ترما باعث شده یه لای اون کتابا رو ورق بزنی.

- برو بابا. تا چشام چهار تا نشده را بیفت بریم کلاس. ناهار که ندادی بهمون لا اقل تو به کلاس مهم ات برسی و یه موقع سلام استاد جا نمونه تو جزوه نویسی ات.

- آخ آخ شرمنده. بیا ساندویچ ناگت مرغ گرفتم. تا برسیم یه کم میتونی بخوری.

- بابک؟

- بله؟

- برا خودت میگم. امثال بهار ارزش وقت تلف کردن ندارن. خودتو درگیرش نکن.

- میدونم نانادی. نگران نباش. خودم این قماش رو میشناسم ولی راه نشوندنش رو بلدم پس تو بیخود حرص نخور.

- بابک فکر نکن بهش حسودی میکنم یا نمیخوام تو با کسی دوست شی. نه به خدا.

- بسه نانادی. بی خیال.

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

- ای بابا نگا تو رو قران. هنوز دانشگاه شروع نشده شد میان ترم. عجب گیری کردیما.

- سارا تو رو قران تو یکی خفه شو. ماشالا شماها که از اول ترم مشغول خر زدنین دیگه چه اهمیتی داره کی میان ترمه و غیره. خیالت تخت پاسی.

- نه تو رو خدا میخوای پاسم نشم. عزیزم پاس به درد عمم میخوره. باید نمره کامل بگیرم.

- وای خفه شو حالمو به هم زدی. مگه کلاس اولی هستی که دنبال بیستی. جان من یه چهار صفحه از کتابا رو فاکتور بگیر که فردا با سر افکندگی مجبور نشیم برد رو تماشا کنیم و خر خون خر خون بشنویم.

- نانادی به جان بابک کمتر از 18 بیاری دوستیمونو قطع میکنما. پس عوض وای و ووی بهتره اون کتابا رو وا کنی یه نگاهی بندازی.

- تو اصلا نگران نباش بخوای من بیست میارم برات. چیه؟ چرا چشات گرد شده؟ باور نداری؟

- خوب دختر تو که انقدر باهوشی که با شب امتحان خوندن بیست میشی سر کلاس یه حواس بده و عوض بازی تو بحث ها شرکت کن. خرجش یه ساعت وقت گاشتن شب قبل برا مطالب جلسه بعده.

- برو بابا دلت خوشه. من گفتم بیست میارم برات نگفتم که میخوام درس بخونم. عزیزم تقلبام حرفه ایه.

 

*****

نانادی با لبی خندون و بی خیال وارد کلاس شد و نگاه بابک گیج روی نانادی با اون روپوش رنگ و رو رفته آبی و شلوار پارچه ایه آبی و کفش زنونه پاشنه دار خیره مونده بود و داشت به تضاد خنده دار بین لباسای داغون نانادی و کفش شیکش و آرایش بی نقص و برنزه صورتش که مرفه بی دردی رو فریاد میزد نگاه میکرد که تقریبا با صدای پر خنده و همیشه شوخ و بیخیال نانادی به خودش اومد.

- ببینم حیرون خوشگلی من مونده بودی؟ آخی بمیرم برات. خیلی نگا نکن شماره عینکت میره بالا.

- نه تو فکر این لباسای داغونت بودم. ببینم بابات ورشکسته شده تو به این روز افتادی؟

- ااااااااااااااا چه عجیب امتحان باشه و کتاب متاب جلو تو باز نباشه؟؟؟؟ عجبا!!!! حیرتا!!!! ببین امروز امتحان میان ترم داریما. با این پسر عموی جوگیر ما ها. یادت رفته بود حتما. ها؟؟؟؟

- نه خانوم یادم نرفته. خوندم. مشکلی نیست.

- جان من چند دور دوره اش کردی؟ اصلا اون کتابت رو بده بینم چیزی ازش مونده؟؟؟ به به سارا خانوم. بازم گلی به جمال شما باز یه نیمچه تحویلی این امتحان فامیل ما رو گرفتین اون کتابه تو دستتونه.

- سلام خل خدا. این چه ریخت و قیافه ایه برا خودت درست کردی؟ آخه قربونت برم میخوای تیپ خانومانه بزنی اول اون کمدت رو یه نگا بنداز اگه چیزی داشتی بزن. این شلوار چیه پات کردی؟ روپوشتم که ماشالا. لا اقل اون کفشت رو عوض میکردی انقد تابلو نباشه تضادش با لباسات.

- کوتا بیا بابا تو هم. اون دو تا عاشق دلخسته کجان؟

- مرجان فشارش افتاده بود پایین با امیر رفتن یه چیزی بخوره.

- نانادی خوندی؟

- این از اون سوالا بود ها بابک.

- نگو که تقلب آوردی با خودت. اگه این پسر عموت راده که قسم میخورم تقلب همرات باشه میگیره ازت. باور کن خیلی تیزه. تو تکون بخوری اون فهمیده. کوتا بیا نانادی.

- اونوقت کوتا اومدم جنابالی برگه تو سر جلسه باهام عوض میکنی که سفید نمونه؟

- وای نانادی یعنی تو حتی لای اون کتابم باز نکردی که بی تقلب چهار کلمه بنویسی؟

- حالا چرا رنگت مثه گچ دیوار شد بابک جون. نترس بابا نمیخواد تقلب برسونی تو آروم باش. به جان تو اگه مانی اصلا بفهمه من چطوری تقلب کردم. بیخیال مگه خلم برا یه مشت امتحان میان ترم مغزمو خسته کنم.

*****

سکوت کلاس رو با قدمهای محکمش میشکست و تو سالن قدم میزد. به عکس تصورش نانادی دور از بابک و سارا و درست اولین صندلی گوشه دیوار کنار میز اساتید نشسته بود و با جدیت تمام در حال نوشتن سوالات بود. بالاخره این فرصتی که سالها انتظارش رو کشیده بود به دست آورده بود و حالا میتونست اولین نفری باشه که دست نانادی رو رو میکنه و تقلبش رو میگیره و این اعتماد به نفس کاذبش رو ازش میگیره و به نوعی سرش رو به سنگ میکوبه تا به خودش بیاد. کمی گیج بود چرا که فکر میکرد قصد نانادی از دوستی با بابک و سارا قطعا کمک گرفتن از اونها سر جلسه و تقلب کردنه. اما این گیجی انقدر نبود که بخواد باعث رو دست خوردنش از این یه الف بچه و پذیرفتن شکست بشه. مطمئن بود با این حساب برگه تقلبش همراهشه و از روی اون میخواد بنویسه و قطعا باید حواسش رو جمع میکرد تا این فرصت رو بهش نده و برگه رو ازش بگیره. اما تصمیم گرفت قبل از این اقدام هشدار لازم رو به نانادی بده و در حقیقت با نامردی تقلب رو نگرفته باشه پس به سمت صندلیش حرکت میکنه و درست بالای سر نانادی می ایسته.

نانادی که از بوی ادوکلن مانی نزدیک شدنش رو تشخیص داده بود با دستی روی سینه و لبخندی آروم بر لب نگاهش رو میدوزه به چشمای مانی و خودش رو مشغول خوندن نوشته های روی برگه اش میکنه.

- گفتم قبل اینکه مچت رو بگیرم بهت اخطار داده باشم. نانادی چهار چشمی مراقبتم. کاغذ تقلب رو در بیاری بی برو برگرد گرفتم و از امتحان پایان ترم هم محرومت میکنم. گفتم قبلش بگم که بدونی. مطمئن هم باش خیلی تیزم.

- تیز بودی تا حالا گرفته بودی. سوال سه رو هم تموم کردم دکتر راد گرامی. بی خیال برو. حرفتو نشنیده میگیرم.

- باشه خودت خواستی.

با لبخند نانادی و در حالیکه از عصبانیت در حال گر گرفتنه ازش دور میشه و درست کنار در ورودی و روبروی نانادی با فاصله 6 صندلی می ایسته و تمام حواسش رو معطوف نانادی میکنه. بعد از چند دیقه زوم شدن روش به سمت ته سالن قدم میزنه در حالیکه زیر چشمی تمام حواسش رو به نانادی و هر حرکت غیر عادیش داده که با حرکت ناگهانی نانادی روی صندلی به سمتش خیز بر میداره و خودش رو بالای سرش میرسونه در حالیکه لبخند پیروزی روی لبش نشسته.

- لای پاتو باز کن. همین الان.

نانادی در حالیکه ترس تو نگاهش موج میزنه سرش رو معصومانه کمی کج میکنه که مانی با جدیت و در حالیکه سعی میکنه توجه بقیه بچه ها رو به خودش معطوف نکنه دوباره حرفش رو تکرار میکنه و این سوی کلاس نگاه نگران و غم زده بابک روی صورت نانادی خیره میمونه و در دل مانی رو لعنت میکنه که چشمش رو روی نانادی نبسته و اما نانادی نگاهش رو به صورت پر اخم و عصبی مانی میدوزه و بی هیچ حرفی پاهای جفت شده اش رو از هم کمی باز میکنه

 

 

 

 

----------------------------------------------------------

 

 

 

 

لبخندی پهن روی صورتش میشینه و با نیش باز و نگاه پر تمسخر چشم تو چشم مانی میشه و آروم زمزمه میکنه خوردی مانی جون؟ من که گفتم بیخیال شو. بیا برگه تو بگیر همه رو نوشتم.

در حالیکه از عصبانیت در حال انفجاره نگاهش رو به نانادی میدوزه و ازش میخواد بلند شه به این هوا که برگه رو زیرش قایم کرده.

نانادی نگاه خندانش رو دوباره بهش میدوزه و از روی صندلی بلند میشه و زیر لب زمزمه میکنه گفتم که از مادر زاده نشده اونی که بخواد از من تقلب بگیره دکتر راد. حالا اخماتو باز کن.

بابک ناخوداگاه لبخند روی لبش بر میگرده و نفسش رو با آسودگی بیرون میده و همزمان از روی صندلی بلند میشه و برگه اش رو به راد میده و از کلاس خارج میشه و به سمت نانادی میره.

- به به آقا بابک. ببینم بیست رو گرفتی؟ امتحانش که آب خوردن بود.

- نانادی داشتم سکته میکردم. گفتم تقلب رو ازت گرفت.

- مثکه باورت نشده هنوز که من از این حرفا خیلی حرفه ای ترم. ببین چهار ساله دبیرستان برا کاراموزی یه صفر کیلومتر هم زیاده چه برسه به من. گفتم بهت که خیالت تخت من راهش رو بلدم.

- نانادی جان بابک چطوری تقلب کردی؟ ها؟

- مثه آب خوردن. بیا اینجا بشین تا نشونت بدم.

بابک نگاهش رو به چشمای نانادی میدوزه که نانادی بهش نزدیکتر میشه و توجهش رو به روپوش و شلوارش جلب میکنه. تمام پشت پارچۀ روپوش با خودکاری پر از نوشته های ریز و مرتب خط کشیده شده و جدا شده. هنوز تو حیرت روپوشه که نانادی لای پاش رو باز میکنه و بابک جای جای شلوار پارچه ای مملو از نوشته هایی با همون خودکار آبی رو میبینه. مغزش قشنگ هنگ میکنه و گیج تنها چشمهای از تعجب درشت شده اش رو به نانادی میدوزه و تو ذهن به اینهمه استعداد این بشر و مغزش تو راه تقلب آفرین میگه.

- هی کجایی؟ نظرت چیه؟

- پس فلسفه این روپوش شلوار پارچه ایه رنگ و رو رفته هم همین بود؟

- خوب معلومه رو جین که نمیشه تقلب نوشت. تازه این روپوش شلوار مخصوص شبای امتحانه بیچاره انقدر بعد هر امتحان سابیده شده رنگ و روش رفته.

- نانادی تو دیوونه ای. اینهمه وقتی که برا نوشتن رو لباس گذاشتی اگه نشسته بودی خونده بودیش سنگین تر بود و کمتر وقتت رو گرفته بود. دیشب تا صبح حتما داشتی تقلب می نوشتی.

- نه بابا دیگه حرفه ای شدم. دستم تنده. ولی خسته کننده بود حسابی. مخصوصا که خیلی از کلمه هاش اصلا به گوشمم نخورده بود که دیکته شو حتی بدونم. خوب حالا بریم یه نسکافه ای بزنیم و این تو دیوار خوردنه پسر عموی گرامی رو جشن بگیریم تا این سارا هم دل بکنه و بیاد بیرون از جلسه.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

روبروی هم توی محوطه ورودی دانشکده نشسته بودن و بابک با احتیاط لیوان نسکافه نانادی رو نگه داشته بود و تو ذهنش هزاران سوال در گردش بودن و نوعی کنجکاوی بیش از حد برای دونستن اینکه نانادی زیر ذره بین نگاه راد چطور تونسته بوده روپوش رو پس بزنه و بدتر از اون بدون اینکه جلب توجهی بکنه تو اونهمه نوشته سوال مورد نظر رو پیدا کنه و پاسخش رو بنویسه. این تقریبا به نظرش غیر ممکن بود و با خودش کلنجار میرفت که قطعا لا اقل یه چیزایی خونده بوده و حدودی میدونسته جواب هر سوال چی هست و کجا نوشته. تو گیر و دار با خودش بود که صدای خندان نانادی و دستی که جلوی صورتش و برای به حرکت در آوردن نگاه ثابتش به حرکت در میاد، فکرش رو متلاشی میکنه

- هی هی؟؟؟ کجایی؟ به چی اینجور با دقت تمام داری فکر میکنی؟ بابا یه کم استراحت بده به این مغز بیچاره. دائم در حال کار گرفتنشی.

- نانادی؟ ببینم تو چطور زیر ذره بین راد تونستی پشت روپوشت رو برگردونی و دنبال جواب سوال بگردی و بنویسی و... اوه مگه میشه؟ تو یه چیزایی خونده بودی. درست میگم؟

- نه. حتی یک کلمه. ولی کار سختی نیست. روی صندلی میشینی دکمه پایین روپوش رو باز میکنی و کیف پولت رو هم روی میز و کنار برگه ات میگذاری. بعد به محض اینکه مراقب شروع به پخش کردن برگه ها کرد و از کنارت رد شد روپوش رو آروم پس میزنی و بعد شروع به خوندن سوالا میکنی. میدونی من حافظه قوی ای دارم و وقتی دارم تقلب مینویسم تو ذهنم میمونه که چه مطلبی رو کجای روپوش یا برگ تقلب نوشتم و فقط باید کلمه های کلیدی توی هر سوال رو پیدا کنم و بعد با نوشته هام و محل حدودیشون تطبیق بدم. بعد از اون آروم شروع به نوشتن میکنم به این شکل که برگه رو آروم از روی میز میگیرم تو دستم و مثلا خودم رو مشغول خوندن سوال میکنم و اخم عمیقی هم روی صورتم مینشونم که یعنی الان شدیدا تو بحر سوال هستم و آروم از زیر برگه شروع به خوندن جواب سوال میکنم و بعد برگه رو روی میز بر میگردونم و شروع به نوشتن میکنم. حالا اگر به هر دلیلی متوجه نگاه مشکوک مراقبی تو زمان خوندن تقلبم بشم سریع اون یکی پام رو روی قسمت برگشته روپوش میگذارم و سریع برگه رو روی میز و مثلا کیف پولم که جام رو گرفته از رو میز بر میدارم و روی پام میگذارم و شروع به نوشتن تا هر جایی که تو ذهنم نگه داشتم از سوال میکنم. تو اون شرایط حواس مراقب به کل پرت میشه چون من چند تا حرکت رو با هم و خیلی سریع انجام دادم و تمرکز اون رو به هم زدم و اگه خیلی تیز باشه و در جا هم بخواد عکس العمل نشون بده میخواد مثه مانی بگه پاتو باز کن که با یه حرکت سریع همزمان که پامو از روی هم بر میدارم روپوش رو هم بر میگردونم به حالت معمولش و همه چی حله. به همین سادگی.

- تو دیوونه ای نانادی این خودش یه پروژه ست. تو که اینهمه وقت میذاری اینهمه هم ذهنت دقیق خوب یه دور بشین بخون و خلاص. اینهمه ترس و لرزم نداری دیگه.

- اما من ترس و لرزی ندارم هیچوقت. میدونی دیگه عادت شده. تازه کلی هم هیجان داره. باور کن من لذت میبرم و همزمان لیوان نسکافه اش رو از دست بابک بیرون میاره و جرعه ای مینوشه و بعد روی نیمکت میگذاره و شروع به بازی باهاش میکنه.

- نانادی حواستو جمع کن. با لیوان بازی نکن باز میریزی روم. لباسم روشنه.

- وای بابک خیلی اتو کشیده و فوت فوتی همیشه. بابا یه کم cool باش. ببینم تو شلوار جینی یه بلوز غیره مردونه ای چیزی نداری بپوشی که این خط اتو هات رو مغز من را نره؟

- من به این سبک لباس پوشین عادت دارم. و واقعیتش یه شلوار جینم بیشتر ندارم که وقتی میرم کوه میپوشمش و تیشرت و شلوار گرم کن و این جور لباسا هم به نظرم فقط میتونه لباس خونه باشه یا لباس خواب.

- یهو بفرما من با لباس خواب میام دانشگاه دیگه.

- نه خانوم چرا عصبانی میشی. من کی به شما جسارت کردم. من منظورم به خودم بود. خوب هر کی یه جوره. من چیکاره ام که بخوام در مورد لباس پوشیدن تو نظر بدم.

- ولی همچین بفهمی نفهمی به در گفتی که دیوار بشنوه ها.

نگاه خندونش رو به نانادی میدوزه و در همون حال زمزمه میکنه خوب در اینکه برام خیلی جالبه یه بار تو لباس خانومانه با یه روپوش مرتب و خانوم مواب و یه شلوار شیک و مرتب جای این شلوار گرمکن یا شلوار جین های عجیب غریب ببینمت که شکی نیست. فکر میکنم باید خیلی بهت بیاد.

- تعارف نکن چیز دیگه ای هم اگه دلت میخواد بگو ها.

- آره بدم نمیاد بذاری یه چند وقت این پوستت از شرِّ سولار و آفتاب و این کرم برنزه ها در امان بمونه تا رنگش برگرده به همون رنگ سفید و طبیعیش. اونجوری جذاب تر و خوشگل تر میشی. خودت ایتطور فکر نمیکنی؟

- ایییییییییییی. سفیده شیت. حالمو به هم میزنه. بدم میاد از پوست سفید.

- نانادی همیشه اون چیز طبیعی که خدا به هر کس میده زیبا تر از هر چیز دیگه ایه. باور کن. یه بار امتحانش کن اونوقت به حرفم می رسی.

- میدونی چیه؟ اگه کشته مرده و عاشق در به درتم بودم و میگفتی این کار رو بکنم غیر ممکن بود زیر بار برم. واقعا از پوست سفید متنفرم.

- من نظرمو گفتم. شما مختاری تو هر تصمیمی که بخوای بگیری. حالا هم زودتر پاشو که این دوست جون جونیت بهاره جون داره میاد این طرفی و اگه نجنبی حالا حالا ها گیر افتادیم.

- من که نه. تو گیر می افتی پسرم.

- آقای نیکنام. آقا بابک یه لحظه.

- بله خانوم؟ چه کمکی ازم بر میاد؟

- آقا بابک راستش من گیج مونده بودم جواب این سوال دو چی میشد؟ میشه برام توضیج بدین؟

- اوف. بابک من رفتم سر کلاس برات جا بگیرم زود بیا. باشه؟

- صبر کن منم اومدم. خانوم رهنما جواب سوالتون تو بخش قوانین امری و تکمیلی اومده. تو فهرست نگا کنین صفحه اش رو میتونید پیدا کنید. با اجازه.

 

*****

امتحانات پایان ترم شروع شده بود و همه تو هول و ولای جزوه گرفتن و کپی کردن و سوال پرسیدن و رفع اشکال بودن. سارا جزوه کپی گرفته از روی بابک رو بالا و پایین میکرد و با بابک کم و زیاد جزوه ها رو چک میکرد و نانادی بی حوصله روی صندلی پشت درختای کاج بلند قسمت ادبیات در حالیکه رمان داخل موبایلش رو میخوند گاه گاهی به این تلاش بی وقفه سارا و توضیحات پشت سر هم بابک گوش میداد و میخندید.

- نانادی کاش یه کپی از جزوه بابک بری بگیری هم کاملتر از همه ست هم برا تو که یه کلمه هم سر کلاسا گوش ندادی یه کمکه. گیج میزنی موقع خوندن ها.

- بیخیال سارا. جوش نزن برا من خیلی نمره اهمیت نداره. پاس بشه بسه.

 

*****

 

با صدای زنگ موبایلش زیر کوه کاغذای ریز ریز تقلب دنبال گوشی میچرخه و بالاخره تو آخرین لحـــــ ــ ـظات تماس رو بر قرار میکنه.

- سلام نانادی. بی موقع زنگ زدم مثل اینکه؟

- نه بابک. تلفنم زیر تقلبا دفن شده بود داشتم درش میاوردم. چی شده به من زنگ زدی؟ نکنه سوالی اشکالی چیزی برات پیش اومده پسرم؟ بگو بگو برات حلش کنم.

- خیلی شیطونی نانادی زنگ زدم ببینم اشکالی چیزی نداری؟ جایی گیر کردی اگه برم برات یه کپی بگیرم از جزوه ام و بیارم. آخه این حقوق خصوصی خیلی حجمش زیاده و پر از اصطلاح و ماده و البته قطعا ازش مسئله هم میده ها.

- دیگه هر مسئله ای هم بخواد بده که خارج از کتاب نیست. کل کتاب رو نوشتم تقریبا. دیگه آخراشه. تازه مرجان دختر عموم هم هست. کمکم میکنه.نگران نباش و ممنون که زنگ زدی.

- چه خوب. پس میتونه برات توضیح بده اگه جایی گیر کردی. ببینم داری میخندی؟ چیه؟ جک گفتم؟

- ای همچین. خنگه گفتم دختر عموم کمکم میکنه نگفتم که حقوق خونده و چیزی رو برام توضیح میده. خدا بخواد داره برام تقلب مینوسه. کمک دستی داره میکنه. هر چند خیلی کنده.

- امان از دست تو دختر. من و تو حتی فکرامونم صد و هشتاد درجه با هم فرق میکنه. من چی فکر میکنم تو چی میگی. برو دختر. برو به نوشتنت برس زودتر تموم شه بلکه یه نگاهی هم بهشون انداختی.

- خدافظی. و با لبخند گوشی رو قطع میکنه.



:: موضوعات مرتبط: رمان تقلب ,
:: برچسب‌ها: رمان تقلب فصل اول , دانلود رمان , رمان , رمان جدید , رمان ایرانی , رمان خارجی , رما فا ,
:: بازدید از این مطلب : 313
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : admin
ت : دوشنبه 06 بهمن 1393
.
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی